سید احمد میرزاده

روباه گفت :به سبب رنگ گندمزار ،گريه به حال من سودمند خواهد بود.

                                                                                از كتاب «شازده كوچولو»اثر« آنتوان دوسنت اگزوپري »

 از اتاق كوچك تنهايي

 

 گفته بودم كه اگر كسي طعم تنهايي را نچشيده باشد ،نمي تواند بفهمد كه تنهايي خدا چقدر بزرگ است. وبه خاطر همين است كه اگر انسان ، مهمان اتاق تنهايي خدا بشود ...آه اگر انسان ،مهمان خدا بشود !

 

مي داني كه شيرين ترين حال ها در لحظه هاي پاك نيايش دست مي دهد.مثل آن شب دردناك فراموش نشدني كه دل آتش گرفته ام نمي گذاشت خوابم ببرد وروحم آن قدر در فشاروعذاب بود كه نمي توانستم بيدار باشم وپناهي جز خداي مهربان نداشتم وچاره اي جز اين كه تاصبح ،نماز بخوانم ودرنيايش هاي شبانه ،از دست همه ي دنيا وهمه ي آدم ها به خدا گله كنم ؛وبا دل شكسته براي تو – كه در آن شب دردناك ،بيشتر از هميشه دوستت داشتم .- دعا كنم .

***

امشب من تورا با خود به اتاق كوچك تنهايي آورده ام .خودت مي داني كه اين جا مقدس ترين مكان دنياست .اين جا آشيان ياكريم ها ولانه ي مرغ عشق هاي آبي است.تمام قناري هاي دنيا دراين جا آواز مي خوانند.اين جا ،جاي قرار فرشته ها ست .دراين جا فقط اگر يك كم گوش بدهي ،صداي نفس هاي سبز خدارا مي شنوي.

اتاق كوچك تنهايي،فقط يك چهار ديواري نيست.تمام دنيايي است كه من در آن زندگي مي كنم.اتاق كوچك تنهايي وسعت جغرافياي دردودلتنگي است.

اتاق كوچك تنهايي ،جايي است كه در آن فرشته ها با خدا قرار مي گذارند .دراين جا ، از اول دنيا  كاكتوس ها و گل سرخ ها با هم عشقبازي مي كرده اند.

پلنگ هاي مغرور،وقتي خسته و خون آلود وزخمي ،از كوهستان بازمي گردند ،وارد اتاق كوچك تنهايي مي شوند؛دراين جا آهوهايي هستند كه پلنگهاي زخمي را نوازش مي كنند و پلنگ ها با همه ي غرور ،خود رابه نوازش عاشقانه ي آهوها مي سپارند.

اتاق كوچك تنهايي ، شهر باصفاي شاعرهاي جواني است كه از سربازي برمي گردند تا پوتينهايشان را در آورند وبراي هميشه صندل به پاكنند .

اتاق كوچك تنهايي ، شهرآينه هاست.

اتاق كوچك تنهايي ، جايي است كه در آن ، پروانه هاي رنگي مي توانند بدون آن كه خجالت بكشند ، همه ي گل ها را ببوسند.و كبوتران سفيد منتظرند تا نامه هاي شاعران جوان را به دست باران عزيز برسانند.

دراتاق كوچك تنهايي ،كلمه اي كه درهيچ جاي دنيا پيدا نمي شود ، پرواز مي كند.وبه همين خاطر ، مي شود بدون آن كه لازم باشد كه تا آخرين روزدنيا صبركني ،بگويي :لطفا عينكت را بردار.مي خواهم با تودوازده دقيقه صحبت كنم .وبعد ... اين اتفاق خوب رخ مي دهد.ودوازده دقيقه ...

دردقيقه ي اول ، باران مي بارد؛دردقيقه ي دوم تمام ترك ها و جراحت هاي كوير خوب مي شود؛دردقيقه ي سوم تمام صحراها جنگل مي شوند ؛دردقيقه ي چهارم ،ابروباران و رنگين كمان وآفتاب باهم قاطي مي شوند ودردقيقه ي پنجم همه ي مردم دنيا ، عاشق هم مي شوند وبه هم گل سرخ تعارف مي كنند ؛دردقيقه ي ششم همه ي كلاغ هاي سياه ،مثل دروغ ها ازروي شاخه ها مي پرندودورمي شوند ودردقيقه ي هفتم همه ي قناري ها يكباره باهم شروع به آوازخواندن مي كنند ودردقيقه ي هشتم ، بوي خوش ياس ، مثل عطر راستي وصداقت ، همه ي كوچه باغ ها را پرمي كندو...

...ودردقيقه ي دوازدهم درخت سرو...

