پرنده فروش



برای خرید میوه از خانه بیرون می روم.از کنار مغازه های راسته ی بالا خیابان رد می شوم.میوه فروشی ، سبزی فروشی ، لوازم خانگی ، لبنیات ، و ...پرنده فروشی.
لحظه ای می ایستم و نگاه می کنم.ظاهرا این هم مغازه ای است مثل مغازه های دیگر.مغازه ای کوچک که به زحمت می توانی داخل آن بروی  .بیرون و درون مغازه پر از قفس های کوچک است .توی هر قفس چند پرنده است که به زحمت در آن جا شده اند.مرغ عشق های رنگ رنگ ، فنچ ها ، جل ، جوجه های اردک ، طوطی و جوجه طوطی ، مرغ مینا، ...جای پرنده ها به قدری تنگ است که به زحمت می توانند بالشان را باز کنند چه رسد به رویای پرواز ...
پرنده !برای پرنده خانه ای به اندازه ی خانه ی ما آدم ها هم کوچک است.پرنده باید در آسمان پرواز کند.تمام آسمان.اما این جا چند تا از هر پرنده را داخل یک قفس کوچک گذاشته اند.و قفس ها را تا سقف روی هم چیده اند.مشتری ها می آیند و نگاهشان می کنند.سرقیمت چانه می زنند و گاهی هم پرنده ای را می خرند و با خود به خانه می برند.
خودم را جای پرنده ها می گذارم.مغازه ای را تصور می کنم که پر از قفس است و من و چند نفر دیگر توی یکی از قفس ها هستیم .چه تصور دردناکی ....کاش می شد تمام این پرنده ها را آزاد کرد.نه در آسمان شهر .بلکه هرکدام را در آسمان زادگاه طبیعی شان .جایی که می توانند زندگی کنند.آنها هم حق زندگی دارند.چرا به این راحتی حق زندگی را از پرنده ها می گیریم؟هر کس استعدادی دارد حقی هم دارد.پرنده استعداد پرواز دارد پس حق پرواز دارد...
چه موجودات بی رحمی هستیم ما انسان ها.به این فکر می کنم که تا همین چند وقت پیش ...- وقت تاریخی را می گویم- در بازار ها فروشگاه هایی دایر بوده  که انسان می فروخته اند.بازار برده .فروش انسان .مجموعه ای از انسان ها در زنجیر یا قفس برای فروش به بازار آورده می شده اند.پولدارها می آمده اند آنها را بررسی می کرده اند چک و چانه ای می زده اند و انسانی را می خریده  و به خانه می برده اند.
برده .انسانی مثل من و شما.به دلیل شکست خوردن پادشاهشان در جنگ به دلیل کشته شدن همسر یا پدرشان ...به همین راحتی اسیر و فروخته می شده اند.
برده .انسانی که هیچ حقی ندارد جز حقوق حیوانی .کسی اورا خریده است .می تواند به او تجاوز کند.می تواند اورا شلاق بزند.می تواند از او بیگاری بکشد.و مثل یک حیوان خانگی فقط به او نان و آبی بدهد و خوابگاهی در پست ترین نقطه ی منزلش ....و هر وقت این انسان ، ناتوان و پیر شد و کارایی اش کاهش یافت برای مصارف دیگر به قیمت ارزان تر بفروشدش .
به بازار می رفته اند و نان و پارچه و خروس و گوسفندو انسان می خریده اند ! و کسی چه خبر دارد کدام تاریخ نویسی از رنج دل آن دخترک اسیر که فروخته می شده از غرور انسانی آن پسرک اسیر نوشته است ؟چقدر این موضوع برای آدم ها عادی بوده است .مثل همین پرنده فروشی .مثل همین بی تفاوتی به حزن نگاه مرغ عشق های اسیر.ای کاش علمای بزرگوار و عزیز ِما کفاره ی آزادی بنده را –که دیگر موضوعیت ندارد – از رساله های توضیح المسائل پاک کنند. کاش این خاطره ی تاریخی تلخ را از یاد ببریم...
تمام انسان ها تمام پرنده ها تمام ببرها و آهوها از آن خدا هستند.و خدا به تمام آنها حق زندگی و آزادی داده است .حق نداریم حق نداریم حق نداریم آنها را زندانی کنیم.
خوشحالم که دیگر هیچ کس برده  نیست .خوشحالم که دیگر نمی شود انسانی را آزادانه در بازار فروخت .
ای کاش روزی برسد که زشتی چهره ی پرنده فروشی ها و باغ وحش های ظالمانه مان را نیز درک کنیم..ای کاش باغ وحش های ماکه زندان جانوران است به زیستگاه هایی طبیعی و پناهگاه حیات وحش تبدیل شود .روزی برسد که تمام پرنده ها ، آزادانه پرواز کنند ...

