سید احمد میرزاده

رویارو با مردی شده ای

که آتشی باستانی در جانش زبانه می کشد

گردبادی پیچنده و غران با خطوطی از دود وآتش

 با ببری رویارو شده ای

 

نه گنج های آب آورد پرویز

نه گنج های جنگ آورد نادر

نه گنج رنج آورد پدرش ...

سنگ های زمین به چشمش نمی آید

مردی که دستانش به الماس ستارگان می رسد

و ستیزه با سرمایه داری را سپاهی آراسته است !

 

آه ! گل سوسن

گل سوسن

من از تو چه می خواهم ؟

جز نگاهی مهربان

و اندکی آزادی !

88/3/1

نوشته شده در شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

Design By : Night Melody