کوهستان و آرزوها

 

پیش از شروع ماه رمضان ، دو هفته ی پیاپی ، پنجشنبه جمعه ها به کوه زدم.بعد از ظهر راه می افتادیم به سمت شیرباد عزیز ، از سینه کش نفس بُر ِمسیر جان پناه بالامی رفتیم  ، شب را در کوه می خوابیدیم و صبح زود هم به قله می رفتیم.

از موبایل دور بودیم.نه به کسی دسترسی داشتیم و نه کسی به ما دسترسی داشت.

هفته ی اول کنار جانپناه آتشی برپا کردیم و به همت حمید آقای نویدی مهر ، چای آویشن خوردیم و به انبوه ستاره ها خیره شدیم.شبی سراسر ستاره .راستی در شهر می شود کهکشان راه شیری را دید ؟علی خانی جهت قبله را از ستاره ی قطبی باز شناخت.احساس شیرین بازگشت به روزگاران گذشته ی بشر.روزگار شبهای پرستاره ی بدون لامپ و بدون تلویزیون.شبهای روشنی آتش.

ستاره ها با تمام زیبایی شان آدمی را به وحشت می اندازند.این که ما چه کوچک چه ناچیزیم در این مجموعه ی بزرگ.سیاره ای داریم آن قدر کوچک که در این مجموعه ی عظیم واقعا به حساب نمی آید.درگیرشدن با مفهوم زمان.ساعت به وقت سیاره ای در کهکشانی دیگر چند است ؟این که از همین کوچک از همین محدود هنوز هیچ نفهمیده ایم.این که از همین کوچک از همین محدود دیگر چیزی باقی نمانده است.این که تا لحظه ی خداحافظی فرصت چندانی نمانده است.

ستاره ها ...ستاره های کوهستان انبوه تر از آرزوهای آدمی هستند.آرزوهایی که در کودکی به پُرشماری  ستاره های آسمان شیربادند و در میانسالی  ، به تعداد ستاره های آسمان شهر...

آرزوهایی که در کودکی به نزدیکی ستاره های شبهای کوهستانند و در میانسالی به دوری ستاره های  شهر ...

راستی چندتا از آرزوهای کودکی به یادمان مانده ؟به چند تا آرزو رسیده ایم ؟به چند تا نرسیده ایم ؟از چند تا منصرف شده ایم؟چقدر فرصت برای رسیدن به آرزوهایمان داریم ؟

آه ! چه حسرتناک گفت شاعر :"ای بسا آرزو که خاک شده "

هفته ی پیش در راه بازگشت از شیرباد وقتی از کنار رود زیبایی که در دامان "دره نهل "جاری است می گذشتم نمی دانم چرا مدام این بیت زیبای حافظ زمزمه ی لبانم بود و با نوایی محزون برای خودم می خواندم :

کمند صید سلطانی بیفکن جام ِ مِی بردار 

که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش ...

از فراز کوه به رودی که در دل دره جاری بود نگاه می کردم و گذر شتابناک عمر را آه می کشیدم:"چه فرهادها مرده در کوه ها ..."

گُلهای خشکیده ی ریواس یادگار بهاری بود که از کنار ِمان گذشت ...

و امید میرشاهی چه معصومانه می کوشید تا رویای سیال کوهستان  را با دوربینش به بند جاودانگی بکشد...

چقدر زندگی زیباست.چقدر کوهستان زیباست .چقدر بوی آویشن وحشی را دوست دارم.چقدر دب اکبر قشنگ است...چقدر جوانی خوب است.چقدر زندگی کوتاه است.از این تیل شیرین ، چرا چرا به هیچ کس بیش از نیم برش نمی دهند ؟

دو هفته ی پیاپی ،پنجشنبه جمعه ها را زندگی کردم و امروز در خانه ماندم...افسرده ، نیم مسموم ، گیج ...در بستر افتاده ...هراسان ، مضطرب ، دلتنگ ...

آه امروز چقدر دلم زندگی می خواست ...

/ 4 نظر / 3 بازدید
امید

چقدر زیبا این احساس های گنگ رو با این نوشته بیان کرده ای . لختی بیشتر نمانده تا پایان باید آرام عبور کرد ...

فرشته

از همین کوچک از همین محدود هنوز هیچ نفهمیده ایم.این که از همین کوچک از همین محدود دیگر چیزی باقی نمانده است.این که تا لحظه ی خداحافظی فرصت چندانی نمانده است... بارها و بارها این جملات را با خود زمزمه کرده ام و در خلوت خویش برای خویشتن خویش اشک ریخته ام..........................

مصطفی

در عوض وبلاگت رو به روز کردی تا ما دور افتاده ها هم از حالت با خبر بشیم!