/ 12 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان سارینا

سلام آقای میرزاده ممنون از راهنمایی شما. آثار اقای کشاورز رو براش تهیه کردم.انشاالله در روزهای اینده بقیه ی آثار رو هم تهیه خواهم کرد. امیدوارم همیشه موفق باشید. خدانگهدار[خداحافظ]

saeed

سلام احمد جونم خیلی پست با احساسی نوشتی چون اصلا با احساسی و این چقدر سخته[ناراحت]

saeed

راستی احمد جان کلاغ نداشت؟ چون من تحقیق کردم دیدم میشه کلاغ ماند[لبخند]

مصطفی

ای کاش...

شاعر کودک

روزگاری کمتر کسی جرات می کرد اصل برده داری را زیر سوال ببرد. مثلا در یونان باستان که اصطلاحا مهد دموکراسی است، برده داری امری کاملا پذیرفته شده بود. امیدوارم به زودی احترام به حیوانات نیز مثل احترام به آزادی انسان ها برای اکثریت مردم قابل درک باشد. و اما جناب میرزاده! شعرهای کودکم نیاز به نگاهی "منتقدانه" دارند. منتظرتان می مانم

بهرام نژاد

سلام دوران دبیرستان به خاطر درس آرایه های ادبی وعروض وتشویق های معلم ادبیات تصمیم گرفتم شاعر بشوم.یک نفر تومایه های بابا طاهر عریان یا خیام نیشابوری! هرروز دفتر شعرم همراهم بود وهی دوبیتی ورباعی می گفتم وسریع یاداشت می کردم!بعد هم می رفتم سراغ کتاب عروض ودل روده ی شعرم را بیرون می کشیدم تاببینم شعرم برحسب اوزان عروضی سروده های خیام یا باباطاهر هست یا که نه! مستفعل /مستفعل /مستفعل /فع مفاعیلن /مفاعیلن /فعولن مستفعل /فاعلات /مستفعل /فع!!!!!! اتفاقا اکثر اوقات همین وزنها را پیدا می کردند اما از نظر معناومفهوم در حد سروده های آبکی بودند.اما من واقعا به خودافتخار می کردم چراکه با سرودن همین اشعار آبکی برنده ی شعر مدرسه شده بودم.حالا انقدر باد دماغم زیاد شده بود که دلم می خواست با خیام رقابت کنم یا با سرودن غزل حال سعدی را بگیرم. این کارهای من انقدر ادامه داشت تااینکه یک روز با خواندن مجله سروش نوجوان تصمیم گرفتم اشعار نابم را برای شما بفرستم تاشاید مورد تحسین قرار گرفته وشعرهایم بلافاصله چاپ شود. خلاصه دست به کار شدم درمورد هرچیزی شعر می گفتم.از غم واندوه وتنهایی گرفته تابغض آسمان وپیرمرد رفتگر روبه روی مدرسه!!!!

