گل آفتابگردان

لحظه ی چشم وا کردن من

از نخستین نفسگریه

در دومین صبح اردیبهشت سی و هشت

تا سی و هشت اردیبهشت پیاپی

پیاپی

عین یک چشم بر هم زدن بود

لحظه ی دیگر اما

تا کجا باد ؟

تاکی ؟

دوم اردیبهشت تولد قیصر امین پور است .شاعر ی که خود شعر مجسم بود .پاک و زلال و مهربان .شعر بالا را حتما خوانده اید .من در سن سی و چهار سالگی این احساس را دارم که چه زود از دست دادم فرصتهایی را که پرپر شدند ...سی و چهار پاییز من کوتاه تر از یک چشم بر هم زدن بود ...کاش زندگی ام ارزش یک اردیبهشت از اردیبهشت های جاودانه ی قیصر را می داشتند ...

بهار در سالمرگ پوشکین گفت :

نیافت عمر تو با سال رفتنت پایان

کنون بود نود و اند سالت ای پوشکین

و ابر رند همه  اعصار مست راستین مهدی اخوان ثالث برای نیما به اقتفای بهار چنین سرود :

نیافت عمر تو با سال رفتنت پایان

کنون بود نود و اند سالت ای نیما

قیصر نیز در قلب ما  همیشه زنده است .و امروز پنجاه سالگی اش را جشن می گیریم . .تولدت مبارک گل آفتابگردان .

/ 7 نظر / 7 بازدید
جمیله کراماتی

یک پرنده رفت. یک پرنده از کنار پلک ما پرید او که درد را شبیه شعر می کشید او که دردهاش درد مردم زمانه بود از کنار ما گذشت تا کنار پلک آسمان رسید

من یه کاغذم

سلام حیف که دیر شناختیمش کاش بود تا با هم تولدش را جشن میگرفتیم البته او با تمام شعرهایش در کنار ماست به گفته بزرگی :هنرمند هرگز نمی میرد

مصطفی

من یک خاطره بسیار دردناک از قیصر عزیز دارم. نمی دانم چند سال پیش بود که در نمایشگاه کتاب بودم و دو غرفه نزدیک به هم دو میهمان کاملاً متفاوت داشتند. میهمان اولی آقایی بود که ر.اعتمادی نام داشت و کت و شلوار بسیار نامتعارفی با رگه های براق طلایی پوشیده بود و انبوه خوانندگان آثارش- عمدتاً دخترهای نوجوان و تازه جوان- از سر و کول هم بالا می رفتند تا امضایی از جنابش بگیرند یا رخش را زیارت کنند و عکسی با او به یادگار داشته باشند. کمی آن سو تر اما...

مصطفی

کمی آن سو تر اما قیصر عزیز ما تنهای تنها در غرفه ای نشسته بود و رهگذران بی اعتنا از کنارش رد می شدند. با اینکه همیشه اعتقاد داشته ام نباید با ابراز علاقه هایی به سبک امضا گرفتن که می تواند موجب بر هم خوردن آرامش هنرمندان شود، مزاحم ایشان شد- خاصه که قیصر آن روزها سخت بیمار بود- جلو رفتم و منتخب آثار قیصر را- با اینکه از سالها قبل داشتمش- خریدم و از قیصر خواستم برایم به یادگار چیزی رویش بنویسد. مهربان لبخندی زد و ...

مصطفی

... مهربان لبخندی زد و نامم را پرسید و روی کتابش نوشت برای دوست عزیزم مصطفی... و به همین سادگی قلب مرا تسخیر کرد و آن کتاب کوچک یکی دو هزار تومانی را به یکی از عزیزترین داشته های زندگیم تبدیل کرد...... یاد و نامش جاودان.

سنگ پشت

تنها هفته هايي پس از سوختن زنده زنده ي هزاران لاک پشت در درياچه پريشان، خبرها حکايت از ادامه ي اتش ‏سوزي دو روز گذشته در نيزار پريشان دارد. رسانه ها نوشته اند که به پريشان نرويد. در پريشان بوي گوشت سوخته ‏مي‌آيد. بوي گوشت سوخته پرندگاني كه وقتي شعله‌ها به آشيانه‌شان رسيد نتوانستند فرار كنند، بوي گوشت سوخته ‏مارهاي مرداب، قورباغه‌ها، لاك‌پشت‌ها و جوجه‌هاي نورسي كه پرواز نمي‌دانستند و خيال نمي‌كردند بشر آنقدر بي‌رحم ‏شده باشد كه آنها را زنده زنده بسوزاند. ‏

روزها و سوزها

it wish it was possible only once you could be repeated ! repeated... ای کاش می شد یک بار تنها همین یک بار تکرار می شدی ! تکرار ... 50 شمع روشن کردیم ...به یادش ...می خواستیم بگوییم استاد شمع ها را فوت کن ...تا 100سال زنده باشی ...اما ...دیر شد ...این جشن تولد کمی دیر شد و استاد رفت... تا قرن ها زنده بماند ...شمع ها باشد به دست بادهای بیقراری ...بماند در همین ایستگاه انتظار ...یا خواب های آشفته ی کودکیمان ...چقدر دلتنگ اوییم ...بیا به تماشای گل های آفتابگردان برویم ...