سید احمد میرزاده

من آخرین لحظه ی روزی شکوهمندم که به فردایی مبتذل فرو می رود

آخرین قطره ی رودی بکر

که به دریای سیاه می ریزد

آذربادی خسته از پروازم که درگوشم زمزمه می کند توفان :

«و دیگر آسمان را نخواهی دید »

درکوچه ی فردا رگبار سایه هاست

سایه های گستاخ سرد

دریغا از نان پدرم دندان درآورده ،از خون پدرم جان گرفته است

                                                                      دراکولای سایه ها

به کتاب تو التجا می برم ارمیای بی وتن !

که فرسوده ترین واژه ی عهد عتیقم من

غریبه ای از غار آنجلیس

ببری آواره

که به حاشیه ی سفرنامه های کهن پناه برده است

جنگل را وانهادم که دیگر زمین خدا نیست

جنگل را وانهادم تا ویلاهاشان را شماره کنند

به کوهستان سربلند عزلت بازگشتم

به اتاق کوچک تنهایی

نخواستم که فرزندم مرا به دادگاه بکشاند

به خاطر نانی که گاه داغ نبود

نخواستم که همسرم ...

آخرین بازمانده ی نسل شکوهمند پدر سالارم من

نخواستم که منقرض شوم

به تنهایی پناه آوردم .

٢٢/١١/٨٧ 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط سید احمد میرزاده نظرات () |

Design By : Night Melody