سید احمد میرزاده

       تابستان1369بود.به همراه مسعود علیا برای اولین بار به دفتر مجله ی سروش نوجوان می رفتم.قراربود آن روز كه سه شنبه بود به سروش نوجوان برويم به شرط آن كه فرداي آن روز به سوره ي نوجوانان و ديدن رضا رهگذر برويم.(البته مسعود به تحريك و تحت تاثير بعضي ها نشناخته و نديده با رضا رهگذر لج بود .وسرم كلاه گذاشت و فردا با من نيامد وخودم تنها به ديدن رضا رهگذر عزيز  رفتم .والبته درپرانتز اين را هم بگويم كه بعد از گذشت هفده سال از اين كه مسعود سرم كلاه گذاشت ناراحتم .چون قرار بود اول به سوره نوجوانان برويم . مسعود گفت امروز بريم سروش فردا مي ريم اون جا و...بعد نيامد.والبته اين راهم بگويم كه خيلي دلم براي مسعود عليا تنگ شده .ما درهمان دوران نوجواني سراختلاف عموزاده و رضا رهگذر با هم كتبا دعواهايي كرديم و سرانجام ازهم جداشديم.شنيده ايم كه فوق ليسانس فلسفه است و كتابهاي فلسفي ترجمه مي كند.شاعردوستي باغي قشنگ و باصفاست آخرسر فيلسوف شد وبه قول بابك نيك طلب ديگر نمي تواند شعر بگويد چون فيلسوفها از بالا به پايين نگاه مي كنند. و...)

باري سروش نوجوان نخستین نشریه ی نوجوانانه ی  کشور بود که واقعا میان کودک و نوجوان فرق  گذاشت و این گروه سنی را به رسمیت  شناخت.هنرمنداني بسیار قوی با این نشریه همکاری داشتند و تیم سردبیری  سه نفره ی آن یعنی قیصر امین پور ,بیوک ملکی و فریدون عموزاده خلیلی از سرآمدان رشته های ادبی شعرو داستان به شمار می آمدند.گرچه گروه معدود چند نفره ای که ادبیات کودک و نوجوان را دکان اختصاصی خود می دانستند و گمان می کردند سرقفلی این مغازه به آنان تعلق دارد چندان با حرکت این نشریه ی نوپا موافق نبودند و می گفتند بزرگسالانه است و بحث هایی نظیر ویروس بزرگسالی درشعر کودک و ...به راه انداختند.زیرا نمی توانستند همپای این نشریه ی هنری و هنرمندان خلاق آن حرکت کنند.برای آنها کودک و نوجوان هیچ فرقی نداشت .اگر درباره ی شاپرک شعر می گفتند شعر کودک بود و اگر درباره ی کودکی از دست رفته شعر می گفتند شعرنوجوان بود....اما درهمین شرایط بود که شخصی مثل قیصرامین پور وارد عرصه شعر نوجوان شد و مجموعه ای  همچون مثل چشمه مثل رود را درانتشارات سروش به چاپ رساند.زبانی صمیمی سوژه هایی تازه و بکر همراه با همه ی خلاقیتهای زبانی ویژه ی امین پور.

تو همچون غنچه های چیده بودی

که درپرپرشدن خندیده بودی

مگر راز حیات جاودان را

تو از فهمیده ها فهمیده بودی ؟

لحظه های زندگی

مثل چشمه مثل رود

گاه می جوشد زسنگ

گاه می خواند سرود ...

