به یاد او که از جنس افسانه ها بود ...

به یاد قیصر امین پور عزیز که مردی از جنس افسانه ها بود...چند تا از رباعی هاش را که خیلی دوست دارم این جا می گذارم ...به یاد او که وقتی لب پلک خسته اش را می بست گفتی که لبان مرگ را می بوسد ...

 

دستی زکرم به شانه ی ما نزدی

بالی به هوای دانه ی ما نزدی

دیری ست دلم چشم به راهت دارد

ای عشق سری به خانه ی ما نزدی

***

من همسفر شراب از زرد به سرخ

من همره اضطراب از زرد به سرخ

یک روز به شوق هجرتی خواهم کرد

چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ

***

آن سان که نسیم برگ را می بوسد

یا حادثه زین و برگ را می بوسد

وقتی لب پلک خسته اش را می بست

گفتی که لبان مرگ را می بوسد

***

درواقعه ای چنان کجا بگریزم ؟

زان مامن بی امان کجا بگریزم؟

چونان که پرنده در شب غرش رعد

در پهنه ی آسمان کجا بگریزم ؟

***

صبح از سفر سخت زمان می آید

زانسوی زمین و آسمان می آید

شب را به فراسوی زمین رانده به خشم

صبحی که نفس نفس زنان می آید

***

برخیز به خون دل وضویی بکنیم

در آب ترانه شست و شویی بکنیم

عمر ، اندک و فرصت خموشی بسیار

تلخ است سکوت ، گفت و گویی بکنیم

 

 

/ 2 نظر / 9 بازدید
هاشم پور

سلام ...من هم این شعرو تقدیم می کنم به استاد ....روحش شاد : ای درد آشنا ! مانند تو کم است رازی میان آن اشعار پر غم است... یک لحظه صبر کن "بی بال می پریم" بگذار حس کنیم ما هم کبوتریم! بغض سکوت هم دیگر شکسته است بی تو صدای شعر غمگین و خسته است لبخند می زند عکسی میان قاب این قیصر است...یا معنای شعر ناب ....

saeed

سلام احمد جان[لبخند]