سید احمد میرزاده

کلاغ قارقار کرد

نشست بر درخت پیر

و غصه خورد و فکر کرد

به زاغ و قالب پنیر

      *** 

همیشه دزد گفته اند

به این سیاه دلفریب

همیشه فحش داده اند

به این پرنده ی نجیب

      ***

اگر چه هست خوش صدا

اگر چه هست خوش خبر

همیشه سنگ می زنند

به این سیاه در به در

     ***

توجهی نمی کنند

به این پرنده ی شگرف

به قار قار او که هست

به رنگ روزهای برف

     ***

کلاغها چه غصه دار

کلاغها چه خسته اند

به روی پشت بام ها

چه خشمگین نشسته اند :

         ***

-هزار سال پر زدیم

ولی کجاست خانه مان ؟

در انتهای قصه ها

کجاست آشیانه مان ؟

      ***

نمی شود چنین حقیر

میان شهر و باغ ماند

به هیچ وجه بیش از این

نمی توان کلاغ ماند

       ***

میان شهر و روستا

خراب می شویم ما

همه به کوه می رویم

عقاب می شویم ما ... 

از مجموعه ی زیر چاپ نمی توان کلاغ ماند

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

Design By : Night Melody