سید احمد میرزاده

 يكي از روزهاي آخر مهر يا ابتداي آبان سال 78 بود كه سفري يك روزه به روستاي كاهو زادگاه پدرم داشتم.كاهو روستايي است خوش آب وهوا درشمال غربي مشهد كه سرشار از باغهاي گيلاس وهلو وسيب است.

 باغهاي زيباي كاهو را دربهاروتابستان زياد ديده بودم.اما كمتر پيش آمده بود كه در فصل پاييز به آنجا بروم.براي رسيدن به يكي از باغهاي پدرم كه دردامنه كوهي قرار دارد بايد از كوچه باغ طولاني باريكي بالا مي رفتم.بالا رفتن از اين كوچه باغ هميشه برايم كمي سخت بوده است.

 آن روز آن كوچه باغ ودرختهاي پاييزي باغهاي اطراف آن مناظر بسيار زيبايي داشتند.تمام زمين از برگهاي زردوسرخ و قهوه ا ي ونارنجي پوشيده شده بودواز درختها نيز همچنان برگ مي باريد.

 فصل چيدن سيب بود وهمه جا بوي سيب مي داد .شاخه هاي درختها پراز پرنده هايي شبيه سار بود كه من آنها را نمي شناختم اما از ديدنشان لذت مي بردم.فضاي باغ پر از صداي كلاغ بود.

 به باغ كه رسيدم زير سايه درختي نشستم .درنزديكي من جعبه هايي پر از سيب قرار داشت.بردرختها نيز هنوز سيب زيادي باقي بود.

 عصر بودوسوز سردي مي آمد.من دستهايم را توي جيب كرده بودم وحس مي كردم از سوزسرما صورتم مثل سيب سرخ شده است .يك لحظه به ذهنم رسيد كه شايد صورت سيبها هم ازسوزسرما قرمز شده است!

 آن روزها من دانشجوي فيزيك دانشگاه فردوسي بودم وبا وجود دلبستگي شديد به ادبيات بيشتروقتم به مطالعه رياضيات وفيزيك مي گذشت ومدام درذهنم رابطه ها وفرمولهاي فيزيك را مرورمي كردم.به طوري كه مثلا باديدن سيب بلافاصله و خودبه خود به ياد نيوتون مي افتادم!دردلم به نيوتون آفرين مي گفتم كه باديدن يك اتفاق ساده رازي به اين مهمي را كشف كرده است!وبه حال خودم متاسف بودم چون مي دانستم اگر سيبي روي سرمن بيفتد من فقط مي توانم آن را گاز بزنم وبس!

 آن روز گذشت ودرروزهاي بعد من سرگرم كارهاي روزمره ام شدم.اما يكي دوهفته بعد سركلاس درس مدام به ياد آن روز مي افتادم ودلم براي باغ تنگ مي شد.آن منظره هاي قشنگ بارش برگ ،آن درختهاي رنگ رنگ،قارقار غمگين كلاغها ،صداي سارها ،بوي سيبهاو...

 آن روز اصلا حواسم به درس نبود.

 مي دانيم كه درفيزيك واحد وزن،نيوتون است.به خاطرهمين ،موقع حل مساله هاي فيزيك ،كلمه نيوتون زياد تكرار مي شود.من آن روز باهربارشنيدن كلمه نيوتون،ياد سيب مي افتادم ،وازسيب هم ياد آن عصر پاييزي در باغ.

 حس عجيبي دلم را غلغلك مي داد .تصويرهاي رنگ رنگي به خاطرم مي رسيدند ،وجمله ها در ذهنم موزون مي شدند.به خودم كه آمدم ،ديدم به جاي يادداشت كردن نوشته هاي روي تخته سياه ،دارم شعري را روي جزوه ام يادداشت مي كنم.شعري كه بعدها باعنوان ناگهان يك سيب دريكي از كتابهايم به چاپ رسيد:

رفته بودم به يك باغ

عصر يك روز پاييز

داشت از هردرختي

برگ مي ريخت يكريز

 

راه طولاني باغ

سخت بودوسراشيب

تارسيدم نشستم

زيريك شاخه سيب

 

بود از سردي باد

صورت سيبها،سرخ

خسته بودندوتبدار

رنگشان زرد يا سرخ

 

ناگهان سيبي افتاد

مثل يك گل شكفتم

خنده اي كردم وبعد

من به آن سيب گفتم :

 

اشتباهي گرفتي !

من نيوتون نبودم

درعوض من برايت

شعر خوبي سرودم.

 سروش نوجوان.شماره ۲۱۳.آذرماه ۱۳۸۴.                                            

نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳۸٤ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

Design By : Night Melody