سيد احمد ميرزاده

من شعرهایی از زنده یاد قیصر امین پور بلدم که در هیچ یک از کتابهایش نیست .شاید از نظر خود آن بزرگوار ، این شعرها باید حذف می شده اند.اما در مجلات و جنگ های دهه ی اول انقلاب به کرات به چاپ رسیده اندو بعضی از آنها بسیار زیبا هستند.نمی دانم باز انتشار این شعرها چقدر درست یا نادرست است .مثل این رباعی مستزاد که من خیلی دوستش دارم و این روزها به تناسب حال و هوایی که دارم بسیار زمزمه اش می کنم :

گفتم غزلی به نامت آغاز کنم

آغاز نشد

با نام تو یاد خویش دمساز کنم

دمساز نشد

گفتم که ز تنگنای این کهنه قفس

تا هست نفس

پر باز کنم سوی تو پرواز کنم

پر ، باز نشد

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٤ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

دیشب ، پیش یکی از دوستانم بودم.در خلال صحبت ها ، نکته ای گفت که  برایم جالب بود.او به یکی از کارگاه هایی که در  موسسه خدمات مشاوره ای آستان قدس رضوی برگزار می شود اشاره کرد. کارگاه های تداعی  که دکتر میرمحمد صادقی روانشناس برجسته برگزار می کند .

اساس این جلسات کارگاهی براین نظریه است که انسان هرگاه عاشق کسی می شود به این دلیل است که آن فرد، تداعی گر چیزی است در کودکی انسان .تداعی گر تجربه ای خوشایند در کودکی .درواقع این فرد یعنی معشوق، انسان را به کودکی باز می گرداند و انسان در واقع دلتنگ کودکی اش می شود و ...

در این کارگاه ها با روشی ماتریسی مرحله به مرحله فرد را به کشف آن تجربه ی کودکی راهنمون می  شوند .

بی سبب نیست که شاعرانی که عشق را با جان و جگر تجربه کرده اند به این نکته رسیده اند که خود عشق ، درد عشق و خیال معشوق بسیار دلنشین تر از وصل معشوق و خود معشوق است .

استاد شهریار گفته است :

تمنای وصالم نیست عشقم را مگیر از من

به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت

می بینیم که شاعر نگران است که با وصال معشوق ، عشقش نابود شود.و درد را ازدرمان بیشتر می پسندد.(همان تعبیر ازدواج ، گورستان عشق است !!!)

ودر جای دیگر گفته است :

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یکرو تر

من اینها هر دو با آیینه ی دل رو به رو کردم

(شاعر خیال معشوق را پاک و درست می داند و بر خود معشوق ترجیح می دهد.)

راستی چه رازی در کودکی است که آرزوی بازگشت به آن تمام عاشقانه ها ی ما را می سازد ؟و انگیزه ی زندگی ما می شود ؟

در آخرین صفحات آخرین مجلد رمان کلیدر (صفحه 2789) از پس آن همه ماجراها و جنگها و ستیزها و عشقها و ...وقتی زندگی قهرمانان داستان به پایان خودش نزدیک می شود گل محمد خان سردار خطاب به عموی خود می گوید :

- زندگانی کرده ایم خان عمو ؛ یک بار زندگانی کرده ایم و هیچ آدمی در این دنیا بیش از یک باز زندگانی نمی کند.خوب اگر نگاه بکنی می بینی که زندگانی کرده ایم .زندگانی یک بار است و بیش از یک بار هم نیست .و ما یک باز زندگانی کرده ایم .یک بار است زندگانی .یک بار .همان یک بار که نسیم صبح را به سینه فرو می دهیم همان یک بار که عطش خود را با قدحی آب خنک فرو می نشانیم .همان یک بار که سیبی را گاز می زنیم و همان یک بار که تن در آب می شوییم و همان یک بار که سوار بر اسب در دشت تاخت می کنیم ،؛یک بار ...یک بار و نه بیشتر .بعد از آن دیگر تمام عمر را ما دنبال همان چیزها می دویم بعد از آن دیگر تمام مدت را به دنبال همان طعم اولین زندگانی هستیم .در پی لذت اول .سیب را به دندان می کشیم تا طعم بار اول ردرا درآن بیابیم آب را سر می کشیم تا لذت رفع عطش بار اول را پیدا کنیم .در آب غوطه می زنیم تا به شوق بار اول برسیم و نسیم را می بلعیم تا نشانی از آن اولین نسیم بیابیم .زندگانی یک بار است در هر فصل ....

درواقع شوق بازگشت به طعم کودکی ، همان عامل دلتنگی عمده ی ماست درتمام زندگی .دلتنگی مبهم .

دیده اید که گاه وقتی درسفری کنار دریایی رودخانه ای هستیم درعین نشاط کمی هم دلتنگ می شویم:احساس می کنیم چیزی کم است .احساس می کنیم جای کسی خالی ست .و بعد هی می گوییم جای فلانی خالی.اما اگر فلانی هم می بود این احساس دلتنگی را می داشتیم .ما در آن لحظه ها حس شیرینی را از کودکی باز تجربه می کنیم و درواقع دلتنگ کودکی مان هستیم .جای کودکی مان خالی ست !

یکی اززیباترین و به یادماندنی ترین – ودرعین حال ساده ترین – شعرهای قیصر امین پور منظومه ی بالهای کودکی است .

شاعر ، شعرش را با یک احساس شروع می کند ؛احساسی گنگ و در عین حال آشنا :

باز آن احساس گنگ و آشنا

در دلم سیرو سفر آغاز کرد

بازهم با دستهای کودکی

سفره ی دل را برایم باز کرد

 

باز برگشتم به آن دوران دور

روزهای خوب و بازیهای خوب

قصه های ساده ی مادر بزرگ

در هوای گرم شبهای جنوب ...

سپس شاعر سیر و سفری را درکوچه پس کوچه های کودکی انجام می دهد و درانتها :

آه آیا می توان آغاز کرد

باز این راه به پایان برده را؟

 می توان در کوچه ها احساس کرد

باز بوی خاک باران خورده را ؟

 

می توان یک بار دیگر باز هم

بالهای کودکی را بازکرد ؟

چشمها را بست و بربال خیال

تا تماشای خدا پرواز کرد ؟

نکته دقیقا همین جاست :بازگشت به کودکی ، امکان تماشای خدارا فراهم می آورد.ما در تمام زندگی دلتنگ لحظه هایی هستیم که فاصله ای با خدا نداشتیم ...هر لذتی را جست وجو می کنیم برای باز تجربه ی آن روزها ...عاشق می شویم برای همان روزهای وصل .در واقع معنی دیگری از این که می گویند عاشق در سیمای معشوق زمینی یادگاری از خدا می بیندو به آن دل می بندد.شاید این معشوق زمینی ، وطن ما باشد .تا به حال به این فکر کرده اید که چرااین چنین عاشقانه به میهن خود مهر می ورزیم؟و بازچرا هر یک از ما به مسقط الراس خود،شهرو محله ای که در آن به دنیا آمده و کودکی را گذرانده ایم عشق بیشتری می ورزیم ؟و چرا رسول  اسلام (ص) فرموده اند :حب الوطن من الایمان ؟

وطن ، نشانی از کودکی ما دارد .دوره ای که به خدا نزدیک بودیم .وطن ، بوی خدا دارد.

یادگاری خدا البته الزاما  در معشوق نیست .معشوق تنها آن را باز می تاباندو اصل آن تجربه ی ناب در درون ماست اگر به کودکی بازگردیم.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۸ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

 

 

 

 

بود یک تمساح ِ پیر

در میان ِ رود ِ نیل

درکنار ِ رود بود

یک درخت ِ نارگیل

 

داشت یک میمون ِ ناز

خانه ای بر آن درخت

لحظه هایش می گذشت

گاه آسان ، گاه سخت

 

روزی آن تمساح ِ پیر

پیش ِ میمون ناله کرد

در صدای خسته اش

موج می زد آه و درد :

 

«توی دنیا هیچ کس

دوست ِ تمساح نیست

آه ! میمون جان بگو

جرم ِ یک تمساح چیست ؟»

 

باز ، از چشمان ِ او

چند قطره اشک ریخت

ترس ِآن تمساح ، زود

از دل ِ میمون گریخت

 

بعد با یک نارگیل

آمد آن میمون ، زمین

آه !یادش رفته بود

اشک ِ تمساح است این

 

همچنان تمساح ِ پیر

داشت نم نم می گریست

حدس آیا می زنید

آخرِ این قصّه چیست ؟ 

*

راستی میمون چه شد ؟

باز شانس آورد او

چون که آن تمساح بود

توبه کار و راستگو

 

               سید احمد میرزاده ،ماهنامه سلام بچه ها ، تیر 1389

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٧ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

از گذاشتن پست قبلی کمی پشیمانم.چون دوستانم را غمگین کردم و نادوستانم را شاد.با این حال چون این روزها سخت غرق در حس و حال غزلهای شهریارم دوست دارم همچنان شما عزیزانم را دراین حال و هوا شریک کنم .این هم غزلی که استاد در شکایت از پیری زود رس سروده است و عجیب زمزمه ی لحظه های تنهایی من است :

بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانی

داستانها دارم از بیداد پیری با جوانی

واعزیزا گویی آخر گر عزیزت مرده باشد

من چرا از دل نگویم وا جوانی وا جوانی

خود ، جوانی هم به این زودی به ترک کس نگوید

من زخود آزردم از فرط جوانی ها جوانی

الفت پیری و نسیان جوانی بین که دیگر

خود نمی دانم که پیری دوست دارم یا جوانی

لیک اگر همراه یاران جوانم بازگشتی

ای عزیزان دوست تر می داشتم گویا جوانی

بی وفایی ِ رفیق و داغ یاران نیز دیدم

کاشکی بود ای عزیزان حسرتم تنها جوانی

باز نشناسد اگر با این قد چنگم ببیند

دیده بود آخر مرا با آن قد رعنا جوانی

سالها با بار پیری خم شدم در جست و جویش

تا به چاه ِگور هم رفتم نشد پیدا جوانی ...

گر جوانی می کنم پیرانه سر بر من نگیری

شهریارا در بهاران می کند دنیا جوانی ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۱ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

بعد از شیرباد هر هفته کوه های دیگر هم رفتیم .غار مغان و هفت حوض و چین کلاغ و ....با شورو وحالی عجیب .امابراستی که این روزها در هفته بیشتر از یک روز زنده نیستم .آن هم صبح های جمعه که می رویم کوه .

چندی است سخت بی دلم .دوباره به خودم آمده ام و به عمر و روزگارم می اندیشم .چنان غرق در کارم شده ام که پاک از دلم غافلم  . به دلایل خاص این روزها رفتن من از اداره به هیچ وجه به مصلحت نیست و حمل بر خیلی چیزها می شود .اگر این ملاحظه نبود شاید واقعا قید کار اداری ام را  می زدم .که سخت دلتنگم .حال و هوایم حال و هوای غزلهای شهر یار است .حال و هوای حیدر بابای شهریار ...همین هم هست که نشاط به روز شدن ندارم .گاهی هم به سرم می زند که همین وبلاگم را هم حذف کنم .از کارم هم استعفا بدهم .و به کوهستان سربلند عزلت باز گردم .به اتاق کوچک تنهایی .فارغ از تمام جنجالها .فارغ از تمام روزمرگی ها .فارغ از تمام بی وفایی ها و ...در آغوش دردهای نگفتنی نهفتنی ... بیایید و همدل و همنفسم باشید با این غزل شهریار :

.تا کی چو باد سر بدوانی به وادی ام ؟

ای کعبه ی مراد ببین نامرادی ام

 

چون لاله ام ز شعله ی عشق تو یادگار

داغ ندامتی است که بر دل نهادی ام

 

رفتی به کوی دیگر و بردی مرا زیاد

من هم روم به گور که دیگر زیادی ام

 

مرغ بهشت بودم و افتادمت به دام

اما تو طفل بودی و از دست دادی ام

 

چون طفل ِ اشک ، پرده دری شیوه ی تو بود

پنهان نمی کنم که زچشم اوفتادی ام

 

فرزندِ سرفرازِ خدا را چه عیب داشت

ای مادرِ فلک که سیه بخت زادی ام

 

شب بود و عشق و وادی هجران و شهریار

ماهی نتافت تا شود از مهر هادی ام ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٦ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

٢.بامِ خراسان

گروهی که پیشتر از ما آمده بودند آماده ی حرکت شدند.به ما نزدیک شدند.یکی از آنها  گفت :شیرباد می رین ؟

گفتم :آره .از کدام ور بریم ؟

گفت :از همین جا

کوه کوچک سبزی را که روبه رویمان موازی رودخانه بود نشان داد و گفت : چند تا راه داره .از همه سخت تر راه جان پناهه .این که شما آمدید از همه بهتر است.

پرسیدم: الان راه بیفتم کی می رسیم ؟گفت: سه ساعت دیگر ...

 رفتند . نگاهشان کردیم که از کوه بالا رفتند و ناپدیدشدند.

صبحانه را که خوردیم شروع کردیم به عکس گرفتن از هم و بعد کم کم کوله پشتی ها را دوباره جمع کردیم و راه افتادیم .به سمت همان مسیری که آن جوان اشاره کرده بود .کمی که جلو رفتیم امید دچار تردید شد .(و بلدِ راهمان امید بود.)مردد شد کوه سمت چپ رود را باید برویم یا سمت راست .

گفت: تا دیر نشده برویم وبپرسیم.( از تنها گروه چادر نشین باقی مانده در پای اولنگ )

اگر اشتباه می رفتیم باید تمام کوهی که رفته بودیم پایین می آمدیم و باز از اول .واین جوری انرژی مان تلف می شد وممکن بود نتوانیم مسیررا تا انتها برویم .کمی عقب را نگاه کردیم و اطراف را برانداز کردیم .کسی حال نداشت برگردد.این بود که ریسک کردیم و رفتیم بالا .علی محمد خانی که ظاهرا غیر حرفه ای ترین ما بود چونان بزکوهی از شیب بالا می رفت .و ازما فاصله می گرفت .امید بارها تذکر داده بود که در کوه همه باید باهم باشیم .به ستون یک .اما علی بی توجه راه خودش را می رفت .امید مرتب داد می زد واورا صدا می کرد.شیرباد نورد ِمجرب می دانست که گم شدن در این کوه یعنی چه .اما چه سود که علی رفت و رفت و دور شد.

محمد چند گامی (کمی بیشتر از چند گام )  از من جلوتر بود .و امید به خاطر من آهسته و همراه با من می آمد . خاطرات دوران نوجوانی را به یادم می آورد : چه شد آن دونده ی روزهای نوجوانی ؟(راهنمایی که بودیم من و امید تنها رقیبان جدی هم در مسابقات دو درمدرسه بودیم .گاه من اول بودم گاه امید .و این مقام اول و دوم دو سرعت یا استقامت را به کس دیگری واگذار نمی کردیم .)اکنون امید سالهاست که همچنان به ورزش مشغول است و نان شبش ترک شده که فوتبال جمعه اش ترک نشده .از همان سالهای نوجوانی سحر خیز و سخت کوش و سخت گیر بود.(البته سخت گیر بر خودش و آسان گیر در روابط انسانی )

آنچه این مسیر را زیبا و دلنشین می کرد یکی خلوتی و بکری این دره و کوهپایه بود.جز گروه چهار نفره ی ما که به زودی از جمع ما علی هم ناپدید شد احدی دیده نمی شد.دیگری صدای دلنشین آبشارها و رودخانه بود.و سومی عطر سکر آور کاکوتی ها .

گفتم این عطر پونه است ؟محمد گفت: کاکوتی ست .و کمی از کاکوتی ها راکند ودر جیب گذاشت .من هم کمی کندم .دشت و کوهپایه غرق در کاکوتی بود و عطر آن که تمام دشت را معطر کرده بود هوایی عطرآگین را به ریه های ما  که درآن شیب تند نفس نفس می زدیم می فرستاد.

وجود دو گیاه شناس یعنی محمد باقری و امید میرشاهی هم در این مسیرنعمتی بود .آن هم برای کنجکاو نادانی مثل من که هیچ گیاهی را نمی شناسد و مدام می پرسد و به حافظه اش هم نمی ماند.عصای کوهنوردی بسیار به کارم می آمد.و واقعابرایم مثل پای سوم عمل می کرد .در حالی که امید اعتقادی به آن نداشت و آن را دست و پا گیر می دانست .رودخانه لحظه به لحظه دورتر می شد.صدای دلنشین آب از دور می آمد.و هر چه ارتفاع می گرفتیم منظره ها زیباتر و هوا سبک تر می شد.با این که آفتاب بود هوا ملایم و خنک بود.

محمد به من گفت :شوخی شوخی راه را درست آمدیم .یکی یکی منطره ی آن سالها دارد یادم می آید .(باقری سالها پیش در روزگار کودکی اش همراه با دایی اش شیرباد را درنوردیده بود.و شیرباد برای او خاطره ای از کودکی بود.)

اولین اتفاق وقتی افتاد که از یک شیار با شیب تند بالا می رفتیم .باقری – که پیشتر شاهکارش را در صخره نوردی دیده بودم به راحتی بالا رفت و بعد هم امید .من نفس کم آورده بودم و امید مدام می گفت :سید وا نستا .سید بیا .

و من هم هر از گاه که دیگر نفسم می سوخت می ایستادم .کمی که نفسم آرام می شد دوباره به راه می افتادم .در این شیار زمین زیر پا از سنگها و سنگریزه های  لغزان پوشیده بود و مدام پای آدم سر می خورد .و سرانجام سر خوردم و نزدیک بود تعادلم را از دست بدهم .یعنی از دست دادم و افتادم و چنگ زدم از خارها گرفتم و دستم زخمی شد.عصا را درخاک فروکردم . گیر کردم .نه جا پای سفتی برای بالا رفتن داشتم نه امکانی برای تغییردادن موضع .فقط صدای امید از دور می آمد که :سید وانستا .

اول با دقت خارها را ازدستم بیرون آوردم .بعد قدم به قدم عصا را درخاک فرو کردم و بالا رفتم .و به بچه ها رسیدم .و باز رفتیم .بعد به منظره ی بسیار زیبایی رسیدم .یخچالهای طبیعی .در شیارها ی بزرگ و مرتفع کوه ، یخچالهای عظیمی به ارتفاع چند صد متر و به قطر  بیش از یک متر تشکیل شده بود.باقری گفت :از روی برفها نروید .چون شاید زیرش خالی بشود.

اما کمی که بالا رفتیم گفت باید از عرض این یخچال رد بشویم .و خودش رد شد.گفت :عصایت را بزن توی برف و پایت را بگذار جای پای من و بیا .

همین کار را کردم . (فکرش را بکنید روی یخ – که به خودی خود سراست _ این یخ مثل سرسره شیبدار باشد از کوه به دره .و شما بخواهید تعادلتان را روی این یخ حفظ کنید ) دوسه قدمی که رفتم ناگهان سرخوردم و هر کار کردم نتوانستم تعادلم را حفظ کنم افتادم روی یخ و مثل سرسره روبه پایین سرازیرشدم.قلبم داشت می ایستاد .این سرسره ی یخی عظیم که شاید بیش از صد متر ارتفاع داشت مرا به کجا پرتاب می کرد؟

بچه ها هم ترسیده بودند .صدای هراسان باقری را شنیدم که فریاد می زد:« عصاتو فرو کن تو ی زمین .»چند بار امتحان کردم و عصا را به زمین گلی کنار یخچال فرو کردم و ایستادم و زود خودم را کشاندم به حاشیه یخچال .محمد خندید و گفت :خب خوب شد از یخچال رد شدی !

آمدم بالا .امید هم بااحتیاط از یخچال رد شد ویک باز نزدیک بود سربخورد. گفت :آقا حق داشتی شما !