       بگذریم.عصر بود که به ساختمان سروش نوجوان رسیدیم .دکمه ی آسانسوررا فشار دادیم و منتظر ایستادیم.کمی بعد در آسانسور باز شد ودو نفر از آن بیرون آمدند.یکی از آن دو سیمای جذابی داشت که توجه مرا به خود جلب کرد.قامتی بلند , موهایی بلند و خوش حالت , چهره ای سبزه , موهای صورت درحد متعارف سالهای اول انقلاب ،بلند ومخصوصا سبیلهایی نسبتا پرپشت که روی  لب بالایی اش را تا حدی می پوشاند.آن دو بادیدن مسعود احوالپرسی گرمی با ما کردند .آن مرد خوش سیما که درهمان برخورد اول دانستم قدری خوش طبع و اهل شوخی هم هست خنده ای شیرین به لب داشت و زیبایی دندانهایش نیز توجه مرا به خود جلب کرد.آنها رفتند و ماهم وارد آسانسورشدیم و بالا رفتیم و به دفتر سروش نوجوان رسیدیم.در آن جا با اولین کسی که برخورد داشتیم بیوک ملکی بود.که برخوردی گرم وصمیمی با ما داشت و ازمن خواست با مجله همکاری بیشتری داشته باشم.برخورد خوب با  مخاطبان نوجوان , شیوه ی رفتاری هرسه سردبیر آن نشریه ی نوپا بود.غیر از بیوک ,مژگان کلهر و پدرام پاک آیین هم بودند.پاک آیین نوجوان 15ساله ای بود که می دانستم بچه ی آمل است و مسعود گفت خانه ی مادربزرگش تهران است و او همیشه درتهران است.!چیستا یثربی و فریدون عموزاده ی خلیلی هم به جمع اضافه شدند.

  دیدن آن همه چهره ی نام آشنا دراتاقی کوچک که میزهای چوبی کهنه و رنگ و رو رفته ای شبیه نیمکتهای دوران دبستان داشت برایم بسیار جالب و جذاب بود.فریدون عموزاده ی خلیلی با فلاسکی کهنه برای جمع چای می ریخت .وپدرام درباره ي شعرهايي كه عموزاده گفته بوداز او سوال  مي پرسيد كه احتمالا منظورش ترجمه ي همان سرودهاي اسكيمويي ي چاپ شده در آن سوي صنوبرها بود.(هنوز آن سوي صنوبرها به شكل كتاب چاپ نشده بود اما به صورت داستان دنباله دار درسروش نوجوان درحال چاپ بود.)

من بيشتر به شوق ديدن افشين علا به سروش نوجوان رفته بودم.افشين را از سالها پيش دورادور مي شناختم.از زماني كه نوجواني سيزده ساله بودو شعرهايش را براي كيهان بچه ها مي فرستاد:

معلم عزيزم

چقدر مهرباني

به وقت درس دادن

چقدر خوش زباني ...

ودر آن روزگار درحالي كه سني درحدود بيست سال داشت به يكي از يلان نام آور شعر كودك و نوجوان ايران تبديل شده بود كه البته و انصافا درآن برهه ي زماني –يعني از 68تا 71-به لحاظ كيفي بهترين سروده هاي شعر نوجوان از آن او بود و من هنوز فكر مي كنم يك سبد بوي بهار يكي از دو سه تاكتاب برتر شعر نوجوان كشور ماست.

اما آن روز افشين نبودو به زنجان رفته بود.

كمي بعد آن دو نفر هم برگشتند.همان دونفر كه موقع ورود ما به آسانسور از آن بيرون آمده بودند.كه يكي از آنها آن مردي بود كه موهاي بلندش بسيار خوش حالت بود وديگري وحيد اميري بود .كه رباعياتش را خوانده بودم :

سرسبزترين بهار تقديم توباد

آواز خوش هزار تقديم تو باد

گفتند كه لحظه اي است روييدن عشق

آن لحظه هزار بار تقديم توباد

اما آن مرد .آن مردي كه موهايش بلند بود .رفت پشت ميز نشست.خيلي زود فهميدم كه فقط من نيستم كه مجذوب سيماي اين مرد شده ام.بلكه او درمركز و محور توجه همه ي جمع حاضر در آن اتاق كوچك قراردارد.براي من شايد تازگي و نا آشنايي به جذابيت مرد مي افزود اما براي آن جمع كه همه با او به خوبي آشنا بودند چه ؟همه سوالهايشان را از او مي پرسيدند و دوست داشتند صحبتهاي او را بشنوند واز او حرف بكشند.واو هم چقدر شيوا و شيرين سخن مي گفت و به سوالها پاسخ مي دادو مثالهاي نغز مي زد.گاه معما طرح مي كردو پيوسته سيگار مي كشيد.زيبايي دندانهايش هنگام سخن گفتن بيشتر نمايان مي شد.

