سید احمد میرزاده

دوسال پیش چنین روزی یکی از دردناک ترین خبرهای روزگار زندگی ام را شنیدم.خبری آن قدر اندوهبار و جانگذاز که از پس دوسال هنوز می سوزاندم .آغاز بی پناهی و تنهایی .درماندگی و بی پشت و پناهی.پایان کامل یک روزگار...درگذشت عموی نازنین من.مردی که سید و دکتر و استاد و مدیر و رئیس و...هیچ عنوان دیگری سرسوزنی بر عظمت وجودش نمی افزود.اقیانوسی عظیم به عظمت اقیانوس آرام.آرام .آرام .آن قدر که گفتی آرامش از وجودش وام می گیرد.اما سرشار از شگفتی ها...خشمگین به گاه خشم به دادرسی ستمدیدگان مواج و پرتلاطم در یاری به دیگران ...در معنا کردن زندگی و مهربان و آرام .  

وقتی بالای سر پیکر نازنین عشق آلودش رفتم با چشم اشکبار دیدم هنوز لبخند می زند...آن قدر آرام و دلنشین که همه سوگواران را آرام می کرد.حتی وقتی در خاکش گذاشتند آن لبخند باقی بود.او رفت و انگار تمام لبخند های آرام بخش را با خود به خاک برد.

این اردیبهشت ها ....این اردیبهشت ها ....دیگر بوی بهار ندارند.تکیه گاه بی پناهی ها ...داد رس ستمدیده ها همزبان دلهای تنگ ...مرد مردستان ....وقتی به گذشته ی سی و چند ساله ی زندگی ام می اندیشم نمی توانم خاطره ی خوشی  را به یاد بیاورم که نشانی از حضور با طراوت آن بهار سبز نداشته باشد....خاطره ها یا همه تلخند و بی معنی یا اونیز در آن هست. چه خوشبخت بودم ...

این روزها وقتی رنجهای روزگار به من هجوم می آورند...وقتی بی حرمتی ها دلم را به درد می آورند ...وقتی احساس می کنم همچون ببری درقفس سخره ی یک تکه ی استخوان شده ام که نا مردمان روزگار می خواهند به سویم بیفکنند  ....وقتی تمام ارزشها و قابلیتهای وجودم تمام صداقت وسادگی زندگی ام را  ...به تردید می نگرند آن هزار ببر در زنجیر دلم از بن جگر نعره می کشند که کجایی ای جنگل بی انتهای سبز که در حضور تو می شد ببر زیست ...کجایی ابر مرد ؟تا ببینی معیارها چه حقیر و احمقانه شده اند. کجایی ای بلندترین کوهسار  که به دامنه ی مهر تو پناه بیاورم.کجایی ای قله سرافراز که باز  درکنارتو کرامت و بزرگی را احساس کنم .کجایی تا ببینی زندگی در لجنزار و غوطه خوردن در مردابهای عفن برادر زاده ی کوچکت را به چه روزی انداخته است .آه که چقدر به هوای سرشار از اکسیژن نگاه و نفس تو نیازمندم .بی تو زندگی من ذره ذره مردن  بود .عقربها و مارها نیشم می زنند...و بی تو زهر هلاک در تمام رگهایم جاری شده .نگذار تباه بمیرم ای ابر مرد ...

ای خوب با تو در دلم این سوزها نبود

ای کاش مرده بودم و این روزها نبود

تنها تر از شکسته ترین مردها شدم

قربانی سیاه ترین درد ها شدم

صبح بهار بی تو شب برگریز من

یادت همیشه سبز عموی عزیز من ... 

نوشته شده در جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

Design By : Night Melody