ماه ، روشن است !

 

 وقتی به خانه برمی گردی دوست داری چه کسی در را به رویت باز کند؟پروانه ای که  لحظه ی آمدنت را می داند و درست نیم ساعت پیش از رسیدنت پرواز عصرگاهی اش را بین گلدان های خانه شروع می کند ؟یا گنجشکی که ساعت چهار روی درخت انجیر می نشیند و با جیک جیک یکریزش صبح را دوباره به خانه می آورد ؟یا کلاغک ِکتاب شعرت که  قارقارش به رنگ ِکلافگی توست و مثل خستگی خاکستری ات  هنوز به خانه اش نرسیده است ؟

  وقتی به خانه می رسی دلت چه می خواهد؟ راستی اگر این فنجان چای داغ و پیاله ی قیسی روی میز تو ننشیند چگونه می توانی لبخند بزنی ؟چگونه می توانی عکس سه در چهار شعرت را به دفترچه ی  زندگی  پیوند بزنی ؟

  چه اهمیت دارد که امروز با چه آدم های مهمی دیدار کرده ای؟چه اهمیت دارد که  چقدر کار کرده ای ...مهم نیست که روی موهای سایه روشنت ، غبار خستگی نشسته است .حتی مهم نیست کجای دلت شکسته است...

   مهم،  ستاره ای است که در این  لحظه طلوع می کند . مهم، آقای زندگی است که کارش را درست از همین لحظه شروع می کند.از همین لحظه که تو دیگر  پرنده ای در بند نیستی ؛ کارمند نیستی !

  ابتدای خوشبختی درست این جاست: در انتهای صف طولانی نان سنگگ ! جایی که می توانی نگران زود و دیر نباشی؛مدیر نباشی ؛اسیر نباشی ...

  خواهرزاده ی کوچکت را سوار دوچرخه ات کن و آن قدر تند رکاب بزن که از تمام ماشین هایی که در حاشیه ی خیابان پارک کرده اند جلو بزنی! ببین جه زود اول شدی !حالا بی اعتنا به نگاه  ِرهگذران دو تا بستنی قیفی بخر و بنشین روی سکوی رو به روی بازار شهر.آه !هیچکس جز خودت نمی داند که الان هردوی شما فقط چهارسال دارید ...

  اگر روزگار،  روزهای آفتابی اش  را از تو دریغ کرده است یادت باشد که در شب های زندگی، ماه ، روشن است...  

/ 6 نظر / 22 بازدید
امید

چقدر خوووووووووووب! . چه شب های قشنگ و پرستاره ای ...

باران

ابتدای خوشبختی درست این جاست: در انتهای صف طولانی نان سنگگ ! جایی که می توانی نگران زود و دیر نباشی؛مدیر نباشی ؛اسیر نباشی ...

فرشته

حس خوب رهایی بهم داد ماه، روشن است...

چتر

شبهای زندگی قشنگن اما بهتره در امتداد روزهایی باشه که حساب شده استفاده شده نه از دست رفته و غرق در.... واقعا خوبه کی پشت در باشه بعد از یک روز پر از مشغله کاری؟؟؟!!!

لیلی

و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست برای با تو نشستن بهانه ی خوبیست [گل]