وقت ِ دیدار

 

   وقت ِ دیدار ، دلم را به چنگ ِ سرنوشت می سپارم  مثل ِ بره آهویی خجالتی  که مقهور نگاه ِ ببر می شود یا کبوتری که زیر شهپرِ  شاهین ، پروازش را فراموش می کند .

   وقت دیدار ، واژه  های من بوی سیب کال می دهند و خنده های تو طعم پرتقال می دهند.

وقت ِ دیدار ، تو مثل ِ قناری آواز می خوانی اما پرهای من زیر ِ باران ِ سکوت ، خیس می شود ؛ جز موسیقی تپش های قلبم کدام نغمه ، پیام ِ مرا به تو می رساند ؟

   دست هایم مثل شاخه های یک درخت ِ زمستانی است.نه گل و شکوفه دارم و نه برگی سرخ و زرد که بتکانم . وقت ِ دیدار چه دارم که روی موهای مهربان ِ تو بیفشانم ؟

      وقت ِ دیدار ، دلم نمی خواهد که  دست خالی باشم  دوست دارم روی سر ِ تو سکه و گُل بپاشم اما برای تو که بربام ِ آسمان ، قصر ِ زرنگار ساخته ای  کدام جعبه ی جواهرنشان  را پیشکش بیاورم که یاقوت و مروارید آن با ریگ ِ بیابان برابر نباشد ؟

    تو اقیانوس ِ آرامی ! آب این کوزه ی زلال را که با خود از دورترین چشمه های کوهستان آورده ام  با کدام جرات به ساحل تو نثار کنم؟

    توسبز ترین جنگل ِ شمالی! کدام گیاه را  به تو هدیه کنم ؟

   تو آفتاب روشن ِ تابستانی  ، پیش تو کدام چراغ را روشن کنم  ؟    

   کاش می دانستم کدام اتفاق می تواند تو را شاد کند ؟ آن قدرشاد که گنجشک های  بوسه روی شاخه های اقاقیا لانه بسازند و صبح ِ فروردین از شوری کودکانه لبریز شود.بهار نزدیک است .دوست ندارم این بهار ، پاییز شود...

 

/ 5 نظر / 20 بازدید
باران

خیلی با احساس بود.[گل]

لیلی

خیلی قشنگ بود... ممنونم [گل]

امید

به به! . چه دلنوشته ی پر احساس و خوبی!

.احمد

دوست عزیزم چقدر قلم زیبا و پر احساسی دارید چه دل مهربانی.

بهار

این ملاقات به مانند واقعیتی است که از رویاهای شیرین شبانه کودکان زیباتر است.