سید احمد میرزاده

 


        <هركي با خداست، بگه يا خدا! | گزارش ويژه «همشهري جوان »
            سه شنبه 3 آبان 1384

زهراسادات ستوده: مي گويند خيلي كارها از دستش بر مي آيد. با يك تلفن، وزير جا به جا مي كند!
خيلي ها ازش مي ترسند و خيلي حرف ها پشت سرش مي گويند. اما وقتي خبر استعفايش از گويندگي قصة ظهر جمعه را مي شنوم، نگران مي شوم.
نوشته است: هر درودي، بدرودي در پي دارد. و نوشته است: مي توان كاري را چندان ادامه داد تا زندگي، خود، ما را از عرصة آن كار خارج كند. يا آن كه خود، داوطلبانه در دورة اختيار و اقتدار، از آن كار كنار كشيد. گمان مي كنم صورت دوم، زيباتر و باشكوه تر باشد. خودش مي دانسته كه رفتن از قصة ظهر جمعه با چه شكي همراه است. اما در اين تصميمِ شايد از نظر بسياري شگفت، سن و سال نيز بي تأثير نبوده است.
هم اكنون در ششمين دهه از عمر (پنجاه و سه سالگي)، سخت احساس مي كنم كه مجال زيادي باقي نيست و در مقابل، كارهاي ناتمام و زمين ماندة لازم، بسيار.
به اين جا كه رسيدم، دلم گرفت. قصة ظهر جمعه ، كمتر از آن وقت مي گرفت كه بخواهد روزها و ساعات باقي مانده را به بطالت بكشد و مگر چه اتفاقي در كمين است كه او از كوتاهي زمان، نگران است؟
نمي خواهم دربارة سلامتي و بيماري سرشار فكر كنم. اما از يادم نمي رود كه نادر ابراهيمي، چطور بي سر و صدا در بستر بيماري، آب شد.

يك كاسه آب
شنوندگان راديو، مردمي از سراسر ايران هستند. نه مي توان آن ها را با مخاطبان تلويزيون يكي ديد، نه مي شود فراموش كرد كه بعضي ها چطور با راديوهاي كوچك تك موج يا دو مو جشان رفيق هستند. قصة ظهر جمعه در ميان برنامه هاي راديو، كار متفاوتي است. يك نمايش راديويي نيست كه چند نفر در آن بازي كنند و شنيدن صداهاي مختلف به شناخت شخصيت ها كمك كند. در آن از افكت صدا خبري نيست تا باور كنيم كه داستان در خيابان مي گذرد يا خانه. موسيقي هاي متفاوت در آن جايي ندارند و تهيه كننده، در جذابيت برنامه نمي تواند سامان كارها را به موسيقي بسپارد. اگر هنري هست، در لحن و كلام قصه گو نهفته است. حالا كه وقت رفتن رسيده است، هر شنونده اي با يك كاسه آب به بدرقه آمده است.
سيداحمد ميرزاده، شاعر و نويسنده مي گويد: يادش به خير، روزهاي دلتنگ سربازي در پادگان ايرانشهر و سنگرهاي جنوب غرب با آن راديوي تك موج كوچك...! و سربازهايي كه هر جمعه، ساعت يك و نيم، توي سنگر ما جمع مي شدند... يادش به خير!
يك نفر ديگر روي سايت سرشار، پيام مي گذارد با اين مضمون: بچه كه بودم، خيلي داستان مي خواندم، اما قصة ظهر جمعه، چيز ديگري بود. يادم مي آيد ظهر يكي از جمعه هاي سال 1367 كه قصه گوش مي كرديم، هواپيماهاي عراقي آمدند و شهر را بمباران كردند. آن موقع، ما اراك بوديم و برق قطع شد. من و خواهرم فكر مي كنم نيم ساعتي به خاطر از دست دادن برنامه گريه كرديم، تا آخر خوابمان برد.
محمد دهقان هم كه ساكن يكي از روستاهاي گناباد است، براي سرشار مي نويسد: باباي من، يك مرد روستايي بود و هميشه از من مي خواست كه درس بخوانم. او هيچ وقت نمي دانست كه روز جمعه براي استراحت است. به همين دليل هم نمي گذاشت كه قصة ظهر جمعه گوش كنم.
خدا اموات همه را بيامرزد! مادربزرگي داشتم كه مرا بر مي داشت و به منزلشان مي برد تا آن قصه هاي شنيدني را گوش كنم. راستي آقاي رهگذر! مي دانيد كه من چقدر به خاطر آن قصه هاي جذاب كتك خوردم؟!
اشكان كريميان هم اين پيام را روي سايت شخصي قصه گو گذاشته است: حس و حال قصه هاي ظهر جمعه، هنوز پس از حدود 20 سال، چنان در خاطرم زنده است كه بغض گلويم، كاسة اشك بدرقه را پشت سرت مي پاشد.

