پشت ِ آن تپه های عبوس

 

    بادهای زمستانی می وزند تاچراغِ خورشید را خاموش کنند؛ ابرها می سوزند و خاکستر می شوند اما در دوردست ِ این دشت ِ زمستان زده ، پشت ِ آن تپه های عبوس ، خرم دره ای است که در آن مهر، روشن است.

    به هرگام که بر می داری سُر می خوری و زمین از زیر پایت عبور می کند ؛ می افتی و بر می خیزی  و راه می پیمایی چرا که ایمان داری در دور دست ِ این بیابان ِ عریان ِ  یخ پوشیده ، پشت ِ آن تپه های عبوس ، درختستانی هست ؛ و سرو هزارساله ای که حریم ِ آن ،  تو را از این بادهای وحشی سرد که مثل گرگ های دیوانه زوزه می کشند پناه می دهد.

    آسمان ، پوستین قوچ را از تن به در آورده و پوست ِ گرگ پوشیده است.شب ، همچون کوهی وهمناک ، پیش ِ رویت ایستاده و دود ِ تاریکی، دارد دلت را سیاه می کند اما  دردور دست ِ این صحرای برف اندود ِ سرمازده ، پشت ِ آن تپه های عبوس ، کلبه ای چوبی است؛ کلبه ای کوچک که از دریچه ی آن نوری اندک به بیرون می تراود: سوسوی فانوسی که پیرمرد هیزم شکن بر افروخته است تا در پناه آن در کنار همسرش چای بنوشد.

    کفش های فرسوده ات  از برفی  که در آن فرو رفته سنگین است  ،  پاهایت کرخت شده و دست هایت  یخ زده است ؛ ناامیدی مثل ِ یک ماده کفتار ِ پیر ، سایه ی تو را تعقیب می کند  اما تو...تو باید این مشعل را که پدرت به دستت سپرده به روستای کودکی ات برسانی...به آن سوی آن تپه های عبوس ...

  این آتش ِ باستانی ، چندین  هزار سال است که در خون ِ تو  شعله می کشد.نگذار ...نگذار که خاموش شود...

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
امید

... مگذار که خاموش شود ...

.احمد

اما تو...تو باید این مشعل را که پدرت به دستت سپرده به روستای کودکی ات برسانی...به آن سوی آن تپه های عبوس ...