سید احمد میرزاده

در آینه 

 دیری ست دلتنگ است ؛ غمگین است احمد

تلخ است ؛ بیزار است ؛ بد بین است احمد 

 او روزگاری چون نسیمی می خرامید

این روزها سنگ است ؛ سنگین است احمد

  پرواز را از یاد برده سربه زیراست

فواره هایش رو به پایین است احمد 

 این روزها او با خدا هم درستیز است

آغشته ی کفراست؛ کژدین است احمد 

 در آینه می بینمش : درد مجسم

 یک مشت ریش و استخوان ، این است احمد                                                      عاشقانه های ببرزخمی ، صفحه ی 78  

نوشته شده در جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

Design By : Night Melody