سید احمد میرزاده

نزدیک غروب بود

و خورشید مثل پلنگی مغرور بر فراز کوه می درخشید

من و مادرم در باغ سرسبزی نشسته بودیم

فضای پاییزی باغ سرشار از بوی گلابی و سیب بود

به مادرم سیب سرخی هدیه دادم

مادرم گفت :الهی داماد شوی

ناگهان صدای خش خشی به گوش رسید

پلنگی از استتار علفها بیرون می آمد

من ترسیدم

اما به یک پلنگ که نمی شود تیراندازی کرد

آن هم من که بیانیه ی حمایت از حیات وحش را امضا کرده ام

پلنگ به من نزدیک می شد

و من دلم می لرزید

به هم نگاه کردیم

ناگهان عاشق هم شدیم

و باهم ازدواج کردیم

مادرم گردنبندش را به گردن پلنگ انداخت

چشمان پلنگ به رنگ ماه عسل بود

این شد که مادرم را خورد

شما که ازمن توقع ندارید در اختلاف عروس و مادر شوهر دخالت کنم ؟

بعد با کرشمه ای دلنشین گفت :I LOVE YOU AHMAD

و با پنجه هایش سینه ام را درید

آخر خانمها معمولا با دل آدم کار دارند

او گفت :چرا کراوات نمی زنی ؟

تو با کراوات شیک تر می شوی

سنگین تر می شوی

کمی بعد بادی سبک وزید

و کراواتم را برد

من افتادم

من ؟

منظورم از من همین یک تکه استخوان سفید است 

اشتباه نکنید

پلنگ ، همسر وفاداری بود

استخوان را بوسید و با لهجه ای که من دوست داشتم گفت :

یاد من تورا فراموش

آن گاه رو به همسرش غرشی کرد:کراواتت را سفت کن

و به سوی علفزارهای دور دست راه افتادند

ماه مثل پلنگی سفید از کوه بالا می آمد .

87/8/16

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

Design By : Night Melody