سيد احمد ميرزاده

 

  شب است .خانه ، خاموش است و مثل شب های دیگر جز من و تو هیچ کس دراین خانه ی غبار گرفته ی قدیمی نیست .درتنهایی ام برای تو می نویسم .برای  تو که جز لحظه های دعوت به چای ، اتاقم را درنمی زنی. برای تو می نویسم اگرچه می دانم هرگز به وبلاگ من سر نمی زنی و این نوشته ی مرا نمی خوانی .برای تو ای نزدیکترین کس به من که  احساس لطیف دلم را نسبت به خودت نمی دانی .

  از آن جا که تو نشسته ای تا این جا که من می نویسم بیشتر از ده قدم فاصله نیست .از آن جا که تو نشسته ای از نفس های معطر تو به من بوی گل و ریحان می رسد .برای تو می نویسم .برای تو که اگر یک لحظه صدای نفس هایت را نشنوم دنیای من به پایان می رسد.

  از پشت آن عینک ذره بینی ، کتاب خدا را تلاوت می کنی و با گرمای صدایت این خانه ی سرد را پراز حرارت می کنی .

  قرآن می خوانی و دلم می لرزد.نور خدا در صدای تو جاری ست .مثل زلال ترین و شکوهمند ترین رودهای جهان.دلم مثل یک پرنده ی دریایی در هوای صدایت پر می زند.

  ای درخت سربلند سبز.صفای سایه ات هر روز گنجشک های سرمست و با نشاط را به سوی تو می کشاند تا روی شاخه های تو بنشینند و برخیزند و با جیک جیک یکریزشان شلوغی شادمانه ای  را در فضا بپراکنند.

  یادش به خیر آن روزها که من هم یکی از این گنجشککان شاد بودم ؛ هرشب سربردامان پرمهرت می گذاشتم وتو درگوشم قصه های قدیمی را زمزمه می کردی .

  بی هراس از سرمای سوزناک زمستان های کودکی هر صبح به مدرسه می رفتم در گرمای مهربان بافتنی های تو ...

یادش به خیر خیابانهای برفی شهرمان و پناهگاه گرمی که زیر چادر مهربان تو داشتم.

  خاطراتم را مرور می کنم و اشک برگونه ام می نشیند.تمام برگ های خوب کتاب زندگی ام با تو ورق خورده است. دستم را گرفتی و از کوچه های پر پیچ زندگی عبوردادی .قطره قطره جوانی ات را نثار من کردی تا ببالم و بارور شوم.گونه هایت چروک خورد و قلب مهربانت درد گرفت.قلبی که همیشه برای شادی پروانه ها و گلها می تپید.

  برای تو چه کرده ام مادر ؟هنوز هم تویی که تکیه گاه امید منی.هنوز هم ازنفس تو زنده ام.بمان و زندگی ببخش.بمان تا درختها شکوفه بدهند و  شکوفه ها سیب سرخ  شوند .بمان تا همیشه پرنده ها آواز بخوانند و سارهای خوش صدا بر درخت انجیر خانه جشن بگیرند.

  روزهای کودکی هر وقت کنارت می نشستم از آرزوهای من سوال می کردی .چه آرزوهای رنگ رنگ کوچکی داشتم.این روزها دیگر از من این سوال را نمی پرسی .حتما خودت هم می دانی تا تو هستی ،خانه ، بهشت است و آن که در بهشت زندگی می کند آرزویی ندارد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۸ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

دلم گرفته است ؛ مثل صدای بغض آلود تو ،مثل هوای دلت که این روزها از آسمان زمستانی شهرمان ، ابری تر است .

سرمستی و آواز شادمانه ات کجاست؟ مغموم و بی ترانه نشسته ای ؛ مثل پرستویی که کنج آشیانه اش کز کرده است .می ترسی از نفیر باد.می ترسی از قارقار سرد این کلاغهای گرسنه که برفراز خانه ات چرخ می زنند...

