سيد احمد ميرزاده
خبرگزاری فارس: گروهی از شاعران کودک و نوجوان کتابی با عنوان «روح سبز ما! بهار ما! سلام» شامل اشعاری به زبان کودکان را به مقام معظم رهبری هدیه دادند. به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، گروهی از شاعران کودک و نوجوان در کتابی با عنوان «روح سبز ما! بهار ما! سلام» اشعاری را که از زبان کودکان سروده شده بود، به مقام معظم رهبری هدیه دادهاند. این کتاب که به کوشش سید احمد میرزاده و تصویرگری محمدحسین صلواتیان تهیه شده، دارای 10 شعر برای گروه سنی «ب» است. «روح سبز ما! بهار ما! سلام» شامل اشعاری از حمید هنرجو، شاهین رهنما، سیدسعیدهاشمی، محمد عزیزی، افشین علاء و سیداحمد میرزاده است که انتشارات نشر آستان قدس رضوی آن را در 24 صفحه منتشر کرده است. چندی است مدام پلک چشمم می پرد.نمی دانم باید در انتظار کدامین مهمان عزیز باشم؟ هر که هست دوست دارم هرچه زودتر از راه برسد. پیش از آن که پرستوهایی که غروب در آسمان حیاطمان چرخ می زنند راهی بیکرانه های دور شوند؛ پیش از آنکه جیک جیک مستانه ی گنجشک های شاد را سکوت فیلسوفانه ی کلاغ ها پر کند.پیش از آن که گل های سرخ باغچه مان که صبح به صبح می شکفند بپژمرند؛ پیش از آن که سبزی هایی که در باغچه کاشته ام از رقص عاشقانه شان در باد خسته شوند. اتاقم را جارو کرده ام و کتاب های گرد گرفته ی کتابخانه ی کوچکم را دستمال کشیده ام.دوباره آن قدر با حافظ و خیام دوست شده ام که هر غروب سه نفری روی پله های حیاط می نشینیم و چای می نوشیم.و من مشق های جبرم را به خیام می دهم تا خط بزند و معمای کهنه ام را از حافظ می پرسم .راستی قیصر چقدر معما می گفت ... این روزها دوباره آن قدر جوان شده ام که می توانم یک باردیگر با دوچرخه ام از مشهد تا شاندیز رکاب بزنم و زنگ ِ دوچرخه ام پاسخی باشد به لبخند تمام بچه های این شهر .بروم و در زیر بازی کودکانه ی ابر و خورشید و باران ، خودم را به پایه های پل رنگین کمان برسانم. امروز با فیش حقوقی ام فرفره درست کردم .فکرش را بکن .تو می توانی فرفره ی کاغذی ات را با سوزن میخی بچسبانی به یک چوب ِ حصیری و جلوی دوچرخه ات بگیری تا وقتی پا می زنی فرفره ات بچرخد و بچرخد. من چه ثروتمندم این روزها .این روزهای معطر اردیبهشتی که از برگهای جوانِ درخت ها قطره قطره مروارید به زمین می چکد وبرهر شاخه ای یاقوت و زمرد و الماس می درخشد. من چه بی قرارم این روزها. این روزها ی سرشار از توت فرنگی و ریواس و شقایق ، این روزهای نفس های عطر آگین شیرباد ،آه فقط تورا کم دارم ای مهمان عزیز که هوایی آمدنت شده ام و نمی دانم کی از راه می رسی؟ چندی است مدام پلک چشمم می پرد.چشم هایم را می بندم و باز می کنم .و باهر باز و بسته کردن ،انگار یک بار دیگر متولد می شوم . یادت به خیر قناری اردیبهشت که در این روزهای سراسر بی قراری ، ترانه ی جاودانه ات ، زمزمه ی زیبای پرسه های تنهایی من است : دوباره پلک دلم می پرد نشانه ی چیست شنیده ام که می آید کسی به مهمانی .... *بیت از قیصر امین پور از کنار ِمن عبور کرد یک هزار و سیصد و نود با تمام ِخاطرات ِخوب با تمام ِخاطرات ِ بد روزها و هفته ها شدند مثل برق و باد ناپدید شب به شب بر آسمان ِ من یک شهاب ِ سرد،خط کشید سررسید ِکهنه ام پُر است ازهزار رویداد ِ ریز من ولی تکان نخورده ام بوده ام همیشه پشت ِمیز در کتاب ِاتّفاق ها صفحه ای برای من نبود گرچه بی امان ادامه داشت قصّه های گنبد کبود چند شعر و یک دو جایزه چند موی روشن ِسپید این تمام ِیادگارِ ِمن ازفرشته ای که پر کشید با تمام ِخاطرات ِخوب با تمام ِخاطرات ِ بد از کنار من عبور کرد یک هزار و سیصد و نود ... سیزدهم فروردین نود و یک برای دوست نازنینم :سعید میرزایی خواستم با تو قراری بگذارم. در جایی دور از چهاردیواری ِروزمرگی ها ؛ جایی که از جنس بهار ِ دلت باشد. جایی دورتر از بی تفاوتی آجیل ها و تکلف اسپاگتی .