دیداری تازه با استاد محمد رضا سرشار

 

 در ماه های اخیر آن قدر گرفتار کار بوده ام که از همه ی عزیزان و دوستان دور شده ام.نه فرصتی برای خواندن کتابی خوب نه فراغتی برای دیدن فیلم ِ جدید حاتمی کیا.و نه صعود به قله ای جدید همراه و همپای امید .که روزگاری برای دعوت از او التماسش می کردم و او فرصت و فراغت نداشت...

 این ماه ها آن قدر گرفتار و مشغول بودم که نفهمیدم دارم فرسوده و فراموش می شوم .که دارم هویتم را از دست می دهم.که دارم ...

 در این شرایط بودکه پیامکی از استاد سرشار دریافت کردم که فروتنانه نشانی محل کارم را خواسته بودند تا به دیداراین کمینه شاگردشان بیایند.

 استاد را دیدم و به خود آمدم .تنها اشاره ای از ابرمرد ِ ادبیات معاصر کافی بود تا به خود بیایم که این که در پیش گرفته ام رسم و راه زندگی نیست .آن جا که استاد فرمود :گاهی بعصی که می دیدند ما بازی می کنیم می گفتند چطور وقت می کنید من گفتم ....

 نفس ِ استاد همچون همیشه گرم و گیرا و زندگی بخش بود.می دانم که برای ماه ها توشه اندوخته ام .

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
امید

به به . چه خوووووووووووب! . واقعا باید ترمز کارها را یک جایی کشید ... کار صرفا وسیله ای ست برای تأمین زندگی بهتر ...

سایه.

ممنون از استاد واز شما که دوباره با وبتون آشتی کر دید.