همه ي اين اتّفاق ها دراتاق كوچك تنهايي رخ مي دهد.چون كه اتاق كوچك تنهايي ، ازهمه ي دنيا بزرگتر است .چون كه اصلا از جنس دنيا نيست .

من خودم توي اين اتاق ، يك قلمه از درختي را كاشته ام كه خدا از آن درخت ، با حضرت موسي حرف زد.

راستش را بخواهي ، اتاق كوچك تنهايي ، همان غار حراست و خدا باهمه ي پيامبرانش دراين اتاق ، حرف زده است.

اين جا اتاق كوچك تنهايي من است ومن امشب تورا به باصفاترين و پاكيزه ترين و مقدس ترين جاي دنيا  آورده ام .

ومن دلم را مثل انار دانه مي كنم تا به تو مهمان عزيزم «انار دون دون شده ي نمك زده »، تعارف كنم .واين شربتي كه توي سيني برايت گذاشته ام معجون عسل ودوستي است.

***

آه !باران عزيز، باران عزيز. گفته بودم كه تو سرچشمه ي دلتنگي هاي آينده ي مني.

گفته بودم كه تو خيلي خوبي وهمه ي خوبها يك بدي دارند وآن اين كه آدم مجبوراست دوستشان داشته باشدودوست داشتن ، رنج به همراه دارد.

گفته بودم كه تو رنگين كمان هستي .يك لحظه در آسمان ، جلوه مي كني و مي روي .وهمه ي آدمها ، حتي وقتي رنگين كمان را به وضوح مي بينند صدها هزار كيلومتر با او فاصله دارند واگر صدها هزار كيلومتر به سوي او بدوند ، بازهم سرانجام ،رنگين كمان باهمه ي زيبايي اش محو خواهد شد.پس چه بهتر كه آدم ، مثل يك شاعر خوب ، پشت پنجره ي اتاق تنهايي بنشيند و با اندوه ودلتنگي به جلوه نمايي چند لحظه اي رنگين كمان نگاه كند .واز خانه بيرون نرود.وبي خود به سوي رنگين كمان ندود.واجازه بدهد كه دلش از غصّه بتركد.

***

آه !باران عزيز ، يادت هست گفتي زندگي همه اش شعر نيست ؟يك ساعتش شعر است وبقيه ، واقعيت است؟ گفتم اما چه خوب است كه زندگي ، همه اش يك شعر زيبا باشد.

ومن برايت از گنج ها ي دنياي شاعرانه گفتم .برايت ازمادر گفتم .مي داني مادر يعني چه ؟مادر ، يك چيزي است مثل درخت ياس وگل سرخ ومرغ عشق وشكوفه ودوستي وزيبايي .اينها همه ، گنج هاي دنياي شاعرانه است.

بيرون از دنياي شاعرانه ، دردنياي به قول تو واقعي ، آجرها را مي شمارند وخيال مي كنند يك كار جدي مي كنند و آهن ها را مي شمارندوخيال مي كنند يك كار جدي مي كنند و كاغذها را مي شمارند وخيال مي كنند يك كارجدي مي كنند.

توي دنيا از مادر مهم تر ، از خواهر مهم تر ، از گل سرخ مهم تر ، از عشق مهم تر ، از باران مهم تر ، چيست ؟فكر مي كني اين گنج ها فقط براي شاعرها خوب است و گنج واقعي ، همان آجرها وآهن ها و كاغذهاست ؟

شاعرها به مردم دنيا گل و پروانه وآواز قناري هديه مي كنند وآدم هاي جدي ، روي سر بچه هاي بي پناه افغانستان وعراق ، بمب مي ريزند.

شاعرها سعي مي كنند همه ي زندگي را به يك شعر قشنگ تبديل كنند و پيامبران هم.وآن موعود مهربان  هم كه بيايد همين كاررا مي كند.

آيا اگر همه ي زندگي يك شعر قشنگ باشد ، فقط براي شاعرها خوب است؟

آيا اگر روزي بيايد كه ديگر دردنيا جنگ نباشد و شوره زارها به دشت هاي پرگل تبديل شوند و آواز قناري ممنوع نباشد و پرواز كبوتر ممنوع نباشد و دوست داشتن ممنوع نباشد و دربلوچستان ، پدرها ، پاره هاي تنشان ، بچه هايشان ، بچه هاي عاشقشان را نفروشند و آن قدر آدم ها خوب باشند كه ديگر توي دنيا زندان وجود نداشته باشد و مردم همه به هم لبخند بزنند و همه به هم راست بگويند و سرقولشان بايستند و دلهاي هم را شاد كنند ...آيا اين دنيا فقط براي شاعرها خوب است ؟

به من بگو پروانه ي رنگي اگر درباغ پرواز كندبهتراست يا تو آن را خشك كني و لاي كتابت بگذاري ؟

به من بگو قناري آواز بخواند بهتر است يا اين كه از ترس ، لال بشود ؟به من بگو ببرها اگر درجنگلها نعره بكشند بهتر است يا گربه شوندودرسيركها ادادربياورند؟

***

آه!باران عزيز.تو گفتي كه دوست داري حرفهاي دل من  را بشنوي .تو گفتي كه برايم بنويس.

