سید احمد میرزاده

امروز صبح شنبه بود و طبق معمول شنبه ها كه صبح شنبه شروع دلتنگي است ...با دلي گرفته و غمگين كه شايد به دليل ضعف جسماني و دردهاي روحاني اين روزها ...به غمگيني غمگين ترين غروبهاي جمعه بود به سركار مي رفتم .اين شعر را توي تاكسي گفتم .رسيدم اداره وحدت عماد نازنين پيشم  آمد.تنها آدمي كه درسخت ترين شرايط مي تواند روي لبانت لبخند بنشاند و شادت كند.اولين كسي بود كه شعر را برايش خواندم .عماد از دردهاي عميقي برايم گفت و اين كه چه بسيار دردها كه درواقع خنده دارند.نمي دانم اين غمهاي مبهم بي دليل از كجا مي آيند و از جان آدم چه مي خواهند .باري اين شما و اين حديث نفسي كودكانه با شما دوستان زلال كه الهي دل شادتان به دور غم نگردد:

قلب من يك دفتر است

دفتري پاك و سفيد

غم رسيد و با  مداد

روي آن هي خط كشيد

***

آه !مي دانم كه غم

نيست نقاشي بلد

بيخودي خط مي كشد

كج مج و ناجور و بد

***

با  مدادش دردلم

نقش شادي خورده خط

مثل وقتي مشق من

هست خيلي پرغلط

***

غم هميشه بادلم

مي گذارد سربه سر

شد دل من خط خطي

مثل ببر و گورخر !

نوشته شده در شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

Design By : Night Melody