آقای فرزانه

 

 

   آقای فرزانه ناظم دبیرستان ما بود .او ،کارشناس ادبیات فارسی بود و به هر حال با دنیای شعر بیگانه نبود و مرا هم به خوبی می شناخت.

   مردی ، خوش تیپ و  خوش بیان که کلمه ها را با روشنی و فصاحت ادا می کرد. کت و شلوار اتو کشیده و مرتبی می پوشید.راست قامت بود.ذره ای خمیدگی در نیم تنه ی بالایی او دیده نمی شد و هنگام راه رفتن نیز مثل افسران نظامی با سر افراشته و قامت استوار قدم بر می داشت.

   موهای جو گندمی اش را با سلیقه ی بسیار به یک سو شانه می زد. رفتاری بسیار جدی ، باوقار و متین داشت .جدیت رفتار او مناسب شغل ناظمی دبیرستان بود.از ناظم هایی بود که نمی شد از آن ها توقع انعطاف و تغییر داشت.در دوره ی او ، قانون های انضباطی باید با دقت اجرا می شد .

   الان را نمی دانم اما در زمان ما در ابتدای سال و در بعضی وقت های دیگر به طور موسمی ناگهان دستور می دادند که همه ی دانش آموزان باید موهای سرشان را با نمره ی چهار ماشین کنند.این کار از نظر اولیای امور حُسن های زیادی داشت:

اولا به لحاظ بهداشتی مفید و موثر بود. چرا که در آن زمان هنوز حمام های خانگی فراگیر نشده بود و در شهر و محله ی ما بیش از نیمی از مردم از حمام های نمره یا عمومی بیرون از خانه استفاده می کردند.در چنین شرایطی طبعا ماشین کردن موی سر ِدانش آموزان ، کمک زیادی به بهداشت عمومی مدرسه می کرد.

   در ثانی فکر و ذکر بچه ها را از انواع مد و آرایش موو رقابت های احتمالی که ممکن بود در این زمینه اتفاق بیفتد باز می داشت و  در واقع خیال ِ بچه ها را راحت می کرد که جز درس به هیچ چیز نپردازند.

   اما این برای خود بچه ها اتفاق خوشایندی نبود.چه کسی دوست دارد در سن ِ نوجوانی و خود نمایی و خود آرایی کچل باشد ؟

برای من هم این اتفاق همیشه آزاردهنده بود.دوست نداشتم کچل بشوم !دوست نداشتم موهای سرم را با نمره چهار ماشین کنم.

   ما پسر هستیم و چون قند و عسل

   می کنید آخر چرا ما را کچل ؟

   مخصوصا که شاعر بودم و دلم می خواست خودم را شبیه شاعرها کنم .مثل مهدی اخوان ثالث یا قیصر امین پور...

   مصیبت وقتی بود که این دستور ، درست قبل از یک مراسم می رسید.مثلا وقتی دبستان بودم  درست دو شب قبل ازجشن ازدواج برادرم دستور دادند سرمان را ماشین کنیم.یادم هست در این مورد حتی مادرم به مدرسه آمد و رو انداخت که چند روز بیشتر مهلت بدهند اما موافقت نکردند و من در تمام عکس های یادگاری ِ مراسم ِ ازدواج ِ برادرم با سر ِ ماشین شده حضور دارم . هنوز حس تلخ آن شب و احساس خجالتی که از این بابت داشتم در دلم باقی مانده .

   آن سال هم که دیگر یک نوجوان دبیرستانی بودم قرار بود در یک مراسم شعر خوانی شرکت کنم.اما درست چند روز مانده به این برنامه دستور رسید که همه باید سرشان را با نمره ی چهار بزنند .

   چند روزی فرار کردم .اما اوضاع حسابی خطرناک شد:آقای ناظم ، روی سر ِ کسانی که تا آن روز دستور را اجرا نکرده بودند،  با ماشین ِ اصلاح ،چهار راه درست می کرد !

  این یکی دیگر واقعاخیلی ناجور بود.من قصد سرپیچی از قانون ِ مدرسه را نداشتم. فقط چند روز مهلت می خواستم.اما نمی شد این را مستقیما به آقای فرزانه بگویم .زیرا کافی بود فقط مرا ببیند.دیگرکار به گفتن نمی رسید. بویژه در آن سال ها که من وقتی در شرایط استرس زا قرار می گرفتم زبانم بند می آمد و نمی توانستم حرفم را بزنم.این جا بود که به فکر افتادم تا از طریق دبیر انشا و کلاس انشا ، پیامی غیر مستقیم به ناظم مدرسه برسانم.