به آهستگي از مسعود عليا پرسيدم :اين آقا كيه ؟

ومسعود انگار گناهي نا بخشودني مرتكب شده باشم باشگفتي گفت :نمي شناسي ؟چطور نمي شناسي ؟آقاي امين پور ديگه ...

آه !قيصر امين پور.مگر مي شد او رانشناخت ؟چه حجمي از شعرهاي اورا درهمان لحظه از بر بودم.مثل اين شعر كه اولين بار آن را دركتاب ادبيات فارسي سال دوم دبيرستان برادرم خوانده بودم :

فصل فصل خيش و فصل گندم است

عاشقان اين فصل ،فصل چندم است

فصل گندم فصل جو فصل درو

فصل بي خويشي است فصل خويش نو

چار فصل سال را رسم اين نبود

هيچ فصلي اين چنين خونين نبود

و يا اين شعر كه دركتاب تنفس صبح چاپ شده بود:

افتاد

آن سان كه برگ

آن اتفاق زرد مي افتد

افتاد آن سان كه مرگ

آن اتفاق سرد مي افتد

اما

او سبز بودو گرم كه افتاد

پس اين مرد همان قيصر امين پور است كه نثرهاي ادبي زيبايش درنشريه ي سروش بزرگسال چاپ مي شود و من از سالها پيش _قبل از علاقه مندي جدي به ادبيات و درروزگاري كه ديگر جدا نه نوجوان كه كودكي بيش نبودم  _آنها را مي خواندم تادر نوشتن انشا از آنها بهره بگيرم.

يادم هست كه مژگان كلهر گفت:آقاي امين پور ديروز شعرتون را تو راديو خوندند.

گفت :ا؟كودوم شعر؟

گفت :نمي دونم يه شعر كودك بود !

قيصر گفت :آها!كودك.سجاده نشين باوقاري بودم بازيچه ي كودكان كويم كردي

وهمه خنديدند.واين بهانه اي شد كه قيصر درباره ي شعركودك صحبت كند.از اين كه اين عرصه به دست كساني است كه از بدروزگار وچون نمي توانسته اند شعر بزرگسال بگويند به شعر كودك رو آورده اند.و دراين زمينه مثالي نغز زد .گفت ساعت سازي كه نتواند ساعتهاي بزرگ را تعمير كند چطور مي تواند ساعتهاي ظريف و كوچك  را تعميركند؟

از اين سو چيستا يثربي درباره ي زبا ن شعر مي پرسيد و اين كه شعر بايد بگونه اي باشد كه اگر كسي براي هزارمين بار هم آن را خواند چيز تازه اي از آن كشف كند.قيصر اما گفت :هزارمين بار را كسي مي خواند كه كارش اين باشد و شعراگر درهمان برخورد اول بردل مخاطب ننشيند با خته است.ويادم هست گفت كه ماركز با اين همه خلاقيت  هرگز به اندازه ي تولستوي و حتي ويكتور هوگو ماندگار نخواهد بود...آن روز آن بعد ازظهر سروش نوجوان به من بسيار خوش گذشت.به راستي كه شيرين سخني و نغزگفتاري قيصر و اين كه پي درپي معما طرح مي كرد و هوش جمع را به چالش مي كشيد و فروتني و بزرگواري ودانايي او مرا سخت شيفته ي او كرده بود.مثل همه ي كساني كه يك بار قيصر را مي ديدند ويك عمر شيفته اش مي شدند.

عكسي كه درشماره  49   سروش نوجوان از قيصر چاپ شده شبيه ترين تصوير به سيمايي است كه از آن روز قيصر درذهن من نقش بسته است.(شماره اي كه درآن براي اولين بار شعر جاودانه ي پيش از اينها به چاپ رسيد .)چقدر دوست داشتم قيصرهميشه شبيه آن روزش بماند.شاد و خندان و سرزنده و ...

