با دوچرخه می روم ...

 

   چند روزی است که ماشینم را در جای خوبی پارک کرده ام و با دوچرخه به سر کار می روم .

  خاله ام می گوید :برای شما زشت است که با دوچرخه به سر کار بروی .شما با ماشین برو بعدش بعد از ظهرها با لباس ورزشی برای ورزش دوچرخه ات را بردار و بیرون برو.

  دوستم می گوید :دوچرخه خوب است اما نه این دوچرخه ها .یک دوچرخه ی شیک بخر که زشت نباشد.

  همکارم می گوید :به به !شهید رجایی شدی !

  دوچرخه ی من یک دوچرخه ی فونیکس دومیل معمولی چینی است.اگر اشتباه نکنم آن را به بیست و چهار هزار تومان خریدم.

  با دوچرخه به سرکار می روم .سبکبال و رها.شاد و بی تکلف.قبل از ماشین خریدن ، گاهی خجالت می کشیدم.تصور می کردم ماشین دار ها دوچرخه سوارها را به چشم تحقیر نگاه می کنند.حالا اما چنین حسی ندارم.حسی ندارم جز همان شادی و سبکی .رکاب می زنم و سرخوش به اداره می روم.به یاد پدربزرگم که سالهای سال با دوچرخه به اداره رفت.مثل اغلب کارمندهای قدیم .

  خسته شدم بس که پول الیت و جریمه و پارکبان و ...دادم و اعصابم هم خرد شد.

  ازخانه تا اداره با ماشین حدود بیست تا بیست و پنج دقیقه طول می کشد.پیاده هم همین قدر است .اما با دوچرخه به پنج دقیقه می رسم.چون مجبور نیستم مسیرهای طولانی یک طرفه ای را که راهم را دور می کنند طی کنم.چون مجبور نیستم وقت زیادی را صرف عقب و جلو کردن و گشتن به دنبال جای پارک کنم.چون مجبور نیستم پشت چراغ قرمزها بایستم.تا رسیدم به چراغ قرمز از دوچرخه پیاده می شوم و عابر پیاده ای می شوم که دسته ی دوچرخه ای را در دست دارد .

  با دوچرخه به سرکار می روم.وقتی همین مسیر را با ماشین می رفتم خیلی از منظره ها ی بین راه را نمی دیدم .اما حالا هرروز چیز تازه ای در راه هست که توجهم را جلب کند.

  با ماشین که می رفتم تغییر فصل ها را احساس نمی کردم .اما حالا فرق تابستان و پاییز را با تمام وجودم حس می کنم.

  با دوچرخه به سرِ کار می روم .نه بنزین مصرف می کنم.نه هوا را آلوده می کنم.نه خیابان را شلوغ می کنم.نه جای پارک اندک ِ خیابان گلستان را اشغال می کنم.

  دور و بر من پر است از آدمهایی که با ماشین تک سرنشین به اداره می روند به خرید می روند ...آدمهایی که می توانند ازدوچرخه استفاده کنند .اما این کار را نمی کنند .و کاش می کردند.

  کاش همه کمک می کردیم تا از این ترافیک لعنتی نجات پیدا کنیم ...

/ 8 نظر / 48 بازدید
سوپر سبز

جهان چون خط و خال وچشم و ابروست ** که هر چیزی به جای خویش نیکوست . ماشین برای پای کوه دماوند و شیرباد رفتن و سفر که خوبه . تازه شما یک موتور سیکلت کم داری ، موتور سواری آی حالی میده ... . دوچرخه برای مسیر کوتاه ،موتور برای راه میانه و ماشین برای مسیرهای طولانی.

لیلی

من که از خدامه... ماشین بر ندارم و با دوچرخه بیام اداره! ولی حیف که این جامعه همیشه ما رو از همه چیز محروم کرده... حتی از سالم ترین ورزش که دوچرخه سواریه... یکی از ارزوهام شده دوچرخه رو بر دارم تا طرقبه رکاب بزنم ... وقتی که دلم گرفته ست... وقتی که بی حوصله ام... اما رانندگی میکنی و تو یه جعبه در بسته ای این همه ازارت میدن و اعصابت رو مردای بی فرهنگ خورد می کنن وای به حال این که با دوچرخه از کوچه های خلوت این شهر بخوای بگذری...

ناهید

سلام به آقای دایی احمد عزیز! خیلی خوبه که باز با دوچرخه میرید سرکار، فقط این بار محکم قفلش کنید که از دست دزدا در امان باشه.

باران

سلام بلیت را اصلاح کنید.... متن جالبی بود خوشحالم که از حال و هوای افسردگی بیرون اومدید که ظاهرا از تبعات استفاده از دوچرخه است.... [گل]

مصطفی

واقعاً خوش به حالت که اینقدر سبکبال و رها-و سلامت- هستی. همیشه شاد باشی.

امید

خیلی هم خوب! . من هی به شما گفتم ماشین نخر گوش ندادی!

مريم

[دست]

باران

سیل بکن چی بیقرارُم خانومی شو و روز آروم ندارُم خانومی توی این نامه میگُم چه مرگُمه مو چقد بی کس و کارُم خانومی شش ما مونده تا که مو آزاد بشُم توی سلول چهارُم خانومی یکی از بچه های هم بندیمون - می گفت اهل سبزوارُم خانومی - فال برام گرفت و گفت تو این بهار زن میگیری، آی بهارُم، خانومی! شنیدُم که کدخدا پا هشتَ پیش؟ به خیالش مو میذارُم خانومی؟ بگو با بد آدمی درافتاده دخلشو مو درمیارُم خانومی به خیالت تا بهار صبر می کنُم؟ نه! همش فکر فرارُم خانومی این سری که اومدُم، عقد می کنیم بگو واست چی بیارُم خانومی؟ دارُم تهرونی میشُم سی خاطرت سیل بکن لهجه ندارُم خانومی! بعد زندون پی کار باید برُم هرچند اینجا سر کارُم خانومی کار که عار نیست، ولی آشنا که میخواد ...آخه مو سابقه دارُم خانومی مو فقط یه فرق دارُم با بقیه مو، ملاقاتی ندارُم، خانومی ...