سید احمد میرزاده

سال چهارم دبستان بودم .یک روز آقای کمالی معلم مهربان و شوخ کلاسمان از من پرسید :میرزاده تو دوچرخه داری ؟گفتم نه .دوچرخه نداشتم و نگفتم که : دوچرخه ها قشنگند/  دوچرخه ها گرانند/  دوچرخه ها همیشه/  برای دیگرانند !.و نگفتم که تا این سن یعنی ده سالگی دوچرخه سواری بلد نبودم .

فردای آن روز آقای جمشیدی مدیر دبستان مرا صدا زد و گفت : فردا بگو ولی ات بیاید مدرسه یک جایزه ای هست که باید به ایشان بدهیم .مادرم آمد مدرسه و جایزه ی شاگرد اولی من را که قبض خرید یک دوچرخه بود از مدیر گرفت .

از فردای آن روز شروع کردم به تمرین دوچرخه سواری در زیر زمین قدیمی خانه مان .دور تا دور حوض آب .سخت بود .یاد نمی گرفتم .هی از این ور می افتادم و از آن ور .ولی شور و شوقی داشتم .تا این که دو شب پی در پی با وقت گذاشتن حسابی داداش محسنم توانستم تعادلم را حفظ کنم ودوچرخه سوار شوم .و تا امروز کمتر روزی بوده که بی دوچرخه مانده باشم .مرکب اصلی من در این سالهای دراز دوچرخه بوده است .

چندی بعد در دوران دبیرستان دوچرخه ام را فروختم و با پول آن به اضافه ی پس اندازی که از پول توجیبی چند ساله ام داشتم یک دوچرخه ی دو میل چینی فونیکس خریدم به دوازده هزار تومن .بازهم همراه با داداش محسنم .محسن دوچرخه را سوار شد و تا خانه آورد .چرخ بلندی بود و کمی سخت بود .این دوچرخه را به خاطر امید خریدم .امید دوچرخه سوار قهاری بود و عین آن دوچرخه را داشت .و می خواستم با امید صبحها برویم نان بخریم و بعد برویم به دبیرستان دکتر علی شریعتی .و ما ادریک الامید ؟الامید روحی و قلبی .و قره عینی .

ای نگاهت مهربان و دلنشین

ای میان دوستانم بهترین

می تپید این دل برای دیدنت

جان فدای لحظه ی خندیدنت

سینه ات از دوستی سرشار باد

هر کجا هستی خدایت یارباد

امید دوچرخه ام را برد بازوبست کند و آچار کشی کند .از فردا صبح زود می آمد دنبالم .یه نیم ساعتی دوچرخه سواری می کردیم و نان سنگک می خریدیم و می بردیم برای صبحانه به خانه .و بعد می رفتیم دبیرستان ...

هفده سال گذشت .با همین دوچرخه ی فرسوده فرسنگها راه رفتم تا کاهو ...و عموی نازنینم زیر درخت زرد آلو نشسته بود و آفرین گفت به دوچرخه سواری  طولانی من .

بعد هفده سال,دیگر شریک زندگی ام شده بود .احساس عاطفی داشتم بهش.همه می خندیدند وقتی می گفتم شریک زندگی من .گفتم با بهترین ماشینها عوضش نمی کنم .باهاش با افتخار می رفتم سر کار ...

می رفتم کوهسنگی و می آمدم شبهای دلتنگی .چقدر با میترا بوبوس خیابانها راگشتیم با این دوچرخه .آوازخوان :

ماشین ،‌موتور، دوچرخه ،وانت ،تریلی

خیابونای این شهر ، شلوغه خیلی ...

گرچه بس نامهربان بودم با شریک زندگی ام و به جیر جیر خستگی اش بی اعتنا بودم دوچرخه ای که فقط به من سواری می داد .به دیگری سواری نمی داد .هر کس سوارش می شد از روی زین می افتاد...یاری وفادار بود...

امروز اما ...ظهروقتی از اداره برگشتم دیدم فقط زنجیری به درخت مانده است و دوچرخه نیست ...تمام خاطرات هفده ساله ام  از دبیرستان تاامروز از روبه روی چشمانم گذر کردند .

 بی اختیار زیر لب ابیات مولوی را زمزمه می کردم :

ای دوچرخه ی نازنین خوش حنین

این چه بودت ؟این چرا گشتی چنین ؟

ای دریغا چرخ خوش آواز من

ای دریغا همدم و همراز من

ای دریغا چرخ خوش الحان من

راح روح و روضه و ریحان من

گرسلیمان را چنین چرخی بدی

کی خود او مشغول آن چرخان شدی !!!

ای دریغا چرخ ،کارزان یافتم

زود روی از روی او برتافتم

هرکه او ارزان خرد ارزان دهد

گوهری طفلی به قرصی نان دهد

ای دریغا ای دریغا ای دریغ

کانچنان چرخی نهان شد زیر میغ !

ای دریغا اشک من دریا بدی

تا نثار چرخک  زیبا بدی...  

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

Design By : Night Melody