بعد خیرگی کردیم و دوباره رفتیم وسط یخچال عکس گرفتیم !من و امید و باقری .از علی هم که دیگر هیچ خبری نبود.

محمد که در یخبندان شدید  سال 86به قله چمن رفته بود و به این جور سرسره های عظیم عادت داشت دوبار عرض یخچال را پیمود.

رفتیم بالا .در حالی که خیس شده بودیم از یخ و برف.و برای اولین بار من شرشر آبشاری را  که از آب شدن برف در کوهستان پدید می آید به چشم می دیدم .آب یخ .و کوه سرشار از عطر کاکوتی ها ی وحشی بود.

از کوه بالا می رفتم و غرق در جذبه های بی نهایت طبیعت کوه بودم .صدای نفس های کوه را می شنیدم .باتمام وجود خودم را ذره ای از این طبیعت زیبا می دانستم .احساس نمی کردم که دارم از کوه بالا می روم .احساس می کردم که من هم ذره ای  کوچک از این کوه هستم .با هر قدم احساس شادی و سرزندگی بیشتری می کردم .نسیمی  که از روی یخها برمی خاست و به ما می خورد در زیرآفتاب خنکایی دلچسب داشت .

رفتیم بالا .و من دوست داشتم زودتر به جایی برسم که بشود قله ی کوه رادید .که بشود نهایت مسیر را دید.رفتیم بالا .وسرانجام علی را دیدیم .که روی سنگی نشسته بود و لباسهای گرمش را پوشیده بود.به نزدیکی خط الراس که رسیدیم باقری به راست پیچید و انداخت توی راه مالرو و به شتاب رفت.و من خودم را به امید و علی رساندم که نشسته بودند و حرف می زدند و علی از مسیر ی که آمده بود می گفت و می گفت راهی که او پیموده درست بوده .

کمی نشستیم و آب خوردیم و بعد حرکت کردیم .گروهی که زودتر از ما راه افتاده بودند درحال برگشت بودند.علی گفت :اگر اینها دارند برمی گردند پس زودتر بریم  چیزی نمانده .

از پشت یک بلندی پیچیدیم و ناگهان چند قله ی مرتفع دیده شدند .

بلندترین آنها شیرباد بود.شیرباد سربلند .شیرباد شکوهمند .بام خراسان .تصویر بزرگ شده ی کوهی که چندین ماه د رذهنم نقش بسته بود.شیرباد ، با صدایی  جادویی انگار مرا صدا می زد .به ناگهان تمام خستگی راه از تنم بیرون رفت .شتابم زیاد شد .سرعتم زیاد شد.و دویدم .با تمام توان دویدم وهرچه می رفتم باقری جلوتر از من بود که با سرعتی شگفت جلو می رفت.

با تمام وجود نفس کشیدن شیرباد را می شنیدم .شیرباد شکلی شبیه یک شیرماهی دریایی دارد.که سرش را بالاگرفته باشد.تمام وجودم سرشار از حس احترام بود.تمام وجودم سلام بود به این عظمت زیبا .شیرباد.بالار خیمه ی خراسان .در نزدیکی قله دوباره شیب تند می شد.دو سه قله را باید دور می زدی تا به شیرباد برسی .ازدور چندین نفر  دیده می شد که به سوی قله می رفتند یا روی آن بودند .

سمت چپ من دره ی عظیم وحشتناکی بود با کوههای بلند نوک تیز .منظره ای بی نهایت ترسناک .نزدیک قله ،محمد ایستاده بود.به او رسیدم .گفت: برو .

محمد  به خاطر من به خاطر شور و شوق و عشق من به شیرباد ایستاده بود تامن اولین نفری باشم که به شیرباد می رسم .رفتم .رسیدم به سرافراز ترین قله ی خراسان .باکوهنوردان گروههای دیگر که به قله رسیده بودند سلام و خسته نباشید کردیم .چقدر انسان در کوه انسان تر است .چقدر انسان در کوه مهربان می شود .این هراسناک زیبای بیرحم چقدر مهربانی آور است .روی قله تابلوی کوچکی بود که نام شیرباد برروی آن نوشته شده بود.این تابلو را گروه کوهنوردی نیروگاه طوس آن  جا نصب کرده بود.

گروهی که از دره کاهو آمده بودند از زیبایی مسیرپرآبی که طی کرده بودند تعریف می کردند وگفتند یک گله ی سی چهل تایی گراز را هم درراه  دیده اند.

شهر نیشابور و روستاهای آن زیر پایمان بود:.بوژان ،  درود و ...

یادم از حمید نگهبان آمد.که گفته بود از روی شیرباد، نیشابوردیده می شود.

و اینک هم شهر نیشابورو هم روستاهای آن همزمان در یک تصویر دیده می شد.محمد  دوربینش را در آورد و با آن به منظره ها نگاه می کردیم.

به زودی امید و علی هم رسیدند.علی گفت: این قدر امید به خاطر تو واستاد تو راهت رو کشیدی رفتی ؟

نکته ی جالب این بود که: با این که در تمام طول راه و در دامنه ها تلفن همراه آنتن نمی داد روی قله آنتن می داد.و همه به قله که می رسیدند بلافاصله با نزدیکانشان تماس می گرفتند تا هم خبر سلامتی خودرابدهند و هم آنها را در شور وشوقشان سهیم کنند.من هم همین کار را کردم .و ساعت، کمی برگذشته از دوازده ظهر بود.معلوم بود که خیلی خوب آمده ایم.چون پیش بینی خودمان این بود که بین یک و دو برسیم.دراین لحظه محمد  سورپرایز کرد .ما که چوبی همراه نداشتیم و غصه می خوردیم که دیگر نمی توانیم چایی درست کنی.م مواجه شدیم با چراغ ژل سوز او .گداجوش را به اودادم و اورفت به جای خوش منظره ای و گذاشت روی چراغش.تا ساعت یک روی قله بودیم .محمد  قدری کاکوتی هم توی چای ریخت و چای کاکوتی خوش طعم را  با خرما و بیسکویت خوردیم .ساعت یک با این که آسمان  کاملا آفتابی بود هوا  رو به سردی گذاشت و بادهای سرد شروع به وزیدن کرد.و من به یاد نام این کوه افتادم :شیرباد.

دل کندن از شیرباد برایم دشوار بود.چند تا عکس یادگاری گرفتیم وحرکت کردیم .

درشروع حرکت ، محمد  از یک شیب یخی سر خورد که راه را کوتاه کند.اما مثل خاطره ای که برایم از چمن تعریف کرده بود این بارهم کوله پشتی اش ازش جدا شد و روی یخها جاماند وبرای آوردنش به درد سر افتاد.