 سر بر شانه ام بگذار که غمگین است دلم یگانه ی من !مثل فرشته ی معصومی که در پیراهنت اسیر است .

گفتم فرشته ...راستی وعده ی پروازمان چه شد ؟یادت هست می خواستیم سوار کایتهای خیالی مان بشویم و از نوک قله ی شیرباد بر فراز دره های سبز پروازکنیم ؟بالاتر از تمام کلاغهای سیاه ...

غمگین شیرین من !سر از زانوی تنهایی ات بردار.مقصد ما معبد خورشید است .دستم را بگیر تا برویم.مثل نیلوفران پاکدامنی که آلوده ی مرداب نشدندو به مهتاب رسیدند.

باید برویم.نگذار این تارهای عنکبوت،پاهایمان را ببندد.نگذارحلزون روزمرگی ها، برگ شاعرانگی مان را بجود.کاغذهای عشق نویسمان مباد که برباد برود.مباد که ترانه های آن فرشته ی عاشق از یاد برود... 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

یادش به خیر اون روزا که سر کلاس با لبای بسته آژیر می کشیدیم و معلم نمی فهمید صدا از کجاست !!!

یادش به خیر اون روزا که موشک درست می کردیم و یک عالمه موشک به سقف کلاس چسبیده بود!

یادش به خیر اون روزا که امید پشم شیشه می آورد و یواشکی توی تن تمام بچه ها می ریخت و گاهی توی یقه ی معلم !!!و همه تمام وقت داشتند خودشون رومی خاروندند!

یادش به خیر اون روزا که امید کش قیطونی می آورد و با کشش به بچه ها می زد و در می رفت .فرفره جادو بود !کسی که به گردش نمی رسید جز من !!

یادش به خیر اون روزا که سعید می خواست با همکلاسیمون دوئل کنه ورفتیم کوچه ی جلوی خونه ی امید و مثل یک داور دوئل فقط مواظب بودیم که شرایط دوئل به خوبی اجرا بشه و کاری نداشتیم به این که سعید وهمکلاسی مون چه بدجور دارند هم رو می زنند !!

یادش به خیر اون روزا که گوله برفی مینداخیتیم توی یقه ی هم !!

یادش به خیر اون روزی که محسن دادخواه قهر کردن رو بهمون یاد داد ! تا اون موقع فکر می کردیم قهر یعنی همین دعوا !!! 

یادش به خیر اون روزا که آب مقطر مینداختیم توی بخاری نفتی کلاس !

یادش به خیر اون روزا که مدرسه مون سیاهچال داشت و ما نمی دونستیم این سیاهچال ترسناک کجای مدرسه مونه !

یادش به خیر دبستان دو شیفته مون که یک شیفتش دخترانه بود و چقدر خجالت می کشیدیم از دخترا و مثل این روزا پر رو نبودیم !

یادش به خیر جایزه هایی که مامان هامون می خریدند و می دادند به معلما و ما نمی فهمیدیم  چرا گاهی جایزه ی شاگرد سوم کلاس خیلی گرون تر از جایزه ی شاگرد اول کلاسه !

یادش به خیر اون روزا که تا صدای زنگ رو می شنیدیم تا خونه مون می دویدیم !

یادش به خیر اون روزا که ازشون حتی یک عکس نداریم !

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

 

 یک هفته پیش بودکه  یک حس ناشناخته مرا به سمت کتابی ازانبوه  کتابهای کتابخانه ی شخصی ام برد.کتابی که جز همان روزهای اولی که به دستم رسیده بود به سراغش نرفته بودم:"یک بسته سیگار در تبعید "سروده ی غلامرضا بروسان.

در تقدیمیه ی آن نوشته :کتاب به تاریخ نورانی ماه به همسرم الهام اسلامی تقدیم می شود .

 چند روزی بود عمیقا در حال و هوای شعرهای این کتاب  بودم :

برای من سیب و اردیبهشت بیار

 با دردی که در مچت احساس می کنی

 و لطفی که در آبها جاری ست

 برای من مقداری از کوچ

و  رد پای ببری

 که در بهار می درخشد .

