سید احمد میرزاده

 

این شعر را امشب از لای کاغذها و دفاترقدیمی پیدا کردم .آن را سال دوم دبیرستان سروده ام.این شعر از طریق مدرسه مان به دست استاد بزرگوارم مصطفی محدثی خراسانی رسید .- دیر زیاد آن بزرگوار خداوند .-

مرا به جلسات شعر پنج شنبه های حوزه ی هنری دعوت کرد.که دراولین حضورم در این جلسه احمد عزیزی مهمان جلسه بود و ...تا مدتها شیفته ی او شدم و شعر هایش را از برکردم .و تحت تاثیرش بودم و ...البته این را بگویم که تاثیر احمد عزیزی برمن مثبت نبود.در شعر سهل انگار شدم .و مدتها گذشت تا آن عزیزی دیگر _دوست عزیزم محمد عزیزی "نسیم " -  با نقد صبورانه ی شعرهایم ذهن و زبان مرا نجات داد.

بگذریم .پیدا کردن این شعر بهانه ای شد برای رفتن به دیار خاطره ها .این شعر را نه چاپ کرده ام نه جایی ارائه داده ام .و اگر با معیارهای امروزم بسنجم قابل ارائه نیست .ولی یادگاری از سالهای دوراست .به همین صورت بپذیریدش.هدیه به شما و تمام دوستداران پارسی .

 

پارسی  

 

زمین از شبی سرد لبریز بود

پر از برگریزان پاییز بود

 

تب  آلود بود این جهان کبود

شب آلود بود آسمان کبود

 

فضا در هم  و تیره و تار و سرد

امیران و شاهان به فکر نبرد

 

جهان بود لبریز نیرنگها

زمین غرق خونریزی جنگها

 

چه بد آتشی در دل بیشه بود

ولی یک نفر هم در اندیشه بود

 

دلی داشت پر درد و اندوهگین

غمش بود تاراج ایران زمین

 

هجوم خزان را که احساس کرد

زشعرش زمین را پر از یاس کرد

 

نشست و پس از سالها رنج و درد

کتابی غرور آفرین خلق کرد

 

پس از آن گلی بر لبانش شکفت

به نرمی چنین با دل خویش گفت :

 

"بسی رنج بردم در این سال سی

عجم زنده کردم  بدین پارسی "

نوشته شده در یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

Design By : Night Melody