از راه مالرو برمی گشتیم و من هر چند قدم به پشت سر نگاه می کردم و دوباره به قله نگاه می کردم .باقری گفت :ازش دل بکن !

رفتیم .راه مالرو را جلو می رفتیم .طبعا باید از راه می رفتیم .اما ناگهان محمد  گفت :دره پایین است ما داریم دور می شویم .

این جا بود که اختلاف نظر پیش آمد .من و امید و علی اعتقاد داشتیم که باید راه را ادامه بدهیم .اما محمد می گفت: نه .و راه دره را در پیش گرفت و پایین رفت .علی هم رفت و البته از یک راه دیگر .علی از راست و محمد از چپ .من وامید کمی ماندیم .من نظرم این بود که راه مالرو را ادامه بدهیم .اما امید گفت: بچه ها از این ور رفتند دیگر ماهم باید برویم .

پایین آمدیم .امید شیاری را نشان داد و گفت :می خواهی از شیار برویم ؟

گفتم خب آره از شیار بهتر است .گفت: می ترسم گیر کنیم .

اما رفتیم .رفتیم و رفتیم .شیار باریک شد .کمی بعد با یک نگاه می شد تشخیص داد که راهی برای  جلو رفتن نیست .اما امید گفت :حالا تا هر جا بشود جلو می رویم .

رفتیم .به حاشیه ی یخجال رسیدیم .برای جلو رفتن باید روی زمین می نشستیم . دو دستمان را به زمین می گرفتیم و کمی جلو می رفتیم .امید کوله پشتی اش را زمین می گذاشت .کمی پایین می رفت .بعد من کوله پشتی اش را به سویش پرت می کردم و خودم کمی جلو می رفتم .گیر کرده بودیم .هر چه جلو تر می رفتیم بیشتر معلوم می شد که نمی شود جلو رفت.اما خسته بودیم و تصور برگشتن وبالا رفتن از کوه برایمان آن قدر زجر آوربود که ترجیح می دادیم هرجور هست پایین برویم .

علی و محمد رفته بودند و اثری از آنها نبود.بالاخره گیر کردیم .به شیب تندی رسیدیم که به هیچ وجه امکان پایین رفتن نبود.امید به راست پیچید تا راهی پیدا کند .او هم در شیبی گیر کرد و کم مانده بود بیفتد.هر چه برانداز کردم دیدم جلوتر نمی شود رفت.باهمه ی سختی کار ترجیح دادم برگردم و از کوه بالا بروم و از مسیری دیگرپایین بیایم .امید هم گفت :اگر می تونی بالا برو .

این جا بود که فهمیدم گیر کرده ایم .ما به دشواری پایین آمده بودم اما شیب تند و لیز و خیس بود و به هیچ وجه امکان بالارفتن نبود.نه می شد بالا رفت .نه می شد پایین آمد.در کنار یخچال بودیم و هوا هم لحظه به لحظه سردتر می شد.

امید گفت :عجب گیری کردیم .

من که بی نهایت خسته هم بودم نشستم .امید تلاش می کرد .گاه چند قدم بالا می رفت. باز پایین می آمد حدود یک ساعت و نیم معطل بودیم .

امید گفت :اینها هم مارا گذاشتند و رفتند.

گفتم :اینها نمی فهمند ما گیرکرده ایم .خیال می کنند پشت سرشان داریم می رویم .خسته هم هستند تا پای ماشین می روند.

باید یک کمرگاه  یکی و دومتر ی تقریبا بدون جا پا  را دل به دریا می زدم و خودم را به امید می رساندم و البته خطرناک بود.اما چاره ای نبود .رد شدم و به امید رسیدم .و تازه ماندیم که از کجا برویم .سمت چپ، یخچال و سمت راست یخچال و روبه رو دره .و من شرمنده ی امید بودم که به خاطر من او هم گیر کرده بود.

به راست پیچیدیم و از حاشیه ی یخچال  آرام آرام و یک قدم یک قدم پایین رفتیم .من عصا را در زمین فرو می کردم و دو گام پایین می رفتم .می ایستادم و عصا را به امید می دادم .امید به من می رسید و بازهمین طور ...

رفتیم تا از خطر جستیم و کمی بعد دیدیم محمد و علی هم آمده اند دنبال ما .به رود خانه  و  بچه ها رسیدیم.دوباره گروهمان جمع شد.من نای حرف زدن نداشتم .از خستگی و از ترسی که پشت سر گذاشته بودم.بطری را از آب یخ رود پر کردم و آب خوردم و سر و صورتی صفا دادم و امید هم .محمد گفت :خیلی نگران شده ایم .گفتیم کم ِکمش دست و پایشان شکسته باشد .

علی گفت: توی این فکر بودم که اگر افتاده باشید ،توی این کوه و کمر چطور شما را کول بگیریم و ببریم خانه ...

آمدیم دوباره به اتراقگاه صبحمان در نزدیکی چشمه های اولنگ .برای نماز و ناهار .ساعت پنج بود.تن ماهی داشتیم .باقری کنسرو عدس .علی ماکارونی .بی نهایت گرسنه بودم .من و امید تن ماهی و لوبیا داشتیم با هم خوردیم .بعد من در ماکارونی علی هم سهیم شدم .آن وقت نوبت  سور پرایز امید شد:شربت بسیار گوارای هلو.

من دلم نمی خواستم برویم .دل کندن از آن همه زیبایی آن دره و کوه سبز آن همه آبشار و چشمه خیلی سخت بود.اما علی از سرد شدن هوامی ترسید .( از آنهاست که د راوج گرمای تابستان هم کولر را روشن نمی کند .و گمانم اگر خدا نکرده برود جهنم فقط می ترسد که یکی درش را باز بگذارد و سوز بیاید تو !)

به سرعت راه  افتاد و ماهم راه افتادیم و من فکر می کردم به زوج زن و شوهری که چادر زده بودندو می خواستند شب آن جا بمانند .دوباره باید مدام از این ور رود به آن ور می رفتیم .محمد گفت: از راه مالرو برویم بهتر نیست ؟به جای این که هی از رودخانه رد بشویم وخیس بشویم ؟

از تپه ها بالا رفتیم .رسیدیم به جایی که سراسر پوشیده بود از گیاه بسیار بسیاربرگ درشت  قرمز رنگ .ایستادم تا بپرسم این گیاه چیست .گفتند :ریواس .تازه به ساقه هایش نگاه کردم .وای  ریواس !انبوه ریواس

.می رفتم و به دره و رودخانه نگاه می کردم .انگاری دارم از بهشت دور می شوم.

رفتیم تا رسیدیم به ماشین .راه افتادیم و یک دنیا خاطره ی زیبا را پشت سر گذاشتیم.وجودم سرشار از حس قدر شناسی بود نسبت به دوستان خوبم .محمد عزیز که مشوق و محرک این حرکت بود.امید عزیز که این رنج را به خاطر من برخودش هموار کرد.آن هم درست یک روز بعد از فوتبال سنگین دیروزش .و علی  که باآمدنش و صحبت کردن مدامش رونق بخش جمعمان بود.

بچه ها را رساندم.تلخی آخر کار این بود که  در راه برگشت به محمد خبر دادند که دخترش به شدت بیمار شده .بچه ها را رساندم و آمدم خانه .ساعت نه شب بود.بی نهایت خسته بودم .مرتب تصور می کردم که بیایم خانه مستقیم می روم دوش می گیرم و بعد ...

اما وقتی رسیدم خانه هر چه گشتم دیدم کلید خانه همراهم نیست .کلید را گم کرده بودم .کسی هم خانه نبودم.مامان که تهران بود و ...به خواهرم زنگ زدم دیدم رفته اند به جایی دور  ...

تا یازده و نیم شب دم در خانه معطل بودم .و این معطلی دوساعته خسته کننده تر از تمام این راه هفده ساعته بود.

سرانجام خواهرم که کلید یدک داشت رسید و در را باز کرد و آمدم تو و از خستگی نه شام خوردم نه دوش گرفتم .خوابیدم و فردا هم نرفتم سرکار .

رفتن به شیرباد آرزوی شیرین چند ماهه ای بود که به آن رسیده بودم .و البته برای رسیدن به آن زحمت کشیده بودم.الان که مدتها از آن روز گذشته هنوز سرشار از نشاطم .آن دره و دشت و کوهپایه و کوه ، تجربه ای از طبیعت بکر بود .عطر و بوی بهشت را داشت . به کوله پشتی و کفشهای کوهم نگاه می کنم .اکنون  تنها یک آرزو دارم : ای گنبد ِگیتی ای دماوند ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٦ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

١.اولنگ

دراسفند ماه گذشته یک روز محمد باقری ازم پرسید:« فردا می آی بریم کوه ؟»من هم گفتم :«آره می آم .»و فردا با لباس رسمی و کفش چرمی رفتم سرقرار .تصورم از کوه همین کوههای کم ارتفاع آب و برق بود که به یک ساعت می شد رفت بالا و آمد.اما دوستان مرا بردند زشک و آنجا یک ساعت کنار رود پیاده رفتیم تا رسیدیم به آبگیری و ...بعد تازه کوه شروع شد .حمید رضا نگهبان گفت :« دو ساعت سینه کش اول طول می کشد تا برسیم به کفی اول !بعد ...»نشان به این نشان که هشت صبح حرکت کردیم به سمت قله ی چمن و سه بعد از ظهر پایین بودیم و من کج و کوله و له و لورده شده بودم.

هنوز زمستان بود و مسافت پایانی منتهی به قله پوشیده از برف بود.سر قله که رسیدیم رفتیم زیر موکتی که نگهبان برای  زیر انداز درکوله اش  داشت .و می گفت با آن بسیار خاطره دارد.آنجا روی بلندترین نقطه ی قله ی چمن ، رو به روی من سلسله جبال بینالود صف کشیده بود. نگهبان به دوردست  به قله ی زیبا و بلند و هراس انگیزی که از کمر به بالا پوشیده از برف بود اشاره کرد و گفت :«آن قله ، شیرباد است !»

از کوه پایین آمدیم اما بعد از گذشت یکی دوروز مدام تصویر آن کوه زیبا در ذهنم نقش می بست و به یادم می آمد .حتی گاه شب ها در خواب ، شیرباد را می دیدم .راستش از فراز قله ی چمن آن کوه ِپوشیده از برف ِبلند قامتِ دور دست آن کوه ِعظیم و هراسناک به قدری زیبا بود که مرا شیفته ی خود کرده بود ...آنچه می گویند عشق در یک لحظه رخ می دهد در من اتفاق افتاده بود .عاشق کوه عظیمی شده بود م که از فراز قله ی بلند چمن تصویر شکوهمندش را دیده بودم و نگهبان گفته بود زمستان نمی شود به این قله رفت و صعود به آن برنامه ی دوروزه است .

درخصوص شیرباد مطالعه کردم ودیدم چه بسیار گروههای کوهنوردی که در آن گم شده اند.و نخستین کوهنوردان حرفه ای خراسان نیز در این کوه زیر بهمن جان سپرده اند.تمام این ها اشتیاق مرا برای رفتن به این کوه بیشتر می کرد.

از این پس بود که محمد باقری عزیز به کمکم آمد.با راهنمایی او وسایل کوهنوردی مثل کوله پشتی ، کفش کوه ، عینک ، جوراب ساق بلند ، عصا ، کلاه لبه دار و ...خریدم .

کمی بعد دوست برادرم محسن که مربی صخره نوردی است از اشتیاق من باخبر شد .مجید عابدی .و من تحت مربی گری او به تمرین مشغول شدم .طناب زدن ، رفتن به پارک و دویدن دور پارک ملت ، صعود به قله زو و قله معجونی و ... و البته در تمام این کوه پیمایی ها هدفم آماده شدن برای صعود به شیرباد بود.

از تمام کوهنوردانی که می شناختم درباره ی شیرباد سووال می کردم .و در باره ی این کوه زیبا هر جا مطلبی می دیدم می خواندم.

«صعود به شیرباد یک برنامه ی دوروزه است .»«شب باید در جانپناه بخوابی .»«باید زود بروی که تا هواروشن است به جانپناه برسی چون اگر شب بشود راه را گم می کنی »«جانبپناه در ارتفاع 2850متری است »«چیزی نیست صبح که راه بیفتی ساعت دو سر قله ای »و ...

امید میرشاهی یک بار هماهنگ کرد که همراه یک گروه حرفه ای ساعت ده شب حرکت کنم و ...که نشد .یعنی دوستان مهربان نگذاشتند.و صلاح ندیدند .وقتی نشد غمگین شدم و افسردگی گرفتم .

امید گفت هرسال مردادماه به شیربادمی رویم .در برنامه ای سه روزه .اما من صبر و قرار نداشتم . جنون شیرباد وجودم را به آتش کشیده بود.راه و مسیر را نمی دانستم .اگر یک بلد راه برایم کروکی می کشید چه بسا تنها تن به این کار خطرناک می دادم.با این که می دانستم بسیار کسان در این راه گم شده و جان باخته اند.

و سرانجام :

هفته ی پیش محمد باقری عزیز به من گفت:«شنبه می آی بریم شیرباد ؟لازم نیست تا قله بریم .تا هر جا نفس داشتیم می ریم خسته شدیم برمی گردیم .»

