آن که در بهشت زندگی می کند

 

  شب است .خانه ، خاموش است و مثل شب های دیگر جز من و تو هیچ کس دراین خانه ی غبار گرفته ی قدیمی نیست .درتنهایی ام برای تو می نویسم .برای  تو که جز لحظه های دعوت به چای ، اتاقم را درنمی زنی. برای تو می نویسم اگرچه می دانم هرگز به وبلاگ من سر نمی زنی و این نوشته ی مرا نمی خوانی .برای تو ای نزدیکترین کس به من که  احساس لطیف دلم را نسبت به خودت نمی دانی .

  از آن جا که تو نشسته ای تا این جا که من می نویسم بیشتر از ده قدم فاصله نیست .از آن جا که تو نشسته ای از نفس های معطر تو به من بوی گل و ریحان می رسد .برای تو می نویسم .برای تو که اگر یک لحظه صدای نفس هایت را نشنوم دنیای من به پایان می رسد.

  از پشت آن عینک ذره بینی ، کتاب خدا را تلاوت می کنی و با گرمای صدایت این خانه ی سرد را پراز حرارت می کنی .

  قرآن می خوانی و دلم می لرزد.نور خدا در صدای تو جاری ست .مثل زلال ترین و شکوهمند ترین رودهای جهان.دلم مثل یک پرنده ی دریایی در هوای صدایت پر می زند.

  ای درخت سربلند سبز.صفای سایه ات هر روز گنجشک های سرمست و با نشاط را به سوی تو می کشاند تا روی شاخه های تو بنشینند و برخیزند و با جیک جیک یکریزشان شلوغی شادمانه ای  را در فضا بپراکنند.

  یادش به خیر آن روزها که من هم یکی از این گنجشککان شاد بودم ؛ هرشب سربردامان پرمهرت می گذاشتم وتو درگوشم قصه های قدیمی را زمزمه می کردی .

  بی هراس از سرمای سوزناک زمستان های کودکی هر صبح به مدرسه می رفتم در گرمای مهربان بافتنی های تو ...

یادش به خیر خیابانهای برفی شهرمان و پناهگاه گرمی که زیر چادر مهربان تو داشتم.

  خاطراتم را مرور می کنم و اشک برگونه ام می نشیند.تمام برگ های خوب کتاب زندگی ام با تو ورق خورده است. دستم را گرفتی و از کوچه های پر پیچ زندگی عبوردادی .قطره قطره جوانی ات را نثار من کردی تا ببالم و بارور شوم.گونه هایت چروک خورد و قلب مهربانت درد گرفت.قلبی که همیشه برای شادی پروانه ها و گلها می تپید.

  برای تو چه کرده ام مادر ؟هنوز هم تویی که تکیه گاه امید منی.هنوز هم ازنفس تو زنده ام.بمان و زندگی ببخش.بمان تا درختها شکوفه بدهند و  شکوفه ها سیب سرخ  شوند .بمان تا همیشه پرنده ها آواز بخوانند و سارهای خوش صدا بر درخت انجیر خانه جشن بگیرند.

  روزهای کودکی هر وقت کنارت می نشستم از آرزوهای من سوال می کردی .چه آرزوهای رنگ رنگ کوچکی داشتم.این روزها دیگر از من این سوال را نمی پرسی .حتما خودت هم می دانی تا تو هستی ،خانه ، بهشت است و آن که در بهشت زندگی می کند آرزویی ندارد.

/ 7 نظر / 14 بازدید
امید

خیلی خوب و زیبا نوشتی . . و من نمیدونم چی بنویسم . . جز آرزوی سلامتی و عزّت برای ایشان [گل]

مصطفی

سلام ما رو هم به بهترین مامانجون دنیا برسون!

سمانه خمسه ای

مادرها لطیف ترین غزل های زندگی و دلنوازترین آهنگ های گیتی اند. سایه مهربانی شان از سرمان کم مباد

ناهید

خیلی لطیف بود دایی احمد! یهو کلی دلم برای مامان جون تنگ شد...

فرشته مصطفوی

احساس زیبایی رو انتقال دادین.سایه شان مستدام باد...

saeed

سلام احمد جونم من که از دست امید و قرار هایی که نمی ذاره خسته شدم خیلی زیبا نوشتی احمد جونم خوش به حال کسی که اینها را براش نوشتی[قلب]

مهری

احمد عزیزم سلام ادرس وبلاگت را تازه ناهید بهم داد. با خواندن هر کدوم بیشتر و بیشتر دلم هوای دیار کرد. در همین لحظه میتونم بوی تو و مامانت رو حس کنم. الهی که من قربون هر دو تون برم