یادت همیشه سبز عموی عزیز من

دوسال پیش چنین روزی یکی از دردناک ترین خبرهای روزگار زندگی ام را شنیدم.خبری آن قدر اندوهبار و جانگذاز که از پس دوسال هنوز می سوزاندم .آغاز بی پناهی و تنهایی .درماندگی و بی پشت و پناهی.پایان کامل یک روزگار...درگذشت عموی نازنین من.مردی که سید و دکتر و استاد و مدیر و رئیس و...هیچ عنوان دیگری سرسوزنی بر عظمت وجودش نمی افزود.اقیانوسی عظیم به عظمت اقیانوس آرام.آرام .آرام .آن قدر که گفتی آرامش از وجودش وام می گیرد.اما سرشار از شگفتی ها...خشمگین به گاه خشم به دادرسی ستمدیدگان مواج و پرتلاطم در یاری به دیگران ...در معنا کردن زندگی و مهربان و آرام .  

وقتی بالای سر پیکر نازنین عشق آلودش رفتم با چشم اشکبار دیدم هنوز لبخند می زند...آن قدر آرام و دلنشین که همه سوگواران را آرام می کرد.حتی وقتی در خاکش گذاشتند آن لبخند باقی بود.او رفت و انگار تمام لبخند های آرام بخش را با خود به خاک برد.

این اردیبهشت ها ....این اردیبهشت ها ....دیگر بوی بهار ندارند.تکیه گاه بی پناهی ها ...داد رس ستمدیده ها همزبان دلهای تنگ ...مرد مردستان ....وقتی به گذشته ی سی و چند ساله ی زندگی ام می اندیشم نمی توانم خاطره ی خوشی  را به یاد بیاورم که نشانی از حضور با طراوت آن بهار سبز نداشته باشد....خاطره ها یا همه تلخند و بی معنی یا اونیز در آن هست. چه خوشبخت بودم ...

این روزها وقتی رنجهای روزگار به من هجوم می آورند...وقتی بی حرمتی ها دلم را به درد می آورند ...وقتی احساس می کنم همچون ببری درقفس سخره ی یک تکه ی استخوان شده ام که نا مردمان روزگار می خواهند به سویم بیفکنند  ....وقتی تمام ارزشها و قابلیتهای وجودم تمام صداقت وسادگی زندگی ام را  ...به تردید می نگرند آن هزار ببر در زنجیر دلم از بن جگر نعره می کشند که کجایی ای جنگل بی انتهای سبز که در حضور تو می شد ببر زیست ...کجایی ابر مرد ؟تا ببینی معیارها چه حقیر و احمقانه شده اند. کجایی ای بلندترین کوهسار  که به دامنه ی مهر تو پناه بیاورم.کجایی ای قله سرافراز که باز  درکنارتو کرامت و بزرگی را احساس کنم .کجایی تا ببینی زندگی در لجنزار و غوطه خوردن در مردابهای عفن برادر زاده ی کوچکت را به چه روزی انداخته است .آه که چقدر به هوای سرشار از اکسیژن نگاه و نفس تو نیازمندم .بی تو زندگی من ذره ذره مردن  بود .عقربها و مارها نیشم می زنند...و بی تو زهر هلاک در تمام رگهایم جاری شده .نگذار تباه بمیرم ای ابر مرد ...

ای خوب با تو در دلم این سوزها نبود

ای کاش مرده بودم و این روزها نبود

تنها تر از شکسته ترین مردها شدم

قربانی سیاه ترین درد ها شدم

صبح بهار بی تو شب برگریز من

یادت همیشه سبز عموی عزیز من ... 

/ 21 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کاغذ کاهی

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود ... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود زنده یاد حسین منزوی

باران گنابادي

از گورستان که باز آمدم فرزند کسی نبودم سلام وبلاگتون رو ملاحظه کردم شعرهای قابل تاملی داری در ضمن اگه ممکنه من رو لینک کن[گل]

مهرداد

حیف از شما با این احساس و قلم که چنین دل رنجوری دارید... افسوس از این زمانه ی تلخ ... ولی از نوشتن دست نکشید و ادامه بدهید از این نوشته ها برمی آید که چه تفکر عمیقی در پس آن نهفته است

محقق

سلام یکی از استاد هام میگفت وقتی پیر ها می میرند ادم احساس میکند مستقیما در بهشت هستند.روحش شاد. این اردیبهشت ها ....این اردیبهشت ها ....دیگر بوی بهار ندارند به روزم...

مریم علی اکبری

سلام بی اختیار یاد این شعر افتادم پس از تو من زندگی نمی کنم که بمیرم من تکه تکه می میرم تا ذره ذره زندگی کنم. و دیگر نمی دانم چه بگویم چرا که هر چقدر هم بخواهی نمی توانی اندوه نبودن عزیز دیگری را درک کنی.

زندی

سلام سیب سبز منتظر نظرات ارزشمند شماست...

قاسم صرافان

سلام. با دو تا چشم گود افتاده در ته گونه‌هاي سرخابي و دوتا رباعی بروزم.

شعر...

سلام رفیق نوجوانی تا به امروز... چندی است یاد من نمی کنی...گفتم تو که به ما سری نمی زنی ما به تو سر بزنیم ...از ما هم سخن ساز کن . هرچند بهار و نغمه و باران گل و ترانه تویی ...اما نگذار فراموش شویم ...شاعر شیرین سخن [گل] ( فرهیخته)

نوشین نوری

سلام دلم گرفت اونایی که می رن به دل ما فکر نمی کنن...

طیبه ثابت

باسلام استاد شعر ها خوب بود به من سر بزن منتظرم مثل کودکی ام!