خاکستری به رنگ عشق

 

 نگو دیر است .هنوز وقت هست .می توانی دوباره پیراهن شاعری ات را بپوشی تا پروانه ها تو را ببینند و روی گل های لباست بنشینند؛ که پرستوها در آسمان دلت پرواز کنند و قناری ها اتاقت را غرق آواز کنند.

 نگو دیر است .هنوز وقت هست.می توانی تا ته این کوچه ی بن بست بروی و  پشت ِ در  ِ چوبی  ِآخرین خانه ، یک شاخه گل بگذاری.آن وقت  در بزنی و فرار کنی !

 نگو دیر است .هنوز وقت هست .می توانی چتر سیاهت را ببندی و ریزش مدام این باران مهربان را روی موهایت احساس کنی .نترس .بگذار گونه هایت خیس شود.بگذار لباس هایت خیس شود.بگذار خیس بشوی .خیس خیس. اگر سرما بخوری ، بخار داغ لبوهای گاری سرکوچه، دلچسب تر می شود.

 نگو دیر است. همین الان می توانی روی پشت بام بروی و دست هایت را پر از ستاره کنی .حتی توی جیبت چند تا ستاره بگذاری و بدوی توی کوچه به هر رهگذر یک ستاره هدیه کنی .می توانی  روی دفتر چهل برگ خواهر کوچکت ستاره بچسبانی .و چند تا ستاره هم بگذاری لای جانماز مادر که هرشب آسمانی از ماه و ستاره را برسجاده ی بی ریایش نظاره کنی .

 نگو دیر است .هنوز وقت هست .می توانی رو به روی باد بایستی و فریاد بزنی .نترس .بگذار موهایت پریشان شود.بگذار صورتت سرخ بشود.سرخ سرخ .مثل سیب های قرمزی که دیروز در سبدهای دخترکان رنگین پوش روستایی دیدی .

 هنوز وقت هست.می توانی از این سوی البرز به آن سویش بروی و در اعماق جنگل ها چای آتشی درست کنی .باور کن با همین پاها می توانی تا نوک قله ی دماوند بروی .با همین کفش ها که پر از عطر آویشن های دره ی زشک است.با همین کوله پشتی که پر از مهربانی دوست و بوی چای و هیزم است .

 نگو دیر است .هنوز می توانی طعم آفتاب را روی پوستت احساس کنی . هنوز هم می توانی روی خاک بنشینی  وسبز شوی.سبزسبز. مثل سروکهنسال کاهو .و هزار سال سایه ببخشی.

 هنوز وقت هست.هنوز می توانی سکه های قلکت را به پیرزن گدا ببخشی و عیدت را از احساس ایثار سرشار کنی. .هنوز می توانی برای دوست چای بریزی و شبهای زاینده رود را به اتاقت بیاوری.

 ماهی های قرمز کوچکت را به رود ببخش تا امسال دریا به خانه ات بیاید.تا فرصت هست در این رودخانه آب تنی کن.بگذار لباس هایت را آب ببرد.بگذارحریر آب ، پیراهن  تو و ماهی های این رود باشد.

 نگو دیر است که واقعا دیر می شود.شاید دیگر نتوانی از مغازه ی گلفروشی ، یک شاخه گل سرخ بخری و به مادرت هدیه کنی.

 شاید دیگر وقت نباشد که آخرین شعرت را روی گلبرگ لطیف گل محمدی بنویسی و به دوستت هدیه کنی .اگر امروز از کنار ویترین این کتابفروشی، بی تفاوت بگذری شاید دیگر کتاب" دوستت دارم" تجدید چاپ نشود.

  به آن شال گردن خاکستری فکر کن.به آن پیراهن و شلوار خاکستری.هنوز وقت هست تا آن ها را بپوشی  و سراپا خاکستری شوی .سراپا خاکستری :به رنگ عشق.تا تو را با ابرها اشتباه بگیرند.و بباری .بباری ، بباری و بهار را به تعداد تمام خانه های غم گرفته ی این شهر مرده تکثیر کنی .

 نگو دیر است .هنوز وقت هست .اماشاید این ، فرصت ِ آخرین ِ تو باشد . . .

/ 4 نظر / 23 بازدید
امید

به به! خیلی خوب و زیبا نوشتی! . " نگو دیر است. هنوز فرصت هست. اما شاید این آخرین فرصت تو باشد ... "

saeed

سلام احمد جونم بیا با این امید کچل یک قراری بگذاریم دیگه یک کتک مفصل هر دو شما لازم دارید[عصبانی]

باران

سلام خدا رو شكر بارقه هاي اميد با فرا رسيدن آخرين ماه زمستان و شروع بهار زيبا همراه پروانه ها و احساسات قشنگ در نوشته هايت حاكم مي شوند.موفق و شاد باشيد تا هميشه..... راستي دفعه قبل اشتباها به جاي ب ي را تايپ كردم ببخشيد.[گل]

حامدابراهیمی

از این راهرو یک نفر رد شده که عطرش همونه که تو می‌زنی برای به زانو در آوردنم تو از مرگ حتی جلو می‌زنی از این راهرو یک نفر رد شده مثِ وقتایی که تو ناراحتی نفس می‌کشم با تمام وجود عجب عطر خوبی زده لعنتی صدات می‌کنم تا همه بشنون جواب ِ صدام غیر ِ پژواک نیست من اونقد شکستم حس می‌کنم که هیچ ارتفاعی خطرناک نیست یه جوری دلم تنگ می‌شه برات محاله بتونی تصور کنی گمونم نمی‌تونی حتی خودت جای خالیتو تو دلم پر کنی . . . "مونا برزویی"