پرستو شدن ...

 

 امشب وقتی در خیابان های شهر قدم می زدم احساس کردم  که بهار خیلی نزدیک است.خیلی نزدیک تر از آن که تصور می کردم.مغازه ها پر از ماهی قرمز شده است.مردم دارند خرید می کنند:کفش و لباس و ماهی .

 پس چرا من تاهمین دیروز احساس می کردم که تا بهار خیلی راه است؟پس چرا هر غروب وقتی از پشت ِپنجره ی اتاقم به حیاط موزائیک فرش و دیوار شکسته ی روبه رو خیره می شدم حسرتمندانه ، شعر شهریاررا زمزمه می کردم :

 کی به این کلبه ی توفان زده سرخواهی زد ؟

 ای پرستو که پیام آور فروردینی

 بهار نزدیک است.تا چند روز دیگر اسفندفرامی رسد.وکم کم پرستوها در آسمان جلوه گر می شوند.راستی پرستوها در زمستان و پاییز و تابستان کجایند ؟

 همیشه گفته اند که پرستوها پیام آور بهارند.اما من فکر می کنم آنها جان ِ بهارند.

 پرستوها هرچا که می روند بهار را با خودشان می برند.آنها زمستان و تابستان و پاییز در جایی نیستند.آنها همیشه در بهار زندگی می کنند.

 کاش یک پرستو بودم .بی قرار و عاشق مهاجرت.کاش پرستو بودم و تن به زندگی  بی بهار نمی دادم.مست ِ بوی گل پر می زدم دل به خار نمی دادم...

 دیروز ، خسته ، کنار چشمه ی آیینه نشستم و همصحبت شاعری شدم که از زمستان گردی درازش بازمی گشت و برفی ریز موهای سیاهش را خاکستری کرده بود.اوبه من گفت :

 اگر می خواهی در آسمان دل تو همیشه پرستو پرواز کند باید بهار باشی و هر روز گلی  برای شکفتن داشته باشی.باید هر روز میزبان شادی نوروز باشی...

 بعد ، برف سرش را تکاند وبرخاست.وقتی می رفت از جیب پالتوی خاکستری اش یک کارت پستال در آورد و با خودنویس آبی اش  روی آن برایم یادگاری نوشت :

 صفایی ندارد ارسطو شدن

 خوشا پر گشودن پرستو شدن .

 

*بیت آخر از زنده یاد سید حسن حسینی است.

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
امید

چه دلنوشته ی قشنگی ... همیشه بهار باش

لیلی

لبخند بزن ستاره روشن باش...