جایی که بشود سفره ای ساده بیندازیم و فقط نان و خاطره بخوریم. راستی امسال با نوروز در سررسید ِتو دیدار کرده ام و تا پایان ِسال ،یادداشت های روزانه ام بوی گل سرخ می دهند. دلم برایت تنگ شده است ؛ کجا می شود با تو قرار گذاشت ؟ خواستم در ساحل عشق آگین ِ رودخانه ی زشک با تو قراری بگذارم اما با دریا چگونه می توان در حاشیه ی رودی کوچک دیدار کرد ؟ خواستم با تو در دامنه ی عطرآگین کوهستان بینالود قراری بگذارم اما تو آن دماوند سر بلندی که قله های سپید پوش به سرفرازی و استواری ات تعظیم کرده اند.و من در شیب ِتند ِشیرباد به تو چشم دوخته بودم. کجا می شود با تو قرارگذاشت ؟ در قدیمی ترین دبیرستان این شهر که خاطرات رویایی مان را در خود بایگانی کرده است ؟ یا شاید در برجکی در تایباد یا سنگری در دشت عباس ، آن جا که پوتین های سیاه ،بوی غربت و معصومیت می دهند. دیشب آرام و بی صدا ازپشت بام خانه بالا رفتم. تو را دیدم که با چه دقتی داری ستاره هایی را که می افتند دوباره به پیراهن زیبای شب ، الصاق می کنی. تو تنها کسی هستی که خبر نداری آن دو یاکریم عاشق – همان ها که کنار پنجره ی دفتر ِکارت ، لانه ساخته بودند - خبر مهربانی ات را در تمام این شهر منتشر کرده اند . کجا می شود با تو قرار گذاشت ؟ پیامک و ایمیل که ارتباط نمی شود.می خواهم روبه روی تو بنشینم و جزوه ی کهنه ی مثلثات سوم ِریاضی را با هم ورق بزنیم و از جبر روزگار گلایه کنیم. کجا؟شاید در کلبه ای روستایی که شایسته ی نفس های پاک ِتو باشد.جایی که در آن بوی هیزم و چای تازه دم پیچیده باشد . سلام ای نسیم صبحگاهی که صفای نفست ، خوشبوتر از رایحه ی گل های دره ی کاهوست .نامت را می برم و جانم از بوی آویشن سرشار می شود. اکنون بیست و دو فروردین از تاریخ ِاین بهار می گذرد و من هر وقت پنجره ی دلم را به سوی تو باز می کنم ، اتاق ِنمورم از نور صبحگاهی ِ مهر تو روشن می شود و هوای تازه ، نشاط ِنوجوانی را در رگ هایم جاری می کند . دلم برایت تنگ شده است. کجا می شود با تو قرار گذاشت ؟ ایام می آیند تا به شما مبارک شوند ! ایام را مبارک باد از شما ! مبارک شمایید ! شمس الدین ملکداد تبریزی امشب در باشگاه آسمان ، جشن عروسی ماه و ابر است .اما اگر عاشق نباشی هیچ شهابی حامل کارت دعوتی برای تو نیست . اگر عاشق نباشی ، ستاره ها به تو چشمک نمی زنند . و لبخند زهره و مهتاب هم برای دلربایی از تو نیست .اگر عاشق نباشی سهمی جز همین پرده های ضخیم از آسمان نمی بری ... اگر عاشق نباشی شبانه های تو از شعر و شراب و شهود سرشار نخواهد شد.اگر عاشق نباشی تمام شبهای تو یلدا خواهد بود بی آن که در آن از فال حافظ و قهوه ی مهربانی و قصه ی مادر بزرگ خبری باشد. اگر عاشق نباشی تنفس صبح را نخواهی شنید. تو فقط باید گل سرخ باشی تا بتوانی صبحگاهان ، لذت بوسه ی گرم دخترخورشید را بر لطافت گونه های سردت بچشی . تو باید آهوی کوهی باشی تا در صعود عاشقانه ات به کوهستان بینالود،اشتیاق قله ی شیرباد را در نفس ِنفس ِتندش احساس کنی و تپش ِقلب این مغرور ِزیبا را بشنوی. عاشق باش تا هوای زلال کوهستان را با خود به ترافیک خیابانهای دود گرفته بیاوری و شهر را از اکسیژن نشاط سرشار کنی. اگر عاشق نباشی خستگی پلیس سر چهارراه را نمی فهمی وچراغ قرمز را نمی بینی و پلیس ها همیشه به تو اخم می کنند و بهارت با برگ های زرد جریمه ، لبریز از دلهره ی پاییز خواهدشد. اگر عاشق نباشی اسفندها را دود می کنی بی آن که فرودینی را درگلدانت کاشته باشی .اگر عاشق نباشی هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید و هیچ پرنده ای برشانه ات آواز نمی خواند. عاشق باش و نگذار نیلوفرانی که برشانه ات روییده اند به مار بدل شوند. بگذار سهراب دلت درنبرد با گرد آفرید بلرزد و به دست تهمتن پهلویش دریده شود. بگذار تا از خنجرت ، شکوفه بروید و تفنگت ، گل یاس شلیک کند. اگر عاشق نباشی ببرهای زخمی هرگز سر بر دامنت نمی گذارند و درد باستانی خود را در پناه تو نعره نمی کشند. عاشق باش تا طعم جوانی را در کلبه ی اسپاگتی بچشی و نقاشی ونگوگ را شاعرانه تر تفسیر کنی. به جز معجزه ی عشق ، پس چه چیز نور زندگی را به چشم آن ستاره ی کوچک باز گرداند؟عاشق باش ! همان گونه که من ایمان دارم این فرشته ، اهریمن "ام اس "را از پای در می آورد . نگذار رخوت زمستانی، بوستان دلت را بخشکاند و اردیبهشت را از خاطرت ببرد.می ترسم یک روز به خودت بیایی و ببینی در سینه ات،سنگی است که صفای چشمه هایت را کور کرده است. عاشق باش و بگذار چشمه ها بشکفند و جویبارها بی خجالت جاری شوند و رودها مستانه تر آواز بخوانند و دریا مهربان تر آغوش باز کند. عاشق باش و در هر نفس دوبار عید را تازه کن و در هر لحظه پیغمبر بهاری نو باش.عاشق باش تا هرروز تو نوروز باشد... سیمین دانشور در ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ در شیراز متولد شد. وی نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفهای در زبان فارسی داستان نوشت. مهمترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروشترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب میشود. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت.در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شد. دکتر سیمین دانشور به سال ۱۳۲۷ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آلاحمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد و در سال ۱۳۲۹ با آلاحمد ازدواج کرد. دانشور در ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیباییشناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستاننویسی و نزد فیل پریک نمایشنامهنویسی آموخت. در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد. درسالهای پس از انقلاب نیز چند رمان نوشت که از آن جمله می توان به جزیره ی سرگردانی ، و ساربان سرگردان اشاره کرد. انجمن قلم ایران، درگذشت بانوی داستان نویس ایرانی، همسر زنده یاد جلال آل احمد را، به جامعه ادبی میهن اسلامی تسلیت می گوید. چنان که سوز ِ سرد ِ مرگ ، سخت است چنان که مرگ ِ زرد ِ برگ ، سخت است چنان که رنج غنچه ی شکفته به زیر هجمه ی تگرگ ، سخت است چنان که بر زمین ز لرزه ی بم سقوط ِ مرگبار ِ ارگ ، سخت است سه شنبه های دردناک ِ تولید ... که عین ِ زایمان ِ مرگ ، سخت است دوباره آمدم تا به تو سلام کنم.به تو که آواز خوان از کوچه ی ما می گذری و صدایت پنجره های بسته را باز می کند و ناگهان تمام اتاقها از هلهله ی بهار سرشار می شوند. دوباره آمدم تا به تو سلام کنم.