ومن مي دانستم كه «خيابان باران هميشه » به بن بست دلتنگی های جاودانه ختم می شود.

ومن حس مي كردم تو مي تواني بفهمي كه مورچه ها هم گاهي عاشق مي شوند .

ومن احساس مي كردم تو مي تواني درك كني كه چرارنگ گندمزار ، اين قدر براي روباه ها مهم است.تو مي داني كه روباه با گربه و اسب فرق دارد.روباه را آدم بزرگ ها نمي توانند اهلي كنند.تو نبايد فراموش كني كه هرچه را اهلي كني هميشه مسؤول آن خواهي بود.

من براي تو نوشتم .چون بايد با تو حرف مي زدم .چون پرنده اي كه نغمه اي دارد ، نبايد لال بماند.

من برايت مهم ترين حرف هاي دنيا را نوشتم؛برايت از باران گفتم .برايت از گل هاي زعفران گفتم .برايت از اتاق كوچك تنهايي گفتم .برايت از دلم ، از «انار دون دون شده ي نمك زده » گفتم.

من اناري را مي كنم دانه ، به دل مي گويم

خوب بود اين مردم ، دانه هاي دلشان پيدا بود. 

***

شماره های قدیمی کیهان بچه ها را ورق می زنم و خاطرات رنگ رنگ کودکی ام را باتو مرور می کنم.چقدردلم برای تو و آن روزهای ساده ی قشنگ تنگ شده است.چقدر دلم مي خواهد ديكته ي شبم را تو بگويي و تكليف شبم را تو امضا كني كه فردا صبح ، پيش خانم معلّممان ببرم .

ووقتي من نمي توانم مقوّارا راست ببرم وكاردستي ام دارد خراب مي شود تو كمكم كني.ووقتي من با حسرت از پاك كن عطري حميد صحبت مي كنم ، توبرايم پاك كن عطري بخري .

ووقتي سه تا شكلات كاكائويي برمي دارم ، دعوايم كني .

ودلم مي خواهد وقتي مامان دعوايم مي كند ، پيش توبيايم و برايت گريه كنم و تو تسلي ام بدهي و با دست مهربانت موهايم راپت و پوت كني .

و بايد همه ي خط هايي را كه روي كاغذ كشيده ام ، نشانت بدهم وبايد لوبياهايي را كه توي باغچه كاشته ام ببيني و وقتي توي حياط هستيم و تو بيشتر ازمن طناب مي زني ، بازهم مامان بايد به من آفرين بگويد.

واگر باكسي دوست شدم كه بچه ي خوبي نبود ، دعوايم كني و اگر كيهان بچه هايت را پاره كردم نبايد پشت دستم بزني وبايد ازهمه ي كارهايم خبرداشته باشي و بايد بپرسي مشق هايم را نوشته ام يا نه و بايد امشب تا صبح با من ريا ضي كاركني ، چون فردا امتحان دارم .

***

آه !باران عزيز.باران عزيز.گفته بودم كه تو فقط براي اين آمده اي كه دلتنگي و رنج مرا بيشتر كني .و يادگاري كه ازتو دراتاق كوچك تنهايي باقي خواهد ماند ، هزاران هزار روباه اهلي است كه هرروز از صبح تا شب به گندمزارها نگاه مي كنند و اشك مي ريزند.ويك پسرك كوچك مو طلايي كه مجبوراست تا آخر عمر ، روزي چهل و سه بار ، غروب خورشيد را تماشا كند.

چه مي شود كرد باران عزيز؟ آه! باران عزيز،چه مي شود كرد؟ دوستت دارم و اين صداي مجروح قناري خسته اي است كه آواز عاشقانه اش را زخمي كرده اي.

آه !باران عزيز.باران عزيز.نمي دانم به تو چه گفته اند.اما من دوستت دارم وبه تو راست گفته ام .

و اين مظلومانه ترين حرف ماهي كوچكي است كه او را از آب بيرون انداخته اي ... 

 

 

 چاپ اول :پاییز ۱۳۸۶

 انتشارات آهنگ قلم

 سروده :سید احمد میرزاده

 از کتاب عاشقانه های ببرزخمی

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

Design By : Night Melody