بهرام نژاد

نمونه ای از اشعار ناب من! پشت او خمیده است پیرمرد زندگی درمیان کوچه ها می کند دوندگی دستهای خسته اش سردو پینه بسته است از جفای مردمان اودلش شکسته است چهره ی نسشته اش قاب عکس کهنگیست مثل یک سوال سخت او درون زندگیست دوستان او همه برگهای مرده اند گاه با سکوتشان طاقتش ببرده اند پیکر نحیف او پرزگرد کوچه هاست مثل یک پدر بزرگ او برای بچه هاست (فاعلات وفاعلن!!!!!) آسمان منتظر است باز چشمانش تراست گویی امشب حال او باز جوری دیگراست بازهم ابرسیاه دامنش پوشانده است باز هم امشب از او روشنی رارانده است آسمان بغضی بکن سربده آواز غم اشک ریزو مویه کن تاشود درد تو کم صداقت ازدلم رفته به تاراج! چو ماهی مانده ام در کام امواج توکشتی نجاتم شو مسافر مرا بنشان بروی تختی از عاج!!!!! خداوندا پریشان روزگارم بدل سوز وفغان وناله دارم دراین دنیای محنت بارو تیره پناهی جز تو ای یارب ندارم! [نیشخند][نیشخند]

بهرام نژاد

خلاصه همیشه یک عالمه شعر برایتان می فرستادم ومنتظر جواب می شدم.اما دریغ از جواب! تااینکه شما درستون شعر مجله به انتقاد شدید از آثار فرستاده شده پرداختید وکلی از شعرهای ماجوجه شعرا ایراد گرفتید.انتقادهای شما که من آن موقع بهشان می گفتم ایراد!بدجوری شامل حال من یکی می شد.انگار که راست ومستقیم دارید با من حرف می زنید.راستش خیلی توی ذوقم خورد وبدجوری ناراحت شدم.پیش خودبه شما گفتم:-عجب شاعر مغرور وبی ذوقی است این اقای میرزاده!!!! تازه خیلی هم از شما بدم آمده بود(امیدوارم ناراحت نشوید) برای همین کاریکاتورتان را توی دفترم کشیدم!وکنار یکی از شعرهایم نوشتم: حالا برای همیشه آبرویم پیش آقای میرزاده رفت!!!

بهرام نژاد

راستش را بخواهید از آن روز به بعد شعر گفتن به سبک سعد ی و باباطاهر روخیام را رها کردم ورفتم تو خط شعر گفتن برای بچه ها.آن روزها آقای عربلو سردبیر سروش کودکان بدجوری از شعرهای جوجه شعرااستقبال می کرد.اتفاقا اشعار کودکانه ی من مورد قبول کارشناس مجله وهمینطور شخص ایشان قرار گرفت واز آن روز به بعد من جوجه شاعر بچه ها شدم.الان هم هنوز جوجه شاعرم ودارم تمرین می کنم که روز به روز بهتر شوم.آخر شعر گفتن کار ساده ای نیست. حالا باگشت این همه سال فهمیده ام که چقدر دردوران نوجوانی اشتباه می کردم! چون شما از ما انتقاد می کردید خیال می کردم که مغرور واز خودراضی هستید اما حقیقت طوردیگری بود.شما از روی دلسوز می خواستید هدایتمان کنید اما ما جوجه شعرای کله شق قبول نمی کردیم و هروز دشمنیان نسبت به شما بیشتر از روز قبل می شد! حالا بعد از گذشت آنهمه سال وپیدا کردن اتفاقی این وبلاگ خیلی خوشحالم چون توانسته ام حرف هایم را که در طول این چند سال در دلم تلنبار شده بود بیرون بریزم وسبک بشوم. حالا واقعا خدارا شکر می کنم وبه خاطر پرحرفی هایم دروبلاگ شما عذرخواهی می کنم.شما استاد ما بچه ها بودید وهستید وخواهید بود وما نوجوانان سابق ایر

بهرام نژاد

سلام کدورت مربوط به چهارپنج سال پیش بود. خدارا شکر الان عاقل شده ایم[نیشخند] شما همیشه استاد ما بوده اید وهستید وخواهید بود وما نوجوانان سابق ایرانی به وجود بزرگانی چون شما واقعا افتخار می کنیم. ///// ( نه چیزی از اشعار ناب ما چاپ نشد!!!![خجالت][شرمنده]) //// همیشه موفق وپیروز باشید. خدانگهدار [خداحافظ]