از کفران ِ این شب ِ ناسپاس ...

 

   احساس می کنم هر قدر هم فریاد بزنم صدایم را نمی شنوی .پس این بادهای گیج ، صدایم را به کجا می برند ؟

  صدایم را نشنیدی... نه آن روز که نامت را در کوه فریاد زدم و کوه ، همصدای من بارها و بارها صدایت کرد؛ نه آن روز که روی پر ِرنگین ِپروانه ای که به سوی تو می آمد نامت را نوشتم؛ نه آن روز که  زیر باران می دویدم و هیچ کس جز یاد ِتو در کوچه نبود...

  صدایم را نشنیدی وقتی در شب های مخوف ِبرجک های ایرانشهر با دیوهای سیاه می جنگیدم و پیراهن روزم را بر سیاهی شب می آویختم.

  صدایم را نشنیدی وقتی در بیابان های اندیمشک گم می شدم و زانوهایم تا می خورد ومی  افتاد ... ؛ درشب بیابان ، جز چراغ ِچشم ِگرگ ، روشن نبود و من دیوانه وار صدایت می زدم ...

 صدایم را نشنیدی وقتی زیر ِباران ِدشنام ،دشنه می خوردم وتشنه می رفتم به سوی سرابی که همیشه دورتر از پندار من بود...

  صدایم را نشنیدی وقتی به دنبال تو می دویدم و راه خانه ات را نمی دانستم.کوچه به کوچه ، شهر به شهر ،کوه به کوه و دشت به دشت سر به صحرا می گذاشتم و همپای رودها به سوی  دریا می رفتم. آه ! چه کسی می داند که سینه ی ترک خورده ی کویر های زمین ،همه ،  یادگار دریاهای دیرینه اند ؟

  از تمام بوستان های زمین ، گلی چیده بودم تا به دامنت نثار کنم نگاهم نکردی ...

  از زلال ترین سر چشمه های زمین ، کوزه ای آب خنک برداشته بودم شاید به نوشیدن جرعه ای از آن شادابم کنی دریغا که اشک های شور من به دریای شیرین نگاهت راهی نداشت ...

  روبه روی بادها ایستادم و تمام قاصد ک های جهان را بوسیدم ؛از تو اما برای من پیغامی نبود.

  چه سال ها که چشم به راهت بودم اما در پشت پاکت های نامه ای که هرروز به خانه مان می افتاد از تو نامی نبود...

  از سار بلبل های نغمه خوان که هرپاییز بر درخت بلند حیاط خانه مان می نشینند سراغت راگرفتم .نغمه در نغمه ی آنها صدایت کردم و پاسخی نگرفتم.نشانی ات را از فلامینگوهای میانکاله و  لک لک های امامزاده صالح هم پرسیدم . همه  تو را دیده بودند که بی اعتنا به من برای آنها  دست تکان داده و رفته بودی ...

  چه کسی می داند از کفران این شب ِناسپاس ، تا صبح ِسپید ِسلام تو  چقدر راه است ؟

   صدایت می زنم ؛ تا آخرین نفس !هرچند می دانم که ناز ِتو از نیاز ِمن است !    صدایت می زنم اما از این پس با زبان سکوت که "از ناگفته ها سرشار است .".زیرا که از پس یک عمر فریاد ، تازه فهمیده ام نام تورا نمی دانم و برای صدا زدنت واژه ای ندارم ...

  سکوت ، آیینه ای است که صدای مرا بازتاب خواهد داد.سکوت ، زبان ِ روشن ِ دل های عاشقان است .

 از امواج ِ غرّان ِ این دریاچه ی خون فشان ،مرواریدی به دست ِمن نمی آید ؛  بگذار از آرامش ساحل ،برایت گوش ماهی جمع کنم...

                                                         هژدهم مهرماه هزار و سیصد و نود و یک 

/ 3 نظر / 16 بازدید
امید

عالی است عالی و سرشار از مفاهیم بلند و ناب

سوپر سبز

وظیفه تو دعا گفتن است و بس در بند آن مباش که نشنید یا شنید *** گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید