سید احمد میرزاده

اين كه باتو حرف می زند

يك مسافر غريب وخسته است

كوله بار خويش را زمين گذاشته

دركنارچشمه ای نشسته است

باغ سينه اش پراست

ازشميم آرزو

او

درتمام طول راه

نغمه های يك دل هميشه تنگ راسرود

صبحها

پا به پای بازی نسيم وباد

پا به باغها نهاد

زير شاخه های پرشكوفه بهار

چه چه پرنده های شادوشنگ راسرود

چشمه را كه ديد رد نشد

ايستادونرم نرم

گريه زلال سنگ را سرود

باغرور زخم خورده اش شبی

رفت روی كوه

آخرين شب پلنگ را سرود

حال خسته است

پيش چشمه ای نشسته است

گرچه او هميشه بی گدار

ناگهان به آب می زند

گرچه ممكن است

اين زلال را دوباره گل كند

قصد كرده درميان راه

ساعتی كنار چشمه باتو درد دل كند

گوش می كني؟ 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٤ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

Design By : Night Melody