جادوی برف های کلیمانجارو ...

 

   گفتم که خسته ام.خیلی هم خسته ام.اما مبادا فکر کنی نمی توانم سنگینی بیستون را روی شانه هایم تحمل کنم.مبادا فکر کنی نمی توانم از این دریای آتش بگذرم.برای شناکردن در دریا آن قدرانرژی اندوخته ام که از شکست ِاین کشتی توفان زده ی فرسوده نمی هراسم .

  نمی هراسم .بارها قفل این قفس را شکسته ام از محاصره ی آهن ها نمی هراسم.آهن ها سردند و نامهربانند پروازم را بسته اند اما آواز پرنده در هیچ قفسی محصور نمی ماند...

  گفتم که خسته ام.به اندازه ی برگ های زرد این پاییز خسته ام .اما از زردی این برگ ها تا قرمزی ِدل انار ، راه زیادی نیست؛ پاییز که از راه می رسد ، درختانِ باغ ما سیبِ سرخ می دهند ...

  پاییز است و خسته ام اما مهر ِتو ، ماهی است که همیشه مرا به سر کلاس اول  می برد.هنوز می توانم مثل شب های طولانی امتحان ِهندسه تا صبح بیدار بمانم و و در آوازِ ِنماز ِپدرم ، تا سحر، قضیه از بر کنم .اگر چه دلم مثل مدادم شکسته اما مشق هایم را می نویسم و این دفترهای صد برگ هر روز سیاه می شوند تا صبح فردا تو با خودکارِ بیکِ قرمزت صفحه به صفحه اش را خط بزنی  ...

  خسته ام .اما باور کن این افسردگی پاییزی با یک فنجان چای برطرف می شود .کافی است چند دقیقه در حیاط خانه بنشینم و به جیک جیک گنجشک ها و جیغ سارها گوش بدهم...تمام زندگی که همین استرس های روز و کابوس های شب نیست ...زندگی ، پرنده و پرواز دارد شعر دارد آواز دارد...گیرم که برای قناری ِ دل ما هیچ کس آب و دانه نپاشد گیرم که سهم من و تو فقط خواندن  یک ترانه باشد ...

  خسته ام اما نشسته ام تا تو با یک شاخه گل به دیدنم بیایی و پروانه های مست ،غنچه های گل سرخ را ببوسند و زندگی در طعم عسل های کوهستان تکرار شود...

  آه ! اگر ناگهان صدای تو در گوش دلم بپیچد سراسیمه از خواب زمستانی بر می خیزم و با دوچرخه ام از خراسان تا روم را رکاب می زنم .شاید هم این بار با آن پاراگلایدر عجیب  که روی قله ی معجونی جا گذاشته ای از خلج  تا آرارات پرواز  کنم!

  خیلی خسته ام .اما این دلیل نمی شود که اگر تو بخواهی همین فردا یک نفس تا سر قله ی دماوند ندوم.

  هوا از زمستان ِناجوانمرد ِشعرِ اخوان سردتر است ؛ اما پلنگان کوه می دانند در برف های کلیمانجارو جادویی است که در دره های شقایق و خشخاش نیست.

  قله ، دور است و قلب ِشاعر ، تاب تپش های تند را ندارد اما پلنگ زخمی کوهستان بینالود ،صعود به بلندای برترین قله را تنها برای به زیر کشیدن ماه آغاز کرده است .بگذار ماه ، امشب از پشت ابر ،  آخرین شب پلنگ را نظاره کند ...

                                                             سیزدهم مهرماه هزار و سیصد و نود و یک

 

 

/ 5 نظر / 36 بازدید
جوجه تیغی

سلام بر شما آقای میرزاده از خواندن متن زیبایتان لذت بردم[گل]

سوپر سبز

آخ که چقدر دلم میخواست باور کنم که تو هم واقعا یک * تو*یی برای خودت داری احمد جون .( گفت از کجا می آیی گفت از حمام کوی تو *** گفت هان پیداست از زانوی تو ) .

حسين فريدوني

سلام دوست عزيز! به لطف حق حالمان خوب است و دعاگوي شما و ديگر دوستان هستيم. شما چطوريد؟

سعید متظهری

سلام و خسته نباشید خدمت شما شاعر عزیز و بزرگوار هنوز مزه مرغ خانه مادریتان زیر زبانمان است خدا کند عمری بماند و مرغی ، که ما هم جبران کنیم ! راستی خانم نوری گفتن منتظر شعر شما هستن که خواهر زاده تون خواندن امیدوارم که خداوند به شما سلامتی و به ما فرصت رسیدن خدمت عزیزان دهد بدرود

امید

خیلی خوب و امیدوارکننده بود . من بروم کفش و اینها تهیه کنم برای رفتن به کلیمانجارو [قلب]