فرود آمدم ...

 

  خسته ام .آن قدر خسته  که دوست دارم از امروز تا بامداد ِبهار به خواب بروم. درست مثل سنجاب های  پیرِ ِجنگل های بلوط ِزاگرس .دوست دارم در لانه ی زمستانی ام فرو بروم و این برف ِنرم ِسپید، شبانه روز براندیشه ام فروببارد.ملالی نیست . بگذار ماموت های عصر یخبندان ،درخت زندگی ام را ازریشه در آورند.
  خسته ام.آن قدر خسته که دوست دارم تا همیشه روی تنه ی شکسته ی این درخت ِتبر خورده بنشینم و هجوم  پاییز را نظاره  کنم.آن قدر بنشینم  که باد و برگ از بازی دلهره آمیزشان سرد شوند و کوچه های جوانی ام از برگ های آتش گرفته ی درختان چنار زرد شوند.
   قلم را روی میزم می گذارم  و دفترم را می بندم .شاید خاطرات ِتلخ ِسیاه مشق های جوانی ام را فراموش کنم.دلنوشته هایم ، به تلخی روزهای سیاه ِسررسیدم که نیست ...
  حالا که قرار نیست انعکاس خورشید را در فنجان چایی که تو به دستم می دهی ببینم نه صبح را می خواهم و نه تکرار طعم این  شکلات ِتلخ را ..
  خسته ام و دیگر نمی خواهم گوش کنم به صدای پیر ِگدایی که نی لبک می زند و از دور دست های محله ی ما می گذرد.می هراسم از دیدار هر روزه ی این درویش سپید پوش که  با کشکول و تبرزینی بر دوش ، عصا زنان ،کوچه به کوچه می گردد و  پیوسته  زمزمه می کند :ای مسافر...

اگر حافظ ، سمرقند و بخارا را ،من تمام خاک خراسان باستانی  را به مهر تو فروختم و سیه مست و تهی دست و خراب به خرابه های بی گنجم باز گذاشتم تا سفره ی رنجم را باز کنم و دور از تو شام واپسینم را آغاز کنم .
   البرز، آشیان ِسیمرغ بود و من از چکاد ِدماوند فرود می آمدم.در من نه غروری بود و نه سرودی !

  دریغا از کوهستان دل بریدم اما به دریا دل نزدم.
  حالا خسته ام .از پیاده روی بی حاصل در ماسه های این ساحل خسته ام .آن قدر خسته که دوست دارم روی خیس ترین تخته سنگ ِساحلی بنشینم و فقط چشم بدوزم به غروب ِحزن آلود ِاین خورشید ِابر اندود وگوش بسپارم به هق هقی که از دوردست ِدریا می آید و گریه کنم در امواج  ِاشکهای پریان دریایی.
  یک گام ، دیگر حتی یک گام در این امتداد ِبی فرجام برنخواهم داشت.


                      اول مهر ماه یک هزار و سیصد و نود و یک خورشیدی

/ 6 نظر / 4 بازدید
ديدار

سلام متن بسيار زيبايي بود از خوندنش لذت بردم موفق باشيد[گل]

سوپر سبز

به مهر تو فروختم یعنی چه؟ حافظ گفت *( اگر )* آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را ، سمرقند و بخارا را میبخشم . حافظ میخواسته معامله کنه و بده بستون ، اسمشو گذاشته بخشش . اونوقت تو همه چی رو بخشیدی و تک و تنها و دور از او نشستی دست خالی و میگی فروختم ! پس تو از حافظ خیلی عاشق پیشه تری . فقط نمیدونم چرا سرت بی کلاه مونده .

امید

خیلی خوب نوشته ای . حسّ و حال شما دقیقا برای من ملموس است مخصوصا این پاراگراف آخر را که در کنارتان بوده ام [چشمک]

بکتاش

سلام ایمیل من تو وبم هس شعر هاتو بفرست برا سروش کودک

مصطفی

از همه چیز گذشته، مگه سنجاب های پیر جنگل های بلوط زاگرس، خرس قطبی اند که از حالا تا بهار بخوابند؟؟؟!!

saeed

سلام احمد جونم چرا آخه عزیزم؟[ناراحت]