به تو که هیچ کس نمی داند با بهار چه نسبتی داری ؟ دوباره دویدم تا به تو سلام کنم.به تو که وقتی صدای زنگ دوچرخه ات در کوچه می پیچد تمام بچه ها بازی لی لی شان را نیمه تمام می گذارندو پابرهنه دنبال دوچرخه ی تو می دوند. تو می گذری و ابری از پرنده های شاد روی سرت پرواز می کنند. تو می روی و دیوارهای سنگی کوچه مثل دیوارهای کاهگلی روستا معطر می شوند و از دلشان سبزه و شقایق سرمی زند. از رد دوچرخه ات ، ردیفی از گلهای بنفشه بر آسفالت کوچه می روید و از فردا دوباره دختران محل ، مهربان می شوند. دوباره آمدم تا به تو سلام کنم.اما دیر رسیدم و تو رفته بودی وکلاغی که روی تیر چراغ برق نشسته بود به من طعنه می زد.اما عطرحضورت هنوز در فضا پیچیده و جیک جیک شلوغ گنجشک های بی قرار ،لطیف ترین نشانه ی عبور توست. راستی این عطر سکر آور خوشبو را از کدام مغازه می خری ؟ دوباره آمدم تا به تو سلام کنم اما دیر شده بود. و باز دارم برایت نامه می نویسم.فردا صبح نامه ام را به بال نسیم می بندم تا به تو برساند.راستی تا به حال چند تا نامه برایت نوشته ام ؟ نکند که نامه هایم را نخوانده باشی ؟نکند به گل سرخ خشکی که هربار برایت توی پاکت می گذارم بی اعتنایی کنی؟ این گل سرخ خشکیده را به جمله ی "دوستت دارم "نامه ام چسبانده ام به امید آن که دوباره درآفتاب بهشتی نگاه تو از روزهای اردیبهشتی اش شاداب تر شود. اما نکند نامه هایم به دست تو نرسد ؟راستی نشانی ات کجاست ؟چرا هیچ کس نمی داند تو از این کوچه به کجا می روی ؟ کاش یک روز وقتی از کوچه می گذری روی پله ها نشسته باشم.تو جلوی من ترمز کنی و من محو لبخند شیرین تو ، نامه ام را به دست خودت بدهم. آه ! چه می شود اگر مرا روی ترک دوچرخه ات سوار کنی و باخودت به همان باغ سرسبزی ببری که گلهای رنگارنگ خورجینت را از آن چیده ای . دیر آمدی دوباره دلم بی قرار توست این دشت ِ تشنه ، منتظر ِ چشمه سار توست دیر آمدی و دست و دل من به کار نیست ای وضع و حال تازه ی من ! کار، کار ِ توست پیغمبر ِ حضور ِ تو یک عطر ِآشناست رمزی که مژده ی تو به چشم انتظار ِ توست : عطر ِشکوفه های هلو... یعنی آمدی این اتِّفاق ، حاصل ِلطف ِبهار ِ توست آهسته باز می گذری پلّه، پلّه ، نرم با آن نگاه ِتند...که رسم ِ وقارِ ِتوست ! آهسته تر! که رم نکند قلب خسته ام این ببرِ زخم خورده ی عاشق ، شکارِ توست *** گفتی به ناز :« این که از این کوچه می رود مانند عابری است که در رهگذار توست » «عابر» نگو که معنی تلخی ست در عبور وقتی عقاب در قفس خود ، دچارِ توست *** حس زلال شعر من امسال ای غزال در دفترم غزل به غزل یادگار توست ... سید احمد میرزاده 
پس از برگشتن به ایران، دکتر دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستانشناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آلاحمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروشترین رمانهای معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد.
در پی وفات بانوی نویسنده ایرانی، خانم سیمین دانشور، انجمن قلم ایران، طی بیانیه ای، این رویداد را به جامعه ادبی ایران تسلیت گفت. متن این بیانیه به شرح ذیل است:
تنها اوست که می ماند
"سووشون" اثری ماندگار در ادبیات این مرز و بوم است که یاد و خاطره سیمین دانشور را زنده نگاه خواهد داشت.
هیئت مدیره انجمن قلم ایران
| Design By : Night Melody |