خاطرات كودكي
قصة ظهر جمعه با روزهاي پرانرژي كودكي و نوجواني، ارتباط تنگاتنگي دارد. انگار كه سرشار با خود، چمداني از خاطرات گنگ و محو همة كودكان اين آب و خاك را به اين سو و آن سو مي كشد. خوب كه نگاه مي كني، چند صفحه كاغذ هم مي بيني: آن جا كه خانه ام نيست، جايزه، هستم اگر مي روم، گرداب سكندر، اگر بابا بميرد، اصيل آباد و ...
روزهايي كه سرشار، سوره نوجوانان را منتشر مي كرد، نوجوانان تنها دو راه داشتند. يا به سراغ مجلة او بروند يا به سراغ سروش نوجوان. يكي از نويسنده ها مي گفت: سرشار مي خواهد بچه ها را دهاتي بار بياورد و عموزاده مي خواهد آن ها را سوسول كند. تحليل او بود و حرف هاي دلش. اما در عمل، اتفاق ديگري افتاد. سوره نوجوانان تعطيل شد و عموزاده بعد از سروش به آفتابگردان و چلچراغ رفت.
سرشار، موقعيت خوبي دارد، اما هيچ وقت از اين فرصت استفاده نكرده است. نه به سفر خارجي رفته است و نه امتيازي از جايي گرفته است. او در مدتي كه قصه گوي ظهر جمعه بود، تنها در يك دوره سردبيري برنامه را به عهده داشته است و روزها و سال هاي بيشتري تنها در جايگاه گوينده نشسته است و بس.
ايستادن و كار كردن و مقاوم بودن، از هركسي برنمي آيد. ماندن در روزگار كنوني يعني در جا ماندن، يعني قيد آينده را زدن، يعني جهاد و ايستادن روي سر نفس. عدة كمي هستند كه به اين شيوه، روزگار سپري كرده باشند. من، تنها سيد جواد هاشمي را مي شناسم. بازيگري كه قريب به بيست سال در كانون حر مانده و به بچه هاي جنوب شهر تهران (جواديه و راه آهن) خيلي كارها ياد داده است. از ميان شاگردان او، بسياري بازيگر شده اند، عده اي نويسنده و بعضي هم اهل موسيقي.
مقاومت بيست و چهار سالة سرشار در برنامة قصه ظهر جمعه، سرماية ارزشمندي فراهم كرده است كه نبايد اجازه داد به اين سادگي ها از دست برود.

اعتراض
سيداحمد ميرزاده وقتي از سرشار و روزهاي قصة ظهر جمعه مي گويد، اضافه مي كند: نمي دانم دليل اين كناره گيري چيست؟ فقط اميدوارم مثل كناره گيري شما از بعضي مسؤوليت هاي ديگرتان، ناشي از قدرنشناسي و بي مهري مسؤولان نباشد.
مي گويند سرشار به وضعيت ارشاد و شهرداري و برخي مراكز ديگر فرهنگي اعتراض دارد. سرشار، اما منكر اعتراض است. هرچند ما بارها در قصة ظهر جمعه از او شنيده ايم كه: هر كه با خداست، بگه يا خدا.

جايزه
محمدرضا سرشار، براي گويندگي قصه ظهر جمعه جايزه اي از مقام معظم رهبري دريافت كرده است. ايشان، اين جايزه را به خاطر اجراي داستان كوتاه دوستان به سرشار داده اند. چون گوينده بدون آن كه آذري زبان باشد، بخش هايي از داستان را به زبان تركي تعريف كرده است. بنابراين، مقام معظم رهبري وقتي سرشار را مي بينند، از او مي پرسند: شما ترك زبان هستيد؟
گويندة قصه مي گويد: نه.
ولي قسمت هاي تركي داستان را خوب صحبت مي كرديد. طوري كه به نظر مي رسيد يك ترك زبان دارد آن را اجرا مي كند. (از سايت شخصي محمدرضا سرشار)
سرشار، ترك نيست. كازروني است. اما سال هايي را در بخش هاي آذري زبان كشور، معلمي و زندگي كرده است.

همشهري جوان ـ 30 مهر 1384

  Webstats4U - Free web site statistics كليه حقوق براي Sarshar.org محفوظ است. ©

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

Design By : Night Melody