.   از آن جا که ناظم مدرسه مان یعنی آقای فرزانه خودش کارشناس ِ ادبیات فارسی بود، رابطه ی نزدیکی با معلم ادبیاتمان یعنی آقای اقبالی داشت.

   این را بگویم که من در سال های دبیرستان ، معمولا به خواست همکلاسی هایم هر هفته سر کلاس ، انشا می خواندم.یعنی انشا خواندن من ، یکی از برنامه های ثابت این کلاس بود.

   خلاصه نشستم و  انشای مفصلی در باره ی موی سر نوشتم.خوبی ها و بدی های  ماشین کردن موی سر را با لحنی که آمیزه ای از شوخی و جدی بود شرح دادم.پایان انشای من هم به شعری ختم می شدکه در این باره سروده بودم و در آن از آقای فرزانه درخواست چند روز مهلت کرده بودم.آن شعر این بود:

   کنون که موی سرم گشته است جانانه

   به من اجازه دهید ای جناب  ِ فرزانه

   که بنده چند صباحی نگاهشان دارم

   مراست امر مهمی ؛ نمی زنم چانه !

   بر آن سرم که کنم محفلی زشعر به پا

   در آن زشمع سخن گویم و ز پروانه

   کسی به شاعر ِ بی مو توجهی نکند

   بگو که سر ندهد ناله ها غریبانه

   هر آن کسی که ندارد به روی سر مویی

   میان ِ خانه بُوَد چون چراغ ِ آن خانه

   ولیک شاعر ِ بی مو چو شاه ِ بی تاج است

   نشان ِ شاه ، هماناست تاج ِ شاهانه

   زبحر ِ پهنه ور ِ لطف و مهربانی تان

   به من اگر که ببخشید یک دو پیمانه

   مدیحه گوی شما تا همیشه خواهم بود

   محبتی بکنید ای جناب ِ فرزانه

   خب ! این شعر به دست ِ جناب ِ فرزانه رسید.نتیجه اش این شد که شناسایی شدم!به عنوان ِ دانش آموزی که هنوز موهایش را ماشین نکرده است.و مجبور شدم دقیقا فردای همان روز "سرزده " یعنی با سری که با نمره ی  چهار ماشین شده به مدرسه بروم.این بود خاصیت ِ شعر و انشای من که در دل ِ سنگ ِ ناظم ما هیچ تاثیری نداشت!امسال بعد از بیست سال ، یکی از دوستان ِ دبیرستانم را دیدم .او گفت که آن ناظم عزیز ، به رحمت ِ خدا رفته است.یادش جاودانه باد.

 

 

/ 8 نظر / 39 بازدید
چتر

یادهمه رفته ها جاودانه... چه عجب!!!!!!!گفتیم لابد برنامه سال جدید ننوشتنه[لبخند] سال نو مبارک...ولی خوبه میتونی با شعرات هرچی که دلت میخواد به هرکسی که دوست داری بگی حالا درسته تواین مورد اثرنداشته اما حتما بیشتر مواقع موثربوده....... واسم دعاکن............ سال خوبی داشته باشی و به آرزوهات برسی.....

باران

خیلی جالب بود.راستش سبک شعری آن روزگارتان مرا به یاد سبک شعر مجید در قصه های مجید انداخت.پسرها در دوران نوجوانی شان موجودات جالبی هستند و خیلی بهتر و شیرین تر از همسن و سالهای دخترشان عمل می کنند.[گل]

امید

یاد آن روزگاران بخیر ... تک تک این کلمات و اشعار لحظه لحظه ای این خاطرات را دقیق به یاد دارم و اینک بازخوانی شد ... خداوند جناب فرزانه را هم رحمت کناد

مصطفی

از داستان و شعرت لذت بردم، اما من طرفدار قانونم. دم آقای فرزانه گرم که حتی چنین شعر زیبایی باعث نشد پا روی قانون بگذارد.

رسولی

قریب 40 سال است که در دونقش دانش آموز و معلم، در آموزش و پرورش هستم و هر روز به "حرف عله" بودن این نهاد مومن تر می شوم. اینگونه تصمیمهای نابخردانه و تلخکامی های کودکان و نوجوانان ناکام، بدبختانه هنوز ادامه دارد و به تلخی، خاطره آفرین است؛ هرچند: "چهره امروز در آیینه ی فردا خوش" باشد! دست مریزاد

یه دوست

پس به همین خاطره که موهاتون الان همیشه اینقدر بلنده [نیشخند]

راضیه

چه استعداد نابی! شعر جالبی بود... خدا رحمت کنه ناظم تون رو...