سید احمد میرزاده

بازمانده ی روزگار شکوهمند پدر سالار

احمد آقا سلام.این یادداشت را به بهانه ی روز تولدت می نویسم.می دانم خیلی خسته ای . روزگار ناهموار و سختی  راپشت سر گذاشته ای ... درزمانه ای که انسان بودن دشوارتر ین کارهاست با چه پشتکاری انسان را رعایت کرده ای ...  بگذار در روز تولدت به تو خسته نباشید  بگویم ...

مادرت می گوید ساعت دو و ده دقیقه ی سوم آبان بود که به دنبا آمدی ...

در بیمارستانی که امروز بیمارستان قائم نامیده می شود...و چون با یک فاصله ی هفت ساله از برادر بزرگت به دنیا آمده بودی خیلی عزیز بودی ...

مادرت می گویدفقط تو بودی که عمویت برایت قربانی کرد...

 مادرت می گوید وقتی راه افتادی عقب عقب می رفتی ...و خیلی طول کشید تا حرکت به جلو را یاد بگیری.شاید به خاطر همین بود که در تمام عمر دلبسته ی سنت بودی و نخواستی از روزگار کهن به روزگار نو بیایی.و آخر سرهم برای همیشه در کودکی باقی ماندی ....

مادرت می گوید اولین کلمه ای که یاد گرفتی اسب بود.می دانم که  هنوز هم اسبها در دلت شیهه می کشند...

مادرت می گوید آن قدر به خواهر بزرگت دلبسته بودی که ساعت بازگشت او از کلاس را می دانستی و سرساعت بازگشت او چهار دست و پا کنان به استقبالش می رفتی ..دم در می ایستادی تا بیاید

مادرت می گوید بر عکس تمام بچه های کوچک هرگز به خواهر کوچکت که بعد از تو آمد حسودی نمی کردی و همیشه مواظبش بودی.تو در زندگی هیچ گاه حسود نبوده ای و نخواسته ای که کسی در جایی که هست نباشد ...

سه ساله بودی که انقلاب شروع شد...و مادرت تور ا به خیابان برد .از آن غوغای عجیب تصویر گنگی یادت هست ا زگاز اشک آور و شلنگ آب و تانک ...آخر تو هنوز سه سالت بود...

به کودکستان که رفتی جنگ شروع شد و برادرت به جبهه رفت.و تا آخر جنگ همیشه چشم به راه مرخصی آمدن یکی از برادرانت بودی ...

هیچ کس در چشمهای تو پلنگی را که در وجودت نعره می کشید ندیده بود...یادت هست دوم دبستان بودی که نوشتن را شروع کردی...

از آن روزها خیلی می گذرد احمد .روزهای سختی را پشت سرگذراندی ...برتو روزگار ی گذشت که سزاوار آن نبودی ...

می دانی تو بچه ی دهه ی اول انقلاب  بودی ...دهه ی شعور و شعار...دهه ی برتری حرفهای خوب بر پول.برتری فقر  بر اشرافیگری ...دهه ای که در پایان انشای هیچ کسی ثروت بر علم برتری نداشت...

تو بچه ی دهه ی اول انقلاب هستی . تار و پودقالی وجودت با ارزشها معنوی و سنتی تنیده شده ...تو نمی توانی نسل دیجیتال و سرمایه را درک کنی .تو نمی توانی نسلی را که حرمت هیچ چیزی را نگه نمی دارند تحمل کنی ...اما چه صبورانه نگاه می کنی ...آخر تو این بخت را داشتی که آخرین بازماندگان انسانهای بزرگ راببینی...تو سادگی و صفای پدرت را دیدی تو دردامنه ی قله ی بزرگی که عمویت بود بزرگ شدی تو پدر بزرگی داشتی که وقار مجالس بود

تو دیدی  ...تو آخرین روزهای نسل پدر سالار را دیدی ...وه که چه با شکوه بود ...وبه خاطر همین است که نمی خواهی در روزگار فرزندسالار ،پدر باشی ...

شاعر شدی اما آن قدر به سنت وابسته ای که با شعر مدرن و پست مدرن ارتباط نمی گیری ...شاعر کودکان شدی چون نمی خواهی از آن روزهای خوب جدا شوی ...از روزهای کودکی از روزهای پدر های قوی ....از روزهای پدر سالار از روزهای روستا ی فطرت.... تو دیوانه ی بوی کاهگل و عرق تن اسب و همه چیزهایی هستی که امروزی ها از آن بینی می گیرند ...توعاشق خاکی تو عاشق خاکی و نسل آسفالت را درک نمی کنی تو دیوانه ی شبهای مهتابی هستی ...تو شبهای فانوس را درک کرده ای تو صفای نور فانوس را با دل و جانت چشیده ای  لامپهای  رنگ رنگ برقی اذیتت می کند ...تو در جاده های خاکی کاهو رو ی باربند آریا ی قرمز عمویت نشسته ای تو از ماکزیما و سوناتا دلت می گیرد ...تو دوچرخه چینی بیست و هشت دو میلت را که رفیق بیست ساله ی تو شده با دنیا عوص نمی کنی ...اگر یک روز آن را از تو بگیرند سوگوار می شوی ...می دانی تو یک احمقی پسر .درست است که این یک مفهوم نسبی است اما به نسبت نگاه اکثریت ...آه چقدر تنهایی مرد ...در روزگار فرزند سالار ...یاد پدرت دیوانه ات می کند ....نمی توانی فراموش کنی مردهایی را که مرد بودند ....این روزها  شاعرها هم تورا نمی فهمند آنها هم دنبال اینند که شعر ها را دیجیتالی کنند....می بینی که دارند برای موش کامپیوتر شعر می گویند ...اما تو یادت هست از خانه هایی قدیمی که سرشار از ماجرای گربه و موش بود....تو با گوش خودت در شبهای روستا زوزه ی گرگ را شنیده ای ...تو در جانت هزار ببر عاشق زخمخورده نعره می کشد ....

روزهای سختی را پشت سرگذاشته ای احمد ...و خوب می دانی که دیگر فرصت چندانی نداری ...اما بیا و دوباره در روز تولدت با دلت پیمان ببند.یادت هست گفتی :

گر دشنه دشنه مان بکند درد روزگار

سرخم نیاوریم به نامرد روزگار

پیمان ببند که تا هستی بر این حرف بایستی .پیمان ببند که همیشه دوست انسانیت انسان بمانی .

که هرگز بدخواه کسی نشوی

هرگز دلی را از خودت نرنجانی

همیشه حرمت انسان را نگه داری

و از انسان بخواهی که احترام زندگی را نگه دارد ...

از تمام آنها که حق زندگی دارنددفاع کنی ...از ببرها از گوزن ها از جنگلها از قناتهای قدیمی از میراث نیاکان انسان .از میراث پاک روزگار شکوهمند پدر سالار ...

                               احمد جان تولدت مبارک

 

 

نوشته شده در جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

Design By : Night Melody