 

    و حتی یک شب قبل از واقعه در بحث مفصلی هم درباره ی شعرهای این کتاب شرکت کرده بودم در یک محفل خصوصی .

   خبر کوتاه بود و مختصرو به دردناکی سروده های اندوهناکش :غلامرضا بروسان ، همسرش و دخترش ...

  به قول اخوان ثالث : مرغابی شدند و رفتند.غلامرضا بروسان ، شاعری که در نظر من همیشه مجسمه ی انتقاد صریح بود،انتقادهای گزنده .والبته  گاه بسیار سازنده  .اما پشت این چهره ی منتقد که نمی گذاشت حرف شاعرانه ی دلت را با او راحت در میان بگذاری شاعر مهربان دردکشیده و عاشقی بود که می خواست انسان را با انسان آشتی دهد :

مهربانی ات را با گلها در میان بگذار

 با سنگ ها

با رودی که می رود

با خنده ی کودکان عراقی

 مهربانی ات را با جنگ در میان بگذار

 صدای تو چشمه ای خواهد شد

 و انسان را با انسان

آشتی خواهد داد

  به راستی چه نزدیک است مرگ وچه بی اعتباراست این زندگی ...شنیدم آن دو پرنده ی عاشق را از هم جدا ساخته اند :بروسان در خراسان و همسرش در مازندران به خاک سپرده شد .

اگر مُردم برایم با دست و دلی باز گریه کنید ...

و همسرم

صورتم را از باد برگرداند

و به سمتی ببرد که دلم را برد ..

    ما هم مسافر این قطاریم.دیریا زود فرقی نمی کند .کدام ایستگاه مهم نیست...همیشه ناگهان چقدر زود دیر می شود...مرگ شاعر ، مرگ پرنده ی مهربانی است .در این روزگار سیاه دود گرفته ی بیرحم در این روزگار خشم وخشونت و نامردمی ، شاعر پرنده ای است که از عشق و مهربانی و دوستی ترانه می سراید...کودکی را به یادمان می آورد. پاکی و زلالی را روستای فطرت را ...راستی ما هرروزه چند دل را می شکنیم ؟چند زیبایی را پرپر می کنیم ؟ تن به چند ذلت می دهیم ؟راستی اگر ایستگاه بعدی نوبت ما باشدچه ؟

    آن روز دردناک دوزخی که قیصر امین پور از این قطار قدیمی پیاده شد فهمیدم که براستی " همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود "...بعد از قیصر شاعران دیگری هم رفتند....و من همیشه لبخند قیصر امین پور را به یاد می آورم ...همان لبخند معروف و دلنشین توام با خجالت که در پایان سخنرانی هایش به لب می آورد...همان لبخند را به یاد می آورم از پشت شیشه های قطار ...غلامرضا بروسان هم پیاده شد و من همچنان  در پشت شیشه های دلتنگ این قطار قدیمی نشسته ام و شعرهای مهربانش را زمزمه می کنم :

تو را در کوهستان به خاطر می آورم

به هنگام در به دری باد

 وقتی پلی را از جا می کند

در اتاقی کوجک به اندازه ی کف دست

 و پرچمی که پاییز را دشوار کرده است

تو را به هنگام باریدن باران

 _حلزونی که بیهوده برگی را مرطوب می کند –

تو را در مه وقتی که به رود نزدیک می شود

تو را چون پیغامی خونین به خاطر می آورم

 و سنگها

سعی می کنند خونت را پنهان کنند .

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٧ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

 

اگر دین محمد جز به کشته شدن من پا نمی گیرد ، پس ای شمشیرها مرا در بربگیرید.(امام حسین (ع))

او در دلش داشت

صد شعله آتش

غرق عطش بود

لبهای خشکش

 

بی تاب می رفت

سوی خداوند

می رفت و برخاک

گل می پراکند

 

گویا نمی دید

آن تیرها را

در برگرفت او

شمشیرها را

 

عطر شقایق

پیچید در دشت

اسبش چه تنها

از دشت برگشت ...

 

سید احمد میرزاده .از مجموعه ی "مهربان مثل باران ".بوستان کتاب قم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۱ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

 

 

ظاهرش آدم بزرگ

قلبِ او یک بچّه است

او همیشه ظُهر ها

درکنار ِ کوچه است

 

گاه سنگش می زنند

بچّه های کوچه مان

ناگهان پا می شود

می کند دنبالشان

 

ظُهر دیدم زخمی است

من به او کردم کمک

مثل یک خُل خنده کرد

تا به او دادم پُفک

 

- دوستِ خوبم بخند

تو برای من گُلی

هر کسی یک جوری است

خب تو هم یک کم خُلی

 

                       سید احمد میرزاده .چاپ شده در نشریه ملیکا

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٦ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

از خیابان سنایی مشهد می گذشتم.از دوچرخه ام پیاده شدم تا از یک فروشگاه چهارتا لامپ مهتابی بخرم .در حالی که منتظر بودم تا فروشنده لامپ ها را بیاورد چشمم افتاد به شعر خوشنویسی شده ای که انصافا با خط بسیار عالی و استادانه ای نوشته شده بود و پشت شیشه ی میز  فروشگاه به سمت مشتریان بود.ظاهرا از ترانه های قدیمی و فولکلور است :

نارنج و ترنج برسر دار که دید ؟

در لانه ی گنجشک ، سر مار که دید ؟

دیوانه شدی ؟ز زن وفا می خواهی ؟

اسب و زن و شمشیر وفادار که دید ؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٤ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

حال خوشی دارم این روزها.روزهای خوشی است برای من .برای من که چندان زنده مانده ام تا شاهد باشم زوال سرمایه داری آرزویی دور و بعید نیست.سرمایه داری مخوف ترین و ناجوانمردانه ترین شکل دیکتاتوری است.سرمایه داری قطب مقابل تمام آرمانهای بلند بشری است.مفاهیمی که همواره برای بشر مقدس بوده اند :عدالت ، برابری ، نابودی نظام طبقاتی و...

چگونه است که نژادپرستی بداست و ناسیونالیسم بداست و حکومت شاهان بداست و حکومت صالحان بداست و ...اما حکومت زر را بد نمی دانید ؟گروهی که مشروع یا نامشروع ثروتی اندوخته اند و اکنون چون سرمایه دارند ارزشها را نیز تعریف می کنند و مد را نیز تعریف می کنند و مفهوم ترقی و پیشرفت را به گونه ای تعریف می کنند که تنها با مصرف بی رویه تحقق بیابدو ما خیل بردگان نیز به زنجیرشان گردن سپرده ایم ؟در باغ سبز نشانمان داده اند و از دموکراسی دم می زنند و جوامع شرقی را استبداد زده می نامند و این سلطه ی مخوف اقلیت بر اکثریت را عین آزادی بشر می دانند.

حال خوشی دارم این روزها که می بینم بردگان آمریکا قیام کرده اند تا نظام برده داری را برچینند.آنان که جرات یافته اند تا همچون کودک داستان کریستین آندرسن فریاد بزنند که ما حرامزاده نیستیم بلکه شاه برهنه است ! آنان که جرات یافته اند تا به نظام سرمایه داری" نه "بگویند. که سرمایه داری در ذات خود با آزادی انسان بیگانه است .که سرمایه داری در ذات خود جز برده داری هیچ نیست ...

حال خوشی دارم این روزها ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۳ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

یکی از مشهورترین و ماندگارترین شعرهای قیصر امین پور شعر "راز زندگی" است:

"غنچه با دل گرفته گفت :

زندگی

لب زخنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است

گُل به خنده گفت :

زندگی شکفتن است

با زبان سبز ،راز گفتن است ..."

گمانم سال اول دبیرستان بودم که این شعر امین پور درمجله ی سروش نوجوان به چاپ رسیدو من از سر خامی و جوانی به این شاهکار آن بزرگ پاسخی دادم و برایش فرستادم .امروز بعد از گذشت نزدیک به بیست سال ، امید  این شعر را به یاد من آورد.گفتم این پاسخ خام را این جا بیاورم تا یادگاری باشد از آن روزها و نوجوانی رمانتیک من :

 

گُل دروغ می گوید

زندگی شکفتن نیست

هیچ جای این دنیا

جای رازگفتن نیست

 

زندگی پر از حسرت 

زندگی پر از درد ست 

 مثل فصل یخبندان

دست ِزندگی  سرد ست

 

 


هر که مهربان باشد 

 بی گناه می میرد

 زیر بارش غمها

 بی پناه می میرد

 


زندگی نمی فهمد

غصه های آهو را  

حس نمی کند هرگز

 رنج ِیک پرستو را

 


حرف گُل حقیقت نیست

گُل خودش پریشان است

 هر چه غنچه می گوید 

 راز ِزندگی آن است !

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٩ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

 نوجوان که بودم، دنیا برایم شاعرانه بود. همه چیزِ دنیا شاعرانه بود.

اولین شعرهایم را وقتی گفتم که برف می‌بارید. خانه گرم بود و دل‌ها گرم بود. برف سپید بود و شعر سپید بود و موهای پدرم سپید... شب که می‌رسید، خانه تاریک و خاموش می‌شد و من از پشت پنجره به تماشای برف‌ها می نشستم... برف بر زمین می‌بارید و شعر بر دل من... .

نوجوان بودم و شعر می‌گفتم. با شعر بیدار می‌شدم و با شعر می‌خوابیدم. با شعر به مدرسه می‌رفتم و با شعر به خانه باز می‌گشتم. روزهای برفی همه چیزش شاعرانه بود: بخاری که از دیگ فرنی‌فروش برمی‌خاست. بخاری که از گاری لبوفروش برمی‌خاست. کلاغ‌های چنارِ مدرسه شعر می‌گفتند و بخاری نفتی کلاس بهترین سوژه‌ برای شاعری بود.

شعر بهترین دوست من بود. دوستی که همیشه همراه دلم بود. آن روزها محور تمام دوستی‌هایم شعر بود. دوستی با سروش نوجوان و سوره‌ی نوجوانان،رشد نوجوان و کیهان بچه‌ها و سلام بچه‌ها و نهال انقلاب. دوستی‌های شیرین با دوستان مکاتبه‌ای! دوستانی که فقط شعرهایشان را خوانده بودم و هیچ‌وقت ندیده بودم‌شان: مسعود علیا و محمد عزیزی و حسین فریدونی وحسین عبدی و حسن احرامی و ... .

دلم برای نوجوانی‌ام تنگ شده است. دلم برای دوستان نوجوانی‌ام تنگ شده است. دوستانی که نمی‌دانم کجایند؟ آیا هنوز هم شعر می‌گویند ؟ هنوز هم دلشان برای کلاغ روی چنار و ماهی توی حوض و چشمه‌ی روستای پدری‌شان تنگ می‌شود؟ دلم می‌خواهد یک روز همه‌شان را پیدا کنم دور هم جمع بشویم شعرهای نوجوانی‌مان را دوباره برای هم بخوانیم شاید یکی از ما هنوز نوجوانی‌اش را گم نکرده باشد. دستمان را بگیرد و با خود ببرد به آن روزهای خوب... .

این روزها، این روزهای پراز کار و گرفتاری اداری، پر از خستگی و افسردگی این روزهای پراز غبار و دود و دلتنگی، هر روز یاد تو می کنم: شعر ناب نوجوانی... کجا و کی دستم را رها کردی؟!

 از آن روزهای شاعرانه‌یِ برفی موهای سپید به یادگار می‌ماند و سطرهایی که در انتظار شعرهای من مثل چشمه ی روستای پدری سخت تشنه مانده اند...

دلم برای شعر تنگ شده است . 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٥ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

Design By : Night Melody