و من با شور و شوق بسیار قبول کردم .خوشبختانه شرایط به گونه ای رقم خورد که امید میرشاهی نازنین هم همسفر شد و سپس علی محمد خانی .و به این ترتیب یک گروه کوچک چهارنفره شدیم .جمعه شب هماهنگی ها را انجام دادیم .و چهار صبح حرکت کردیم .با ماشین من که یک پراید مدل 86است .خوشبختانه همه سحرخیز و آماده بودند و کسی بدقولی نکرد و معطل نشدیم .ساعت پنج رسیدیم به روستای زشک .تا چشمه غلغلی را بلد بودم .آن جا یک دوراهی است .راه سمت چپ همان است که به سوی قله چمن می رود .و باقری راه سمت راست را نشانم داد.راهی باریک و تنگ و خاکی و سنگی و پر دست انداز.قدم به قدم میان جاده آبگیر درست شده بود و باید از میان آب می گذشتیم و می رفتیم .گاهی بچه ها پیاده می شدند تا از جاهای خطرناک که امکان داشت ماشین گیر کند بگذریم و باز سوار می شدند.پیمودن این راه خاکی دشوار ، آن هم با ماشین  درست یک ساعت  زمان برد. البته چون دوستان هیچ اعتمادی به دست فرمان من نداشتند در امر رانندگی با من شریک شدند .به طوری که در تمام طول راه رفت و برگشت مدام یکی می گفت کم کن یکی می گفت گاز بده یکی می گفت بگیر چپ یکی می گفت بگیر راست و ...خلاصه همه مدام رهنمودهای لازم را به من می دادند! و دسته جمعی راندیم تا رسیدیم !!!رفتیم تا رسیدیم به استخرهای پرورش ماهی قزل آلا .آن جا ماشین را پارک کردیم و پیاده شدیم .

درمیان ما، علی محمد خانی بدون هیچ گونه تجهیزات و لباس کوه آمده بود.با لباس شخصی و بی کوله پشتی و ...اما من در طول زمان کمی مجهز شده بودم .دوتا هد لایت هم همراه داشتیم .چون امید می گفت برگشتنی به شب می خوریم و نیاز داریم .

ازکنار رودخانه راه افتادیم و همان اول راه دچار مشکل شدیم .باقری از راه تپه بالا رفت و علی هم رفت و کمی بعد گیر کرد.اما من و امید دل به آب زدیم و از رودخانه گذشتیم.مسیر بسیار زیبا بود.برای پیمودن مسیر مدام باید از این ور رود به سوی دیگر رود می رفتیم .و وعبور از رود حتی در مناسب ترین جاها نیاز به پا گذاشتن در آب و خیس شدن داشت .به زودی مشخص شد که وضع من نسبت به دوستان دیگر خراب است !خیلی زود دیدم که در همان سربالایی بسیار ملایم و تقریبا نامحسوس کنار رودخانه از دیگران کم آورده ام .که خب چون من کوله پشتی داشتم و علی نداشت تا حدی آن را به کوله پشتی می شد نسبت داد و خجالت نکشید .عصای کوهنوردی به خصوص در وقت عبور از رودخانه به ما کمک می کرد.مسافتی بسیار طولانی نزدیک به یک ساعت را از کنار رودخانه ی بسیار زلال و پاک و بکر گذراندیم تا به یک تپه و دشت بسیار سرسبز رسیدیم .که به آن اولنگ می گفتند.سرتاسر آن مثل زمین های چمن کاری شده سبز بود .وقتی پا به آن گذاشتیم دلیل سبزی این دشت و تپه آشکار شد.زیر پاهایم شلپ و شلوپ آب صدا می کرد.تمام این دشت غرق آب بود.از هر گوشه ای چشمه ای شکفته بود .درجایی که سه چشمه به فاصله ی کمتر از یک متر کنار هم شکفته بودند دو گروه کوهنورد و کوهپیما دیدیم که یک گروه چادر زده بودند.

آن  جا ایستادیم تا صبحانه صرف کنیم .تازه فهمیدیم که چوبها را نیاورده ایم.ماجرا از این قرار بود که من مقداری چوب با خودم آورده بودم .و بخش عمده ای از آذوقه نیز همراه من بود.در ابتدای حرکت محمد باقری گفت من چوبها را می آورم .و من هم دیگر دقت نکردم .اما باقری فقط سه تکه از چوبها را به اندازه ی کوله ی خودش آورده بود.و باقی را من باید می آوردم ...اما خب مشکلی نبود.شروع کردیم قدری ساقه ی گیاه خشک جمع آوری کردیم.و در این کار ، خیلی خار به دستمان فرو می رفت .باقری ژل آتشزا داشت .گدا جوش من هم افتتاح شد .پر آبش کردیم و گذاشتیمش روی آتش.نکته این بود که من چهار بطری آب معدنی آورده بودم که معلوم شد چه کار عبثی کرده بودم.این همه آب خنک و گوارا و زلال و صاف از سرچشمه ی تمام آبهای مشهد کنارمان بود و ما از شهر آب آورده بودیم و به حرف امید توجه نکرده بودیم .

درحین جوشیدن آب ، باقری دوربین شکاری اش را درآورد .با آن به مناظر نگاه می کردیم.جالب ترین اتفاقی که در این میان رخ داد عبور یک عقاب بزرگ از آسمان بود .   که تماشای آن از دوربین باقری ، بسیار جالب بود .و من مدتها محو تماشای او بودم .و افراد گروههای دیگر هم آمدند تا با دوربین به آن عقاب نشسته بر کوه نگاهی بیندازند. بساط صبحانه را چیدیم .نان و پنیر و گردو و کره و عسل و حلوا آرده .مساله این بود که علی محمد خانی گفت من صبح نمی توانم پنیر بخورم !!!   پنیر را باید شب بخورم !!!و بنابراین برای خودش حلوا آرده و کره آورده بود .برای ناهار هم قرار بود همه کنسرو بیاوریم علی ماکارونی اورده بود .و در ادامه ی سفر هم مشخص شد که کلا مثل مشی عمومی زندگی اش در سفر هم فردی غیر گروهی و  تکرو ست  .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٠ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

سرانجام به آرزوی چندماهه ی خود رسیدم و دیروز به همت دوست عزیزم محمد باقری و همراهی و همپایی امید میرشاهی عزیز و علی محمد خانی در یک برنامه ی کوهنوردی نسبتا سنگین قله سه هزار و سیصد متری شیرباد را صعود کردیم .قله ای که آرزوی صعود به آن در چند ماه اخیر خواب و خیال را از من ربوده بود .از شدت خستگی و نیز عقب افتادن کارهای ضروری ، مشروح این خبر در پست های بعدی به اطلاع می رسد !!! 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٦ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

به یاد امام خمینی (ره )

 

می آمدی چو باران

بر قلب ِ بوستانت

می آمدی در ایوان

همراه ِدوستانت

       ***

رد می شدی به نرمی

از پیش ِچشم ِ مردم

در هر تکانِ دستت

صدها هزار دل ،گُم

       ***

وقتی که می نشستی

بر صندلی ِایوان

انگار می درخشید

خورشید درجماران

       ***

درگریه های مردم

یک راز  ِ آشنا بود

«روحِ منی خمینی »

حرفِ تمام ِما بود

       ***

ایران گرفته از تو

بوی گُلِ اقاقی

در برگ برگِ تاریخ

یادت همیشه باقی

ازکتاب پلکانی ازنور ، موسسه چاپ و نشر عروج ،سروده  سید احمد میرزاده

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۳ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

هشت سال پیش در چنین شبهایی پدرم در بستر افتاده بود و آماده می شد تا به آن جهان _جهانی که نشانی ها و ویژگی هایش را از خانه ملکی اش بهتر می شناخت – سفر کند.شاید آن مقدار که پدرم درباره ی آن جهان سخن می گفت یک چند آن را از این جهان نمی گفت .تا آن جا که زنده یاد عموی بزرگوارم یک بار گفت : داداش یک کم هم ازدنیای  زنده ها بگو !

مرگ عزیزان  – آن هم پدر – البته سخت و دردناک است .اما من هیچ تصوری از دنیای بدون پدر نداشتم .نمی توانستم بفهمم که مساله فقط از دست دادن یک عزیز که سخت دوستش می داری و بیست و چند سال نفس با نفسش زیسته ای نیست .از دست دادن کسی که هستی ات از اوست نیست .نمی توانستم بفهمم که در هر سن و سالی که باشی بدون پدر ناگهان انگار طنابی که تو را به هستی وصل کرده قطع می شود .معلق می مانی بین زمین و آسمان ودلت خالی می شود .زیر پایت خالی می شود.

سحر خیز بود.و شب بیدار.داستان او و نماز شب داستانی عاشقانه بود.درکودکی از مادرم می پرسیدم مگر چند رکعت است این نماز شب ؟که آقا تمام شب بیدار است ؟

راستش الان که خودم کارمندم تصور زندگی کردن مثل او برایم بسیار دشوار است .این که تقریبا تمام شب را بیدار باشی.در کودکی هر وقت از خوا ب می پریدم پدرم  را بیدار و معمولا در حال اقامه ی نماز می دیدم و آرام می شدم .مخصوصا وقتی خوابهای ترسناک دیده بودم و ... صبح زود همه ی خانواده را بیدار می کرد.با تلاوت آیات واحادیث نماز :الصلواه عمود الدین ...الصلواه معراج المومن ...ان الصلواه تنهی عن الفحشا  و المنکر و ...و آن قدر این ها را می گفت تا همه بیدار می شدیم برای نماز صبح .

و از خانه بیرون می رفت .به سوی حرم امام رضا .که سالهای سال بود عادت هر روزه اش بود ...و از آن جا به اداره می رفت .و به تصدیق تمام همکارانش اولین کسی بود که در محل کار حاضر می شد.

کار را آن قدر جدی می دانست که برای بزرگترین مسائل هم مرخصی نمی گرفت .و هر اتفاقی می افتاد می گفت اداره ساعت دو تعطیل می شود !

عصر به خانه می آمد.و گاه در مسیر یک گاری میوه یا ...خرید می کرد.انگار از خرید کم ننگ داشت .ازاین که یک هندوانه بخرد یا چند کیلو گوشت یا یک دانه مرغ یا ...به گاری دارخربزه یا هندوانه می گفت بیا بارت را خانه ما خالی کن .یا یک لش گوسفند می خرید یا جانانه خرید می کردیاهم  که اصلا نمی خرید !

به خانه می امد و ناهار می خورد در ساعات عصر .و بعد به حیاط می رفت .با درختها ور می رفت یا ...  و سپس به سر مطالعه می آمد تا اذان مغرب .

سپس به مسجد می رفت و بعد از مسجد به خانه می آمد و قرآن می خواند .اگر سرحال بود تفسیری از آن آیاتی که می خواند به اهل خانه هم ارائه می کرد .

گاه در زیر لب اشعاری زمزمه می کرد.اغلب اشعاری به زبان عربی .که شیفته ی این زبان بود .و گاه اشعاری به فارسی .مثلااشعاری از مرجع عالی قدر آیت الله وحید خراسانی که من صورت مکتوب آنها را درهیچ جا ندیده ام و جز آنچه شفاها از پدرم شنیده ام نمی دانم :

به خاک تیره به آهستگی قدم بگذار

که پایبوس تو گردیده چشم کیکاووس

وحید گرچه وحیدی به معصیت لیکن

مشو زرحمت پروردگار خود مایوس

آیت الله وحید دوست دوران جوانی پدرم در دوران طلبگی اش بوده و پدرم معظم له را همیشه با همان نام ویژه ی صمیمانه ی دوران طلبگی یاد می کرد.

بعد از شام کمی به پشت دراز می کشید اما بیدار بود .حرفها را می شنید و اظهار نظر می کرد .شب برق را که خاموش می کردیم باز برمی خواست و تا سحر سر سجاده بود و چای و قرآن و ...به جرات می توانم گفت پدرم را در حالت خواب _به معنی متداول آن ندیده ام ....

بعد از هشت سال هنوز احساس بی پناهی می کنم .هرگز جای خالی اش با چیزی پر نشده .در سخت ترین شرایط زندگی دلتنگش می شوم در لحظه های شادی دلتنگش می شوم ...و هرچه زمان بیشتر می گذرد و از او فاصله می گیرم بیشتر می فهمم که سالها در کنار مرد بزرگی زندگی می کرده ام ...مردی  که هیچ دردی اورا به شکوه و گلایه وانداشت .نه دردهای جسمی نه دردهای روحی .تمام را می کشید و تحمل می کرد ...

دوازدهم خرداد سالمرگ آن فرزانه ی پیر است .پدرم .که با او از عربده ی باد نمی ترسیدم ...

چیزی این جاست ؟بلی هست ...و چیزی کم داشت

پدرم پیر یلی بود دلی خرم داشت

با وی از عربده ی باد نمی ترسیدم

که نه از زید و نه از زاد نمی ترسیدم

خارها در ره او سوسن و سنبل بودند

اسب های پدرم کره ی دلدل بودند

جزمی پیر نه شک داشت نه لاادری بود

از احد آینه می ساخت ولی بدری بود

مویه گر بود به مظلومی حق باور داشت

شاهدم انس عجیبی ست که با حیدر داشت ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٠ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

Design By : Night Melody