سید احمد میرزاده

درسوگ اوکه براستی وجدان قرن بیستم بود

الکساندر سولژنیتسین در گذشت.نویسنده ای که نامش با شرافت و آزادگی و آزادیخواهی عجین بود.

نویسنده ای که برای ادبیات شرف و آبرو به ارمغان آورد.ونشان دادکه ادبیات بازیچه نیست و گاه چه تاثیر مهمی در سرنوشت یک ملت دارد.

  اورفت و با رفتن او یکی از بزرگترین آرزوهای من که دیدار این نویسنده حکیم بود نیز به خاک رفت.

مردی که تمام عمر برای وطنش برای نجات و رهایی ملیونها هموطنش برای حرمت انسان درتمام جهان نوشت .

  نوشتن از مردی که بیشتر تاثیر را درعالم ادب برمن گذاشته ساده نیست.اگر با سولژنیتسین آشنا نمی شدم هرگز تا این اندازه به مسوولیت نویسنده در قبال تاریخ پی نمی بردم.به این که هنربرای هنر بی معنی ست.

    اگر با سولژنیتسین آشنا نمی شدم در دبیرستان رشته ی ریاضی  و در دانشگاه رشته فیزیک  را برنمی گزیدم  . اگر با سولژنیتسین آشنا نمی شدم این چنین دیوانه وار به استقبال سخت ترین شرایط زندگی در روزگار  سربازی نمی رفتم و اززندگی درکناررنج وسختی لذت نمی بردم .

   اگر با سولژ نیتسین آشنا نمی شدم این چنین به ارزش رئالیسم در ادبیات ایمان نمی آوردم .به ادبیات ایمان نمی آوردم .

  اگر رئالیسم را از سبکهای دیگر بیشتر می پسندم اگربه  ژانر سیاسی و اجتماعی بیش تر اعتقاد دارم اگر به نثر به عنوان مهم ترین ابزار نویسنده نگاه می کنم همه را از سولژنیتسین آموخته ام .

  اگر با سولژنیتسین آشنا نمی شدم به معجزه معنویت پی نمی بردم.

  اگر با سولژنیسین آشنا نمی شدم درزندگی به مصرف گرایی خو می کردم و دیوانه ی اندیشه های سرمایه اندوزانه می شدم .

  درتمام سالبهای دبیرستان هر گاه معلم انشا فرصتی می داد تا نوشته ای آزاد بنویسم به سرعت به معرفی این چهر ه ی یگانه ادبیات جهان می پرداختم و زندگی پرمشغله و با شکوه اورا برای همسالانم به تصویرمی کشیدم.

  اگرنام نخستین داستان من خانه فانوسی بود به این دلیل بود که نام نخستین داستان سولژنیتسین خانه ماتریونا بود!

  درروزهای سخت سربازی دردوران آموزشی در پادگان نیروی زمینی ایرانشهر ، آن جا که - درکمال حیرت من درهمین نظام جمهوری اسلامی -می دیدم که چگونه با فرزندان بی گناه این آب و خاک که تنها به جرم رسیدن به سن هجده سالگی و کم شانسی به آن پادگان مخوف افتاده اند چه گونه ددمنشانه رفتار می کنند که تنها شمه ای از آن سیلی زدنهای پیاپی بودوتن لخت سربارها را برریگهای داغ غلتاندن و همزمان با کابل برتن آنها زدن آن قدر که خون بیاید و...

  روزی که همخدمتی من تنها برای خواندن نماز وقت خواست و به این دلیل ، تاسرحد مرگ کتک  خورد....

و ...

آن روزها آنچه  به من روحیه می داد  کتاب یک روز از زندگی ایوان دنیسویچ بود و تجسم این که سولژنیسین چه روزهای سخت تری را درطی سالها تاب آورد.

من نیز مثل ملیونها انسان، بی عدالتی دیدم و با این که بهره ای ازنویسندگی داشتم نتوانستم بنویسم اما سولژنیتسین نوشت .او براستی نوشت . به تصویر کشید.با قلم توانای خود تاریخ را زنده کرد.  مردی که به تنهایی تمام تاریخ معاصرشوروی بود.نماد پیروزی یک ملت بربیدادی که براورفته بود.

او نه آنچنان که عموم منتقدان می گویندهنرمندی  همپایه ی تولستوی که –کافی است مجمع الجزایر گولاک را بخوانی تا بدانی – توانمندتراز اوبود.

در سوگ بزرگترین نویسنده قرن بیستم می نویسم .و آرزو می کنم که هرچه زودتر دوره کامل رمانهای او به فارسی برگردانده شوند.سولژنیتسین تا آخرین لحظه عمر – اگر چه با رنج و دشواری –اما پیوسته کارکرد تا رمانهایش را به پایان برساند.

هم سخن با ولادیمیر پوتین افتخار می کنیم که معاصراوبودیم.

او برجسته ترین چهره ادبیات متعهد جهان  و براستی وجدان  قرن بیستم بود.

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

Design By : Night Melody