آخرين بار قيصر امين پور را در نوروز 1381درنمايشگاه كتاب تهران ديدم.اين بار با حميد هنرجو بودم.وبازهم درغرفه ي سروش نوجوان.اين بارهم ميزبان اول ما بيوك ملكي نازنين بود.قيصرامين پور راديدم.اما نه آن قيصر سال 69.سه سال از آن حادثه ي تلخ از آن تصادف دردناك كه قلب تپنده ي شعر ايران را مجروح ساخته بود مي گذشت.قيصر دياليز مي شد.قيصر ...خداي من چقدر تكيده و شكسته بود.اما هنوز شادابي و گرمي و سرزندگي اش را داشت.ومهرباني و فروتني كه گويي بخشي از هويت و چيستي او بود.

برخاست و رفت و برگشت .با پلاستيكي پراز دوغ و بستني كيم.نشست و تعارف كردو خودش بستني را انتخاب كردو من هم .پرسيدم به قول پرستو تجديد چاپ نمي شود ؟گفت چرا چاپ شده.تو غرفه ي شعر جوان هست.گفتم قصد نداريد مجموعه ي جديد ي چاپ كنيد ؟گفت يك مجموعه چاپ شده .به نام گلها همه افتابگردانند.گفتم براي نوجوانان است؟.باهمان شوخ طبيعي هميشگي اش گفت نه !براي پيران است !

وبعد برخاستيم و از سالن بيرون آمديم.من بودم و بيوك ملكي و قيصرو آيه امين پور.آيه دختركي شيرين و بازيگوش بود و من نمي دانستم كه به بيوك مي گويد :عمو ملكي .مي دويد و مي پريد والان صحنه اي يادم مي آيد كه به آغوش پدرش پريد .و دلم آتش گرفته اينها را كه مي نويسم .آيه مي دويد و گاه پدرش را با لفظ بابا صدا مي كرد و من يك بار شنيد م كه قيصرزيرلب به نرمي زمزمه كرد كه چه بابايي هم .هيچي ازش نمونده ...

وياد م هست بيوك خبرداد كه روزنامه ي بنيان تعطيل شد و قيصربلا فاصله گفت :ا؟هنوزش بنيانش گذاشته نشده بود !!!

درهمان محوطه بودكه سرانجام قيصر يك نسخه از كتاب گلها همه آفتابگردانند را به من داد و در ابتداي آن با روان نويس نوشت :تقديم به دوست عزيز آقاي احمد ميرزاده .

وآن كتاب براي من يكي از عزيزترين كتابهايم بود.كه هديه اي بود از محبوب ترين و نام آورترين شاعر معاصر.

روزي كه فيلسوف ما يعني آقا مصطفي بتولي خبر تلخ هجرت آسماني قيصر را داد دراتاق كارم در موسسه خدمات مشاوره اي آستان قدس بودم.روزهاي شور وشعر نوجواني از پيش چشمم مي گذشتندو ...

قيصر را دوست داشتم. همه دوستش داشتند. بي اختيارگريه كرد م.مدتها بود كه گريه نكرده بودم.مدتها بود كه چشمه ي اشكم خشكيده بود.مدتها بود كه مرگ براي من پديده اي عادي شده بود كه ديگر اشكم رابرنمي انگيخت . اما مرگ قيصر مرگ كبوترمهربان شاعرانگي بود.وسخت گريه كردم.

چندروز است كه با دلواپسي  تمام به دنبال كتاب نازنيني مي گرد م كه قيصربه من داده بود.نمي دانم كتابم چه شده .من آن را جايي جا نمي گذارم.من آن را به كسي امانت نمي دهم.كتاب نازنين من نيست .و من ديگر نمي توانم از قيصر كتابي هديه بگيرم.شماكتاب مرا نديده ايد ؟شما را به خدا سوگند مي دهم اگر كتاب مرا ديده ايد از آن به من خبر بدهيد. كتاب مرا به من برگردانيد . دلم گرفته است .شما را به خدا كتاب مرا پيدا كنيدو به من برگردانيد .يادگار عزيز قيصررا به من برگردانيد.ا 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٧ دی ۱۳۸٦